چندی قبل مرد ثروتمندی در یک روزنامه آگهی استخدام تحصیل دار منتشر کرد. ساعتی بعد پسر جوانی به نام شهرام با او تماس گرفت و بعد از صحبتهای اولیه با هم به توافق رسیدند.
دختر جوان با سر و وضعی آشفته و در حالی که از ترس میلرزید خودش را به کلانتری رسانده بود. آنطور که خودش میگفت از دست چند جوان شرور فرار کرده و میترسید دوباره گرفتار آنها شود.