
اقتصاد۲۴- ۲ سال پیش بود که در روزهایی پر از وقایع تلخ و درگذشت ناگهانی رئیس دولت سیزدهم، در گرماگرم رقابتهای انتخابات ریاستجمهوری، نمایندگان مجلس یازدهم کولهبارشان را از ساختمان هرمیشکل بستند و کرسی نمایندگی را به مستاجران جدید سپردند. نمایندگانی که در انتخاباتی با پایینترین مشارکتی که تا امروز رقم خورده، سکاندار مجلس شدند و در کوران رأیهای باطله و صفهای خالی رأیگیری در اسفندماه سال ۱۴۰۲، راهشان به میدان بهارستان رسید.
اما علاوهبر مشارکت ۴۱ درصدی مردم در انتخابات سرد اسفندماه ۱۴۰۲، یکی دیگر از خصوصیات مجلس دوازدهم، همزمانی تشکیل آن با دولت چهاردهم است. دولتی که از همان روزهای اول، علیرغم تأکید بر وفاق ملی و همکاری با همه جریانها و چهرههای سیاسی، مورد غضب طیف تندرو مجلس قرار گرفت. از همین رو، از همان روزهای نخستین تشکیل پارلمان جدید، جنجالها به راه انداختند و به نگرانیها درباره تندرویها دامن زدند. نگرانیهایی که بیراه هم نبوده و تحرکات مجلس علیه مسعود پزشکیان، اظهارات و نطقهای آنان علیه تصمیمات شورای عالی امنیت ملی که به تأیید رهبری نیز میرسد، مهر تأییدی بر افراطیگری برخی از همین نمایندگان است. برخی تند بودن مجلس دوازدهم را ناشی از نیامدن مردم پای صندوق آرا میدادند و برخی دیگر هم از اقلیت بودن این طیف سیاسی روایت میکنند.
با این حال، علیرغم اینکه پارلمانیها خود را زبان مردم میدانند و از تعطیلی صحن علنی به دستور شورای عالی امنیت شکایت میکنند، بدون آنکه دوربین، میکروفون و ضبطصوتی باشد تا به قول گلاب آدینه در «زیر پوست شهر» از درون دل مردم فیلم بگیرد و پای درد دل آنها بنشیند. از همین رو، این بار همراه با ضبطصوت و کارت خبرنگاری راهی تجمعات شبانه مردم شدیم تا به مناسبت انتخابات هیأترئیسه مجلس، نظر آنان را درباره پارلما
به میدان هفتحوض میرسم؛ میدانی که بیش از ۹۱ شب در کنار میادین دیگر شاهد حضور مردم در حمایت از کشور در برابر حمله اسرائیل و آمریکا به ایران بوده است. ساعت نزدیک ۱۹ بعدازظهر است و کمکم سنِ دور میدان را برای مراسم شب آماده میکنند. ابتدا محسن چاوشی میخواند: «تکیه به عرش دادهای، به این زمانه خیرهای... چقدر آیه سوخته، چه روزگار تیرهای» و پس از آن هم «تو رستم تهمتنی، بزن که خوب میزنی» از بلندگوها پخش میشود. کمکم مردم، پرچم ایران به دست، گرد هم جمع میشوند و شعارهای اللهاکبر سر میدهند.
مرد مسنی با پلاکارد کارتنی که روی آن نوشته شده است: «در این شرایط اقتصادی، مجلس چرا تعطیل است؟» توجهم را جلب میکند. به سمتش رفته و کارت خبرنگاریام را به او نشان میدهم. از او درباره عملکرد مجلس میپرسم و میگویم با توجه به شرایط خاص کشور، مجلس چه اقداماتی میتواند انجام بدهد. مرد که علی نام دارد، مشتاقانه درخواستم را قبول کرده و از درخواستش برای افزایش مبلغ کالابرگها میگوید. تأکید میکند که مجلس با سؤال کردن و استیضاح کردن وزرا میتواند به کاهش قیمتها کمک کند. از او میخواهم نام چند نفر از نمایندگانی را که میشناسد، نام ببرد و او از حمید رسایی، علی خضریان، امیرحسین ثابتی و محسن زنگنه روایت میکند که در مجلس خوب کار میکنند.
به علی میگویم مجلس با تصمیم شورایعالی امنیت ملی و برای حفظ امنیت نمایندگان تعطیل شده است. میان حرفم میآید و میگوید: «تعطیلی صحن علنی اشتباه است و نمایندگان حق دارند اعتراض کنند. دولت اشتباهات زیادی دارد و باید مجلس بر آن نظارت کند. چرا در این شرایط مجلس را تعطیل کردند تا دولت هر کاری دلش بخواهد انجام دهد؟ همین آقایان رسایی و ثابتی حرف دل مردم را میزنند و اگر این نمایندگان نبودند، مجلس بیخاصیت میشد.»
کمی جلوتر میروم. میدان هنوز آنقدر شلوغ نشده، اما ترافیک خودرویی شدیدی ایجاد شده است. دستفروشها و مغازهها هنوز باز هستند و در شرایطی که وضعیت مالی به یک موضوع تهدیدکننده برای مردم تبدیل شده، تلاش میکنند تا اجناس خود را بفروشند و نانی را به خانه ببرند. مقابل شهر کتاب از زن و مرد جوانی درخواست میکنم تا به سؤالاتم پاسخ بدهند. از چهرههایشان معلوم بود که یکی از همان نسل ضدیها (Z) هستند که مدتهاست تبدیل به نقل دهان مسئولان شدهاند. سر صحبت که درباره مجلس باز میشود، مرد جوان میگوید که رأیاولی بوده و در انتخابات اسفندماه نیز شرکت کرده است. با این حال گلایه میکند که چرا مسئولان که این روزها باید دستبهدست هم بدهند، نمایندگان مجلس ساز متفاوت خود را میزنند و به جای انجام کار برای مردم، به مباحث حاشیهای میپردازند. همسرش هم که فاطمه نام دارد، با تأکید بر حرف مرد جوان میگوید: «ما از مجلس انتظار داریم که برای وضعیت جوانان کاری کند، اما آنان توجهی نکرده و حتی برای اقتصاد هم کاری نمیکنند.» آنها نیز در میان اعضای مجلس از اقدامات محمدباقر قالیباف تشکر میکنند و میگویند به او بگویید: «دم آقای قالیباف خیلی گرمه.»
هرچه ساعت به ۲۰ شب نزدیکتر میشود، دور میدان شلوغتر شده و شعارها نیز بیشتر میشود. به سمت حلقه چند خانم میروم که به صورت ردیف در کنار هم پرچمهای ایران را تکان میدهند. تا سلام میکنم، توجهشان به سمتم جلب میشود. اسم یکیشان مریم بود و چند نفر دیگر نام خود را بیان نکردند. برایشان توضیح دادم که چه کسی هستم و چه کار دارم. زنی که مریم نام داشت، گفت در انتخابات مجلس شرکت کرده و در برگه رأیاش هم اسم محمدباقر قالیباف و مرتضی آقاتهرانی را نوشته است. با این حال از مجلس انتقاد دارد و میگوید که نمایندگان در این دو سال خیلی دنبال حاشیه بوده و قانونی را که به نفع مردم باشد و به شرایط اقتصادی کمک کند، تصویب نکردند. او که انتظار داشت مجلس هم مانند دولت دست به اقدام اقتصادی برای معیشت مردم بزند، از نمایندگان اظهار ناامیدی میکند.
مرد مسنی هم که در نزدیکی این حلقه قرار داشت، درخواست میکند تا با او هم گفتوگو کنم. خودش را امیرحسین معرفی کرد و ۴۵ سال سن داشت. او میگوید در انتخابات مجلس شرکت نکرده و مدتهاست که از نمایندگان قطع امید کرده است. تأکید دارد که در شرایط جنگی، کشور باید انسجام ملی را حفظ کند، اما نمایندگانی که فقط وعده میدهند، در طی این چند سال کاری برای مردم نکردند و این روزها هم فقط دنبال تسویهحسابهای جناحی خود هستند. او از تندرویها گلایه دارد و میگوید همان بهتر که صحن مجلس بسته بماند؛ چه فایده دارد که این همه هزینه برای برگزاری صحن شود و نمایندگان خوابشان را به آنجا بیاورند. در ادامه هم گریزی به شعر نیما یوشیج میزند و با اندوه میخواند: «غم این خفته چند، خواب در چشم ترم میشکند...» از او میپرسم در بین نمایندگان چند نفر را میشناسد و میگوید: «فقط کار آقای قالیباف درست است، بقیه را نمیشناسم.»
کمکم ترافیک به اوج رسیده و انگار تجمعات خودرویی هم به تجمعات مردم افزوده شده است. بوق ماشینها و صدای همراهی مردم با نوحه حسین طاهری که در حال پخش است، سبب میشود که صدا به صدا نرسد و شرایط را برای ضبط مصاحبه سختتر میکند. مردم میخوانند: «ﭘﺪرش ﻋﻠﻰ در ﺧﻴﺒﺮو ﻛﻨﺪ.. ﺣﺎﻟﺎ ﻧﻮﺑﺖ ﻗﻴﺎم ﭘﺴﺮه... وﻗﺘﺸﻪ ﺷﻴﻌﻪ ﺗﻮ ﻣﺴﺠﺪاﻟﺤﺮام... ﭘﺮﭼﻢ ﻋﻠﻰ رو ﺑﺎﻟﺎ ﺑﺒﺮه»
با این حال تلاش میکنم که با مردم حاضر در صحنه تجمعات گپوگفت بیشتری داشته باشم، اما با پاسخ منفی چند نفر روبهرو میشوم. به سمت چند پسر جوان میروم؛ یکی از آنان درخواستم برای گفتوگو را میپذیرد.
یکی از سؤالاتی که از مردم میپرسم این است که کدامیک از نمایندگان تهران را میشناسند؛ اما پاسخها عجیب و جالب است.
عرفان، پسری ۲۹ ساله، میگوید: «من فقط آقای قالیباف را میشناسم.» اما پس از نام بردن از برخی نمایندگان میگوید که آنان را نمیشناسد.
سحر، دختر دانشجویی است که با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده، پرچم خود را تکان میدهد. او نیز در پاسخ به خبرآنلاین میگوید که به غیر از قالیباف، هیچکدام از نمایندگان پایتخت را نمیشناسد. او میگوید تا پیش از آغاز جنگ، اخبار را پیگیری نمیکرده و الآن هم بیشتر از همه خبرهای مربوط به آقای قالیباف را پیگیری میکند.
محمد، مردی ۵۴ ساله، هم به خبرآنلاین میگوید: «از میان نمایندگان تهران، قالیباف، کواکبیان و علیرضا محجوب را میشناسم.» وقتی به او میگویم کواکبیان و علیرضا محجوب از نمایندگان مجلس دهم بودند و الآن در مجلس دوازدهم حضور ندارند، میخندد و میگوید این مجلس را پیگیری نمیکند و نام قالیباف را هم از تلویزیون شنیده است.
در مسیر بازگشتم، فکر میکنم و با خود حرف میزنم: «بله، این است حکایت مجلسِ غریب با مردم و خواستههایشان؛ این است مجلسی که نمایندگانش فرسنگها با جامعه خود فاصله دارند و مردمی که حتی نمایندگان شهر خودشان را هم نمیشناسند و آنقدر درگیر اقدامات جناحی و سیاسی خود هستند که بیتوجه به شرایط جنگی کشور، گویی با مردم غریبه هستند.»