تاریخ انتشار: ۱۵:۵۰ - ۰۴ خرداد ۱۴۰۵

بازگشت اجباری مستاجران تهرانی به عصر قجر

گرانی خانه، احساس تعلق به شهر و محله را در میان مردم نابود کرده است.

اقتصاد۲۴- تهران در بهار امسال به شهری تبدیل شده که لایه‌های سکونت در آن هر روز بیشتر و بیشتر به حاشیه‌ها و نقاط عجیب و غریب نزدیک‌تر می‌شود. اگر روزگاری طبقه متوسط برای خریدن خانه‌ای بزرگ‌تر رویاپردازی می‌کرد، حالا بزرگ‌ترین آرزوی بسیاری از خانواده‌ها حفظ همان چهاردیواری مستقل اجاره‌ای است؛ آرزویی که برای بسیاری از آنها نقش بر آب شده است. تورم خردکننده مسکن و ودیعه‌های میلیاردی که حالا دیگر به اعداد خیالی نزدیک شده، لشکری از مستأجران را به سمتی سوق داده که نامش دیگر زندگی نیست بلکه اقامت اضطراری است. این گزارش روایتی است از زیرپوست شهر؛ جایی که انبار‌های تاریک و خانه‌های قدیمی حاشیه به آخرین سنگر خانواده‌های ایرانی تبدیل شده‌اند. اینجا دیگر صحبت از متراژ و نورگیر بودن خانه نیست، صحبت از زنده ماندن زیر یک سقف است، حتی اگر آن سقف ورقه‌های آهنی یک انبار کالا در جنوب شهر باشد.

‌از میدان قزوین تا انبار نفت

برای درک عمق فاجعه باید سری به بنگاه‌های املاک در مناطق قدیمی و صنعتی تهران زد. جایی که بوی روغن و آهن با بوی ناودان‌های قدیمی گره خورده است. میدان قزوین و انبار نفت که روزگاری قطب انبار‌های کالا بودند، حالا شاهد پدیده‌ای به نام انباری‌نشینی هستند. یکی از مشاوران املاک قدیمی در حوالی انبار نفت در پاسخ به «هفت صبح» با دست به زیرزمین یک مجتمع نیمه‌مخروبه اشاره می‌کند و می‌گوید باورتان می‌شود این روز‌ها برای این انباری‌های ۲۰ متری که پنجره هم ندارند صف می‌کشند؟ او تعریف می‌کند که خانواده‌هایی با یک یا دو فرزند می‌آیند و التماس می‌کنند که اجازه بدهند در این فضا‌ها که قیمت کمی دارند ساکن شوند. اینها آدم‌هایی هستند که از متن شهر به حاشیه و از حاشیه به زیر زمین تبعید شده‌اند. اینجا سقف معنای دیگری دارد؛ سقفی آهنی که تابستان‌ها مثل کوره داغ می‌شود و زمستان‌ها نمور و سرد است.

در این بازار خاکستری و غیررسمی، قیمت‌ها بر اساس هیچ منطقی تعیین نمی‌شوند و فقط بر اساس میزان استیصال مستأجر بالا و پایین می‌روند. طبق بررسی‌های میدانی ما و پرس‌وجو از انباردار‌ها و املاکی‌های مناطق جنوب شهر، نرخ‌های جاری در این سکونت‌گاه‌های غیرقانونی به این شرح است: در محدوده انبار نفت و شوش، اجاره یک انبار ۲۰ متری که فقط یک شیر آب سرد دارد، با ۳۰ تا ۴۰ میلیون تومان ودیعه و ماهانه ۵ تا ۷ میلیون تومان اجاره واگذار می‌شود. در حوالی میدان قزوین، زیرزمین‌های تجاری و کارگاه‌های تولیدی که به اتاقک‌های ۱۰ متری تقسیم شده‌اند، برای هر اتاقک حدود ۳۰ میلیون تومان پیش و ماهانه ۴ میلیون تومان اجاره دریافت می‌کنند.

حتی در موارد عجیب‌تر، برخی گاراژ‌های قدیمی حاشیه جاده ساوه، فضا‌های تفکیک شده با بنر و پارتیشن را به کارگران فصلی و خانواده‌های بی‌سرپناه با مبالغی حدود ۲۰ میلیون پیش و ماهانه ۲-۳ میلیون تومان اجاره می‌دهند. این اعداد برای فضا‌هایی پرداخت می‌شود که نه سیستم گرمایش دارند، نه کنتور برق مستقل و نه حتی امنیت اولیه برای بستن یک در چوبی ساده. فضا‌هایی که حالا کم کم دارند از حالت انباری یا کارگاهی به مسکونی بدل می‌شوند با مستاجرانی که کمرشان زیر بار کرایه‌های خانه خم شده و پرسان پرسان به چنین فضا‌هایی رسیده‌اند تا شاید بتوانند مانع از هم پاشیدن خانواده‌شان شوند.

بازگشت اجباری به عصر قجر

اما همه آنها که جا مانده‌اند به زیرزمین پناه نمی‌برند. گروه دیگری راه هم‌خانگی با اقوام را پیش گرفته‌اند. پدیده‌ای که ما را به یاد خانه‌های قمرخانمی دهه ۴۰ می‌اندازد، اما با یک تفاوت بزرگ؛ آن زمان صفا و صمیمیت حاکم بود، اما الان خشم و ناچاری. در مناطق جنوبی‌تر مثل شهرری، ورامین و قرچک، خانواده‌های کم‌جمعیتی را می‌بینیم که دیگر توان پرداخت اجاره‌های مستقل را ندارند. واقعیت این است که وقتی رهن کامل یک خانه معمولی در مناطق میانی تهران مثل جیحون و سلسبیل از مرز یک میلیارد تومان عبور کرده، ریاضیات زندگی دیگر جواب نمی‌دهد.

یک خانواده سه نفره را تصور کنید که تمام دارایی‌اش ۳۰۰ میلیون تومان است؛ آنها با این پول حتی در دورترین نقاط حاشیه تهران هم نمی‌توانند یک سوییت کوچک اجاره کنند. نتیجه این می‌شود که این خانواده با خانواده برادر یا خواهر یا حتی یک همسایه قدیمی ائتلاف می‌کند. آنها سراغ خانه‌های ویلایی قدیمی یا واحد‌های قدیمی دو خوابه می‌روند تا با تجمیع پول‌های پیش خود که مثلاً به زحمت به ۶۰۰-۷۰۰ میلیون تومان می‌رسد، بتوانند یک سقف مشترک داشته باشند. یکی از این مستأجران که با باجناقش که هر دو کارگر بیکار شده یک کارگاه تعطیل شده هستند، یک خانه قدیمی را به صورت شراکتی اجاره کرده‌اند.


بیشتر بخوانید:پیش‌بینی مهم از آینده بازار مسکن؛ برای انفجار قیمت مسکن آماده باشیم؟


با پول پیش ۵۰۰ میلیون و اجاره ماهیانه ۵ میلیون تومان. خانه‌ای که به قول خودش قبلا کارگاه کفش دوزی بوده و از در و دیوارش بوی چرم و چسب می‌بارد. رحمان که به همراه خانواده باجناقش یک جمع ۷ نفری را تشکیل می‌دهند می‌گوید ما عملاً به ۱۰۰ سال پیش برگشته‌ایم. دو تا یخچال در یک سالن کوچک گذاشته‌ایم و هر شب سر‌وصدای بچه‌ها یا استفاده از تنها حمام خانه تنش داریم. ما از روی خجالت و نداری کنار هم هستیم نه از روی عشق و علاقه. یعنی چاره‌ای نداریم!

بمب‌های ساعتی در قلب زندگی اشتراکی

این نوع زندگی‌های تحمیلی در فضا‌های غیررسمی یا خانه‌های شلوغ، فراتر از یک بحران مالی، در حال ویران کردن ساختار‌های اخلاقی و روانی جامعه است. وقتی حریم شخصی از بین می‌رود، اولین قربانی آرامش و کرامت انسانی است. فشار عصبی ناشی از این فشردگی جمعیت، به خصوص برای زنان، به یک بحران خاموش و ویرانگر تبدیل شده است. تصور کنید مادری که باید در حضور غریبه‌ها یا اقوام دور، امور روزمره خانه‌اش را مدیریت کند. نبود امکانات مستقل مثل حمام و آشپزخانه اختصاصی، باعث بروز افسردگی‌های مزمن و نزاع‌های خانگی می‌شود.

از سوی دیگر، چون این فضا‌های انبارگونه اغلب بدون قرارداد رسمی و کد رهگیری اجاره داده می‌شوند، به پناهگاهی امن برای بزهکاران تبدیل شده‌اند. احسان آقابابایی، جامعه‌شناس در گفت‌و‌گو با «هفت‌صبح»، در تحلیل این وضعیت معتقد است که وقتی هزینه‌ها این‌طور بی‌محابا بالا می‌رود، خانواده‌های ایرانی وارد یک نبرد تمام‌عیار برای بقا می‌شوند. او می‌گوید خانواده‌ها برای اینکه از محله خود کنده نشوند، هر کاری می‌کنند؛ یک نفر ماشینش را می‌فروشد، یکی دیگر وام‌های سنگین با بهره‌های بالا می‌گیرد و آن یکی از شکم خودش و بچه‌هایش می‌زند تا فقط بتواند مابه‌التفاوت پول پیش‌خانه را جور کند و یک سال دیگر در همان منطقه دوام بیاورد.

مقاومت برای حفظ «حس تعلق به مکان»

اما چرا مردم این‌قدر برای جابه‌جا نشدن مقاومت می‌کنند؟ جوابش در یک جمله است: «حس تعلق به مکان». آقابابایی توضیح می‌دهد که آدم‌ها فقط در یک چهاردیواری زندگی نمی‌کنند؛ آنها با بقالی سر کوچه که به آنها نسیه می‌دهد، با رنگ دیوار‌های خانه که با آن خاطره دارند و حتی با سایه درختان محله‌شان گره خورده‌اند. این محیط به آنها حس امنیت و ریشه داشتن می‌دهد. اما وقتی همه این ترفند‌ها و فداکاری‌ها شکست می‌خورد، نوبت به «کوچ اجباری» می‌رسد؛ مهاجرتی تلخ از مرکز شهر به حاشیه‌ها، از خانه به شهرک‌های اقماری، مسکن مهر و در موارد حادتر به سمت گزینه‌هایی مثل زندگی در انبار، کانکس یا حتی چند خانواده در یک واحد کوچک.

سقوط آزاد طبقه متوسط فقیر

این جامعه‌شناس با نقبی به کتاب «پذیرش شکست»، از اتفاقی ترسناک به نام «فقیر شدن طبقه متوسط» حرف می‌زند. طبقه متوسط یعنی همان آدم‌های تحصیل‌کرده‌ای که با هزار امید درس خواندند و تخصص گرفتند تا زندگی آبرومندی داشته باشند. او می‌گوید این طبقه حالا به خاطر وضعیت اقتصادی دچار گسست شده است. عده‌ای که وضعشان بهتر بود با حذف سفر و خرید مارک‌های فیک سعی می‌کنند ظاهر را حفظ کنند، اما فاجعه اصلی برای «طبقه متوسط فقیر» رخ داده است. مثلاً جوانی را در نظر بگیرید که پدرش کارگر بوده، اما خودش با سختی درس خوانده و دکتری گرفته و در یک شرکت کار می‌کند. این آدم حالا که اجاره‌ها دو برابر شده، چون پشتوانه مالی خانوادگی ندارد، دیگر نمی‌تواند در جای متوسط شهر بماند و مجبور است هر سال دورتر و دورتر برود تا جایی که دوباره به همان زیست طبقه پایین پرتاب می‌شود.

فروریختن ستون اقتدار در خانواده

اما داستان به همین جابه‌جایی ختم نمی‌شود؛ این کوچ اجباری مثل زلزله، پیوند خانواده‌ها را از هم می‌پاشد. یکی از بزرگ‌ترین آسیب‌ها، «تزلزل جایگاه پدر» در خانواده است. در فرهنگ ما، پدر همیشه ستون و مدیر اقتصادی بوده، اما وقتی دیگر نمی‌تواند از پسِ اجاره‌خانه بربیاید، اعتبارش پیش چشم زن و بچه‌اش خدشه‌دار می‌شود. وقتی برای چرخاندن چرخ زندگی، زن خانواده یا فرزندان مجبور می‌شوند هر طور شده پولی به خانه بیاورند، قدرت در خانه پخش می‌شود. مثلاً پسری که حالا بخشی از مخارج را می‌دهد، دیگر مثل سابق به حرف پدر گوش نمی‌دهد و اینجاست که ساختار سنتی خانواده دچار واپاشی و درگیری‌های داخلی می‌شود.

بحران تنهایی و سرگردانی فضایی

از طرف دیگر، وقتی فردی را به زور از محیط زندگی‌اش جدا می‌کنید، او دچار یک نوع «سرگردانی فضایی» می‌شود. آقابابایی مثال می‌زند که وقتی شما در محله خودت نیستی، انگار اصلاً وجود نداری. پیرمرد بازنشسته‌ای را تصور کنید که تمام دلخوشی‌اش این بوده که با دوچرخه به پارک محله برود و با رفقای قدیمی‌اش گپ بزند و پیوندی با دنیای بیرون داشته باشد. وقتی او به یک شهرک حاشیه‌ای منتقل می‌شود که نه پارکی دارد، نه دکه روزنامه‌فروشی و نه دوستی، عملاً امنیت روانی‌اش نابود می‌شود. او دیگر آن آدم سابق نیست و احساس بی‌هویتی می‌کند. حتی چیز‌های ساده‌ای که قبلاً او را خوشحال می‌کرده، حالا در حاشیه شهر کیمیا شده و این یعنی سقوط سرمایه فرهنگی و روانی آدم‌ها.

ارسال نظر