
اقتصاد۲۴- برین تنهیل، فارغالتحصیل آکادمی نیروی دریایی ایالات متحده و خلبان پیشین نیروی دریایی و گارد ملی ارتش آمریکا.
به گزارش فرارو به نقل از نشریه آتلانتیک، هنگامی که ایالات متحده و اسرائیل در ماه فوریه جنگ علیه ایران را آغاز کردند، طرح آنها ساده بود: ایران را آنقدر بمباران کنند تا یا مردم ایران علیه حکومت به پا خیزند و آن را سرنگون سازند یا دولت مستقر در برابر مطالبات آمریکا تسلیم شود. اما خیلی زود آشکار شد که هیچیک از این دو سناریو قرار نیست محقق شود.
مردم ایران علیه حاکمان خود شورش نکردند و دولت ایران نیز با اتخاذ موضعی تدافعی، تنگه هرمز را بست و بر این فرض قمار کرد که ایالات متحده تمایلی به تهاجم زمینی یا حمله به زیرساختهای حیاتی نخواهد داشت. از این رو، به نظر میرسد برنامهریزان آمریکایی مرتکب اشتباهی آشکار شدند: آنها تصور میکردند که میتوان تنها از طریق بمباران هوایی در جنگ به پیروزی رسید.
از همان سالهای پس از پایان جنگ جهانی اول، نظریهپردازان نظامی در ایالات متحده، ایتالیا و بریتانیا حول این ایده گرد آمدند که قدرت هوایی میتواند نیاز به نیروهای زمینی و دریایی را کاهش دهد یا حتی بهکلی از میان بردارد. محور اصلی این دیدگاه آن بود که جنگها را میتوان تقریباً بهطور انحصاری با استفاده از بمبافکنها و کارزارهای بمباران به پیروزی رساند.
در کتاب «فرماندهی هوایی» که در سال ۱۹۲۱ منتشر شد، ژولیو دووهت، ژنرال ایتالیایی استدلال کرد که هر کشوری که زودتر برتری هوایی را به دست آورد، قادر خواهد بود شهرهای دشمن را به تلی از خاکستر تبدیل کند و از این طریق، طرف مقابل را به تسلیم وادارد. هوگ ترنچارد که از او بهعنوان «پدر نیروی هوایی سلطنتی» یاد میشود و در جریان جنگ جهانی اول از پیشگامان نظریه بمباران راهبردی بود، بر این باور بود که قدرت هوایی میتواند اراده دشمن برای ادامه جنگ را درهم بشکند، نه اینکه صرفاً نقش پشتیبانی تاکتیکی از نیروهای زمینی را ایفا کند.
همچنین کورتیس لی مِی، ژنرال آمریکایی و از برجستهترین حامیان بمباران راهبردی، معتقد بود که بهکارگیری نیرویی متمرکز، گسترده و ویرانگر، بهترین راه برای پیروزی در جنگ است. او به جای تشدید تدریجی عملیات نظامی از استفاده از سلاحهای آتشزا علیه مراکز شهری و اجرای حملات فوری و سهمگین حمایت میکرد.
با این حال، هنگامی که این نظریهها درباره پیروزی در جنگ از طریق بمباران فراگیر در جریان جنگ جهانی دوم و پس از آن در میدان عمل آزموده شدند، به شکلی آشکار شکست خوردند. حملات گسترده هوایی آلمان به لندن نتوانست افکار عمومی بریتانیا را به تسلیم وادارد. همچنین بمبارانهای متفقین علیه آلمان نیز اراده نازیها برای ادامه جنگ را در هم نشکست؛ بلکه فروپاشی نهایی آلمان بیش از هر چیز ناشی از هراس از اسارت به دست ارتش سرخ و نیز فرصت تسلیم شدن در برابر نیروهای آمریکایی بود.
در مورد ژاپن، ترکیب محاصره دریایی و بمبارانهای آتشزا علیه شهرها، این احتمال را به وجود آورده بود که اگر جنگ تا سال ۱۹۴۶ ادامه یابد، میلیونها ژاپنی جان خود را از دست بدهند. با این حال، تنها پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی و همچنین تهاجم اتحاد شوروی به منچوری بود که ژاپن به دنبال تسلیمی تقریباً بیقیدوشرط رفت.
بمباران راهبردی در ویتنام نیز ناکام ماند. در جریان آن جنگ، ایالات متحده حدود ۷ میلیون و ۶۰۰ هزار تن بمب فروریخت؛ در حالی که ارتش آمریکا در مجموع جبهههای اروپا و اقیانوس آرام در جنگ جهانی دوم حدود ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار تن بمب استفاده کرده بود. «بمبارانهای کریسمس» در سال ۱۹۷۲ نیز نتوانست ویتنام شمالی را به پذیرش شرایطی مطلوب برای آمریکا وادار کند؛ بلکه توافق صلح پاریس در سال ۱۹۷۳ بیش از هر چیز نتیجه فرسودگی و خستگی ایالات متحده از ادامه جنگ بود. این توافق در نهایت راه را برای تصرف ویتنام جنوبی توسط ویتنام شمالی در سالهای ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ هموار کرد.
ظهور بمبارانهای دقیق و گسترده در دهه ۱۹۹۰، برخی تحلیلگران را به این نتیجه رساند که قواعد جنگ دگرگون شده و قدرت هوایی بهتنهایی برای دستیابی به پیروزی کافی است. اما نمونههایی که بهعنوان شواهد موفقیت از طریق حملات هوایی مطرح میشوند، آنگونه که به نظر میرسند، نیستند.
جنگ نخست خلیج فارس تنها پس از آن پایان یافت که نیروهای آمریکایی در عملیاتی برقآسا و صدساعته وارد کویت شدند. در صربستان نیز در سال ۱۹۹۹، تسلیم شدن اسلوبودان میلوشویچ در برابر خواستههای یکپارچه سازمان پیمان آتلانتیک شمالی، بیش از هر چیز ناشی از نگرانی درباره بقای حکومت و تهدید معتبر حمله زمینی بود. در افغانستان نیز کارزار هوایی آمریکا تنها از آن رو موفق شد که واشنگتن در صحنه نبرد از متحدانی برخوردار بود که در قالب «ائتلاف شمال» آمادگی جنگیدن، تصرف مناطق و حفظ آنها را داشتند. در تمامی این موارد، یا نیروهای زمینی در میدان حضور داشتند یا تهدیدی معتبر مبنی بر حضور آنها وجود داشت.
مطالعهای که مؤسسه رَند در سال ۱۹۹۶ درباره تواناییها و محدودیتهای آثار روانی عملیات هوایی آمریکا انجام داد، به رهبران سیاسی و نظامی هشدار داده بود که قدرت هوایی بهتنهایی بعید است بتواند دشمن را وادار به پذیرش شرایط مطلوب کند، مگر آنکه عوامل دیگری نیز در کار باشند. دشمن زمانی ممکن است تصمیم بگیرد جنگ را متوقف کند که به این نتیجه برسد که دیگر شانسی برای پیروزی ندارد. این تصمیم معمولاً زمانی گرفته میشود که دشمن باور کند در میدان نبرد شکست خواهد خورد، ادامه جنگ شرایط را به نفع او تغییر نخواهد داد، خسارتهای ناشی از حملات هوایی بیش از امتیازاتی است که با ادامه جنگ به دست میآورد، و دیگر توان یا امیدی برای دفاع مؤثر یا انجام ضدحمله نداشته باشد.
طرح ایالات متحده برای حمله به ایران از همان ابتدا محکوم به شکست بود، زیرا بر قدرت هوایی تکیه داشت، بیآنکه از عوامل بیرونی لازم برای موفقیت یک کارزار هوایی برخوردار باشد. هیچ تهدید معتبر و جدی درباره تهاجم زمینی گسترده با هدف سرنگونی حکومت ایران وجود نداشت. در واقع، همه چیز به وقوع یک انقلاب داخلی گره خورده بود؛ و اگر چنین انقلابی رخ نمیداد، گزینه دیگری در کار نبود.
ایالات متحده همچنین تمایلی نداشت تلفات گسترده انسانی و رنجی در آن ابعاد بر ایران تحمیل کند که شاید تهران را به این نتیجه برساند که تسلیم شدن، در مقایسه با ادامه مقاومت، هزینه کمتری دارد. دولت آمریکا عموماً از هدف قرار دادن زیرساختهای حیاتی، از جمله تأسیسات آب و برق و خطوط ارتباطی زمینی مانند پلها و خطوط راهآهن، خودداری کرد. همچنین واشنگتن حاضر نبود به اقداماتی افراطی متوسل شود؛ برای مثال، از بهکارگیری سلاح هستهای مولد پالس الکترومغناطیسی که میتوانست بخش عمده زیرساختهای ایران را برای همیشه از کار بیندازد، اجتناب کرد.
برخلاف صربستان یا افغانستان، ایران از توانایی مقابلهبهمثل و وارد کردن هزینههای قابل توجه به ایالات متحده برخوردار بود. ایران از همان آغاز بهخوبی درک کرده بود که سرنوشت جنگ را این مسئله تعیین خواهد کرد که کدام طرف توان بیشتری برای تحمل پیامدهای بسته شدن تنگه هرمز دارد.
حکومت ایران همواره از یک نظریه پیروزی قابل اتکا برخوردار بود و در سراسر منازعه، آن را بهصورت منطقی و منسجم دنبال کرد. فرماندهان ارشد نظامی آمریکا دههها صرف مطالعه جنگ از زوایای مختلف کردهاند و بیتردید از احتمال کشیده شدن درگیری به یک منازعه منطقهای طولانیمدت آگاه بودهاند. در واقع، گزارشها حاکی از آن است که ژنرال دن کین، دولت ترامپ را نسبت به حمله به ایران هشدار داده بود.
اما دونالد ترامپ و پیت هگست، ضرورت احتیاط را بهدرستی درک نکردند. هگست تجربه نظامی خود را عمدتاً در سطح تاکتیکی و بهعنوان یک افسر جوان در میدان نبرد به دست آورده است. به نظر میرسد او بر این باور است که برتری فناورانه و قدرت سخت، عامل اصلی پیروزی در جنگهاست.
یک سروان ارتش در میدان نبرد ممکن است انداختن یک بمب دوهزار پوندی بر روی یک خانه را راهحلی مستقل برای متوقف کردن آتش دشمن علیه نیروهایش بداند؛ اما یک فرمانده عالیرتبه بهخوبی میداند که چنین اقدامی ممکن است تنها ظرف یک هفته، صد دشمن تازه خلق کند.
پیامدهای این تلاش جنگی نافرجام چیزی کمتر از فاجعه نیست. ذخایر تسلیحاتی ایالات متحده بهشدت کاهش یافته، اعتبار نظامی این کشور آسیب جدی دیده، روابط خارجی واشنگتن تا آستانه گسست تحت فشار قرار گرفته و رهبری ایران اکنون در بهترین موقعیت راهبردی تاریخ خود قرار دارد. این بهایی سنگین برای یادگیری دوباره یک درس قدیمی است: قدرت هوایی بهتنهایی جنگها را به پیروزی نمیرساند.