
اقتصاد۲۴- نرجس سلیمانی، عضو شورای شهر تهران در ششمین سالگرد شهید سپهبد قاسم سلیمانی، مهمان کافه خبر خبرگزاری خبرآنلاین بود. او در گفتوگو با خبرگزاری خبرآنلاین به بیان نکاتی درباره پدرش پرداخت. در ادامه بخشی از این گفتوگو را میخوانید؛
* روز شهادت ایشان و لحظهای که به شما اطلاع دادند کجا بودید؟
در منزل بودم. شب قبل، منتظر بودیم که ایشان بیایند. از قضا، چون میدانستم ایشان ممکن است بیایند، گفتم چیزی درست کنم. ایشان آشپزی من را قبول داشت. خیلی دوست داشت که بچهها {آشپزی کنند}. کاری نداشت که طعمش چه باشد. ممکن بود یک تکه از آن را بخورند. ولی به قول خودشان بال در میآوردند که بچهها کاری را انجام دهند. غذا را آماده کرده بودم و خیلی هم منتظر بودم. ولی ایشان نیامد. به منزل برگشتم که با خانه ما تماس گرفته شد و به منزل پدر رفتیم و آن جا کم کم متوجه شدیم که {به شهادت رسیدهاند}.
* اول به شما نگفتند؟
خیر – البته همسرم متوجه شده بودند. ولی به من چیزی نگفتهاند.
* فکر میکردید مجروح شدهاند؟
تقریبا یک الی دو ماه قبلش بود که چنین خبری را مشابه داده بودند که برایشان اتفاقی افتاده است. چون هر لحظه منتظر بودیم، موضوع را به این شکل باورم نمیشد.
هنوز هم وقتی در خانه را که میزنند، میگویم شاید پشت در باشد
* دلتنگ چه حالت ایشان میشوید؟
همه چیز ایشان. یک اخلاق داشتند که به فرزندانشان وابستگی داشتند. کما این که قبل از ماجرای داعش که شرایط منطقه خاص شود، معمولا سفر که میرفتند، یک نفر از ما را با خود میبردند.
بیشتر بخوانید:اظهارات تازه ترامپ درباره سردار سلیمانی + فیلم
* حتی سوریه هم میرفتید؟
بله – همراه ایشان میرفتیم. خاطرم است قبل از ازدواجم، مادر من وابستگی عاطفی به مادرشان داشتند. مادرشان هم بیمار بود. سعی میکرد تعطیلات به کرمان برود و سر بزند. پدر هم به دلیل دلتنگی، گفت که نرجس بماند. از آن جایی که از بقیه بزرگتر بودم با ایشان میماندم. ایشان در جلساتی که میرفت، من را با خودش میبرد. من جایی دیگر در اتاقی دیگر منتظر بودم که ایشان بیاید. شبها میگفت که باید سرت را روی دستم بگذاری و بخوابی. من هم شاید برای این که دهه شصتی بودم، از این خجالت میکشیدم که سرم را روی دستش بگذارم. میگفتم دست شما درد میگیرد. میگفت میخواهم بوی شما را حس کنم و پیشم باشید. یا سفر که میرفت، ما را با خودش میبرد.
* مقداری هم خود را برایشان لوس میکردید.
به ما فضای این کار را میداد.
* علاقه شما به ایشان بعد از شهادت بیشتر شد یا قبلا بیشتر بود؟
الان بیشتر علاقه با دلتنگی است. هنوز هم وقتی در خانه را که میزنند، میگویم شاید پشت در باشد. یا وقتی کار جدیدی که به ذهنم میرسد و چیز جدیدی که درست میکنم، میگویم اگر بابا بیاید این را برایش درست میکنم و بعد یادم میآید که بابا نمیتواند بیاید. تا به امروز این واقعا وجود دارد.
* عکس ایشان را جلویتان میگذارید که با او حرف بزنید؟
عکسی از ایشان دارم که خیلی واقعی است. نمیدانم تصور من است یا در حالت و لحظهای گرفته شده است {که این طور به نظر میآید}. این عکس از آخرین مصاحبهای از ایشان است که صحبتهای مفصلی درمورد جنگ ۳۳ روزه و موضوعات مختلف داشتند. عکسی در حالتی از ایشان گرفته شده است که ورودی منزل خودم گذاشتهام. معمولا با این عکس صحبت میکنم. احساس میکنم خیلی واقعی است و انگار همین لحظه از قاب بیرون میآید.