
اقتصاد۲۴- پرسشی که به ویژه در ماههای اخیر و مشخصا از نیمه دی ۱۴۰۴ به بعد، بسیار فراگیر شده، این است که آیا آمریکا به ایران حمله میکند یا خیر؟ بقیه سوالات، نیز شکلهای دیگر طرح همین پرسشاند، مانند نتیجه مذاکرات چه میشود؟ آیا سر انتقال اورانیوم غنی شده یا کاهش برد موشکها توافق میشود و ...؟
برای رسیدن به پاسخ باید ابتدا به این سوال بنیادیتر جواب دهیم اساساً که آمریکای ترامپ به دنبال چیست؟
به باور من، ترامپ برای دوران کنونی ریاست جمهوری اش دو هدف و ماموریت استراتژیک و غیر قابل انصراف، تعریف کرده است و میکوشد با نیل به آن دو، نامش را در زمره روسای جمهور بزرگ و تاریخ ساز آمریکا ثبت کند:
۱ - تثبیت اقتدار آمریکا
۲ - تضمین امنیت اسرائیل
اقداماتی مانند پاکسازی آمریکای جنوبی از حکومتهای وابسته به شرق، مانند ونزوئلا و کوبا به هر روش ممکن، از ربودن رئیس یک کشور تا واداشتن کشوری دیگر به تسلیم و همراهی، در همین راستا قابل ارزیابی است.
برنامه ریزی برای تسلط بر گرینلند نیز جهت سیطره بر روسیه و چین از جغرافیای قطب شمال، تلاش برای فرسایش تدریجی روسیه و اروپا در جنگ اوکراین، محدود کردن عرصه بر چین در زمینههایی مانند جنگ تراشهها و تجارت بین المللی، یارگیری در خاورمیانه برای جلوگیری از نفوذ رقبای جدید الظهور در این منطقه، سرمایه گذاری بی سابقه در عرضه هوش مصنوعی، افزایش قابل ملاحظه بودجه نظامی و حتی تغییر نام وزارت دفاع به وزارت جنگ، اخراج گسترده مهاجران غیر قانونی از خاک آمریکا و سخت گیریهای بی ملاحظه درباره ورود حتی توریستی به آمریکا، خروجهای یکجانبه از برخی نهادهای بین المللی که از نظر آمریکا فقط هزینه دارند و ... همه و همه برغم آن که حوزههای متفاوتی را شامل میشوند ولی در چارچوب تثبیت اقتدار آمریکا در نظم نوین جهانی پیگیری میشوند.
ترامپ و هیات حاکمه آمریکا خوب میدانند که اگر "قدرت امروز" شان را برای "اقتدار فردا"ی آمریکا هزینه نکنند، هژمونی آمریکا همانند بسیاری دیگر از امپراتوریهای تاریخ، رو به نزول خواهد بود. آنها نمیخواهند سیطره جهانی آمریکا، در مدتی کمتر از یک قرن به پایان برسد.
دراین میان، از آنجا که نفوذ لابیهای اسرائیلی در تار و پود حکومت آمریکا امری غیر قابل انکار است، هدف تثبیت اقتدار آمریکا جز با جلب رضایت این جریان متنفذ و قدرتمند میسر نخواهد بود. از این رو، تضمین امنیت اسرائیل، به عنوان لازمه تثبیت اقتدار آمریکا، تعریف شده است، ضمن این که یک اسرائیل قوی در خاورمیانه، میتواند به طور متقابل، حافظ منافع آمریکا باشد.
با توجه به آنچه گفته شد، هر کنش یا واکنش دولت آمریکا در عصر ترامپ را باید با این سنگ محک سنجید که آیا در راستای "تثبیت اقتدار آمریکا و تضمین امنیت اسرائیل" هست یا خیر؟
با علم به این موضوع میتوانیم به سوال صدر مطلب بازگردیم و این پرسش بنیادیتر را طرح کنیم که آیا حمله به ایران، اقتدار آمریکا را تثبیت و امنیت اسرائیل را تضمین میکند؟ مذاکره چطور؟ ترور هدفمند چطور؟ گسترده سازی تحریمها چطور؟
برای پاسخ دقیقتر به این پرسش ها، باید سوال دیگری را مورد مداقه قرار دهیم: هدف آمریکا از اقدامات احتمالی پیش گفته، از تحریم و ترور گرفته تا حمله همه جانبه نظامی چیست؟
بیشتر بخوانید:مطالبات حداکثری در مذاکرات ایران و آمریکا؛ آیا دیپلماسیِ لبه پرتگاه میتواند مانع جنگ شود؟
پاسخ این است: حذف قدرتی که مخالف اقتدار آمریکا و مخل امنیت اسرائیل است.
حالا یک گام دیگر به پاسخ نزدیکتر شدهایم چرا که دریافتیم که از منظر آمریکا، چنین قدرتی باید از بین برود؛ میماند روش رسیدن به این حذف این قدرت.
اینجاست که موضوع هزینه - فایده پیش میآید. طبیعتاً در جایی مثل آمریکا که همه چیز به دقت مورد محاسبه مادی قرار میگیرد، این موضوع هم تحت مطالعه جدی است که چگونه میتوان با کمترین هزینه، فایده تعریف شده فوق را به دست آورد.
دیپلماسی، کم هزینه ترین، سریعترین و کم ریسکترین راه است. اگر ترامپ بتواند ایران را مجاب کند که به خواسته هایش در زمینههای هستهای، موشکی و گروههای موسوم به نیابتی تن دهد، موفق شده است بدون شلیک حتی یک گلوله به هدف خنثی کردن خطری که اقتدار آمریکا و امنیت اسرائیل برسد.
گسیل داشتن سیل تجهیزات و نیروهای نظامی به اطراف ایران نیز، در وهله اول، برای افزایش شانس برد در مذاکرات است. اگر دولت ترامپ بتواند با آوردن این تجهیزات به آنچه میخواهد برسد، برایش بسیار به صرفهتر خواهد بود از این که بخواهد برای رسیدن به همان هدف، از این تجهیزات استفاده کند.
اما اگر مذاکرات به گونهای پیش نرود که خیال ترامپ آمریکا از دو هدف استراتژیک پیش گفته آسوده گردد، احتمال جنگ، بسیار بالا خواهد بود چرا که هر هزینهای ولو بالا، از نظر راهبردی، این ارزش را دارد که منتهی به تحقق دو هدف اصلی شود.
در چنان وجهی، بررسی هزینه - فایده از سوی تصمیم گیران آمریکایی، نه در اصل جنگ که در چگونگی جنگ صورت خواهد گرفت که مثلاً حمله گسترده کنیم؟ مراکز نظامی و سیاسی را بزنیم؟ به ترورهای مشخص بسنده کنیم؟ از گروههای شبه نظامی در داخل حمایت کنیم؟ و نظایر این ها.
این که مذاکره کنندگان ایرانی بتوانند از میان این دو راهی سخت، راه سومی ایجاد کنند، بستگی تام به هنر دیپلماسی و نقش آفرینی میانجیها دارد.
هم اکنون نیز برخی کشورهای منطقهای با علم به این که هر راه حلی که دو هدف "تثبیت اقتدار آمریکا و تضمین امنیت اسرائیل" را برآورده نکند، موفق نخواهد شد، طرحهایی را مطرح کردهاند که احتمالاً روی میز مذاکره باشند، مثل محدودسازی غنی سازی به زیر ۳.۶ درصد و تحت نظارت شرکت اتم روس، تعلیق غنی سازی به مدت ۳ سال (پایان دولت ترامپ)، انتقال همه ذخایر اورانیوم غنی شده بالای ۶۰ درصد به کشور ثالث، تشکیل کنسرسیوم هستهای با حضور کشورهای منطقه، تضمین تهران مبنی بر عدم استفاده آغازین از موشکها علیه اسرائیل، انعقاد پیمان عدم جنگ بین ایران و آمریکا، عدم انتقال تکنولوژی موشکی ایران به کشورهای ثالث و ....
این ها، مصداقهایی از راههای سوماند که دیپلماتها در صدد توسعه شان برای جلوگیری از رفتن به یکی از دو راه - یا بیراهه - تسلیم یا جنگ هستند. با یادآوری دو ماموریت راهبردی ترامپ، باید گفت که اگر راه سومی بتواند محقق کننده آن دو هدف باشد، ایران نیز میتواند با پذیرش و سوار کردن منافعش بر بستر آن، مانند لغو تحریمها و حرکت به سوی عادی سازی روابط، منافع خود را محقق کند.