
اقتصاد۲۴- سکانسی در فیلم «عروسی خوبان»، ساخته محسن مخملباف هست که در آن دو بازاری قدیمی که چشم دیدن یکدیگر را ندارند، بعد از نماز ظهر در مسجد نشستهاند و با یکدیگر بر سر جوش دادن معاملهای به توافق میرسند. این سکانس، دقیقاً جایگاه معامله و توافق را نشان میدهد که حتی دو دشمن خونی را میتواند بر اساس منافع مشترک به وفاق برساند که همان تعبیر قدیمی در امر سیاستورزی است که «در سیاست نه دوست دائمی داریم و نه دشمن دائمی، بلکه فقط منافع دائمی داریم» و یک سیاستمدار کسی است که بر اساس منافع کشورش تصمیم میگیرد و عمل میکند.
برای همین هم آنانی که در امر سیاسی بر وفاداری و خیانت، و بر دوستی و دشمنی تاکید دارند، احتمالاً یا سیاست را نفهمیدهاند و یا شاید با گفتن چنین تعابیری، سعی میکنند عدم درک و فهم خود را از جهان سیاست پنهان کنند. شاید برای همین هم هست که «هنری کیسینجر» بهعنوان شناختهشدهترین نابغه سیاسی جهان، سیاستورزی را در این جمله خلاصه کرده که «سیاست یعنی دست دادن با شیطان»؛ دقت کنید که او میگوید دست دادن با شیطان و نمیگوید دست دادن با دشمن، که دست دادن با دشمن حتی چندان غریب نیست ولی اینکه توان و اراده آن را داشته باشی تا با کسی که عمری او را شیطان معرفی کردهای و حتی زمانی که با او دست میدهی نیز بگویی او شیطان است و پس از دست دادن با او، همچنان بر شیطان بودنش تاکید کنی، کار هر کسی نیست.
شاید برای همین است که سیاستمداران (نه آنانی که ادعای فهم سیاسی میکنند) هیچوقت آدمهای محبوبی نمیشوند، همین است که به جای تلاش برای رسیدن به محبوبیت و قهرمان شدن، به دنبال کسب منافع برای کشور خود هستند. نمونهاش در کشور خود ما، «قوامالسلطنه» است؛ سیاستمداری که شاید بیشترین ثمره قابل اندازهگیری را (بازگرداندن دو استان ایران به خاک کشورمان که از نظر وسعت خاک به اندازه ۵ استان کنونی ماست) برای کشورمان به ارمغان آورده، ولی تقریباً هیچکس از او به نیکی یاد نمیکند.
به نیکی یاد نمیکند که هیچ، بسیار هم از او بد گفته میشود و حتی برای بعضی مدعیان فهم و کمال، «احمد قوام» سیاستمدار منفوری هم هست. از همین منظر که در بالا گفتم، چند سال پیش دو یادداشت در مطبوعات منتشر کردم، یکی با عنوان «من قوامالسلطنهای هستم» و دیگری به مناسبت مرگ کیسینجر با عنوان «دست دادن با شیطان». در هر صورت، سیاستمدار را صرفاً باید بر اساس تلاشی که برای کسب منافع کشورش میکند داوری کرد و لاغیر. البته یادمان نرود که احتمالاً هیچ سیاستمدار واقعی، نه محبوب است و نه قهرمان.
در این چند روز، مهمترین خبری که جهان را فرا گرفته، حمله آمریکا به ونزوئلا و دستگیری عجیب و غریب مادورو بود. کل اتفاق در ۵ ساعت و تقریباً بدون هیچ درگیری و مقاومت معناداری از سوی ارتش ونزوئلا و تقریباً فقط با کشته شدن محافظان رئیسجمهور ونزوئلا که گویا اکثراً کوبایی بودند پایان یافت. بعد از آن، چه رخ داد؟
بیشتر بخوانید:گردشگری لوکس ونزوئلا فرو ریخت؛ اقتدارگرایی سیاسی راه توسعه توریسم را سد کرد
اپوزیسیون این کشور که از مدتها قبل درخواست مداخله نظامی آمریکا را داشت و مشخصاً «ماریا کورینا ماچادو» که چند ماه پیش جایزه «صلح» نوبل را به خاطر همین درخواست «جنگ» آمریکا با کشورش دریافت کرده بود، خوشحال و خندان که حالا قدرت را در ونزوئلا به او خواهند داد، اظهار شادمانی کرد، ولی اتفاقی که افتاد این بود که معاون مادورو، یعنی «دلسی رودریگز» به جای مادورو نشست و در پیامی خواستار همکاری با آمریکا شد و ترامپ هم گفت «حالا ما ونزوئلا را اداره میکنیم» و خلاص. بعد هم گزارش محرمانه سازمان سیا منتشر شد که میگفت «بهترین جانشین مادورو از مقامات حکومت خود اوست».
اما چرا چنین شد؟ این که با سابقه رفتار آمریکا در سرنگونی و تغییر حکومتها، بهخصوص در این ۳۵ سال پس از فرو ریختن دیوار آهنین بلوک شرق نمیخواند. مسئله این است که مثل همان نمونهای که در ابتدای یادداشت آوردم، منطق «ایدئولوژی معامله»، آن هم در جهان سیاست، با منطق هر ایدئولوژی دیگری متفاوت است. این منطق بر درسگیری و تغییر رفتار بنا شده و نه بر جزمیت رفتار و عمل. آمریکا در این ۳۵ سال که بسیاری از حکومتها را سرنگون و حکومتهای دستنشاندهای را از بین اپوزیسیون آن کشورها بر سر کار آورده و در ادامه، از حکومت دستنشانده خود با پرداخت هزینههای کلان جانی و مالی دفاع کرده؛ عراق، افغانستان، لیبی، سوریه و بسیاری از جاهای دیگر، ولی در عمل، الزاماً به نتیجه دلخواه نرسیده و حتی در افغانستان، عرصه را به چین واگذار کرده و حالا مانده که با این فرصتی که برای راه تنفس از مسیر افغانستان به چین داده چه کند.
برای همین به نظر میرسد که آمریکای ترامپ، دکترین مداخله خود را تغییر اساسی داده، به این نحو که «اپوزیسیون یک حکومت، میتواند خود آن حکومت باشد» و لزومی ندارد که کل ساختار را با صرف هزینه گزاف سرنگون کند و بعد جانشینی از بیرون به جای آن بگذارد و سپس با کلی هزینه سعی کند که آن را در جامعه جا بیاندازد که حالا جا بیفتد یا نه؛ که تازه چه وقت با صرف این همه هزینه و زمان به نتیجه دلخواه برسد یا نرسد. به جای آن میتواند با همان ساختار و فقط با برداشتن سمبل و نماد آن، کار را به مقصود برساند و اصلاً چه لزومی دارد که فاسد را بردارد و فاسدی دیگر را جای آن بنشاند؟ با همان فاسد قبلی به توافق میرسد. مهم این است که اطاعت کنند، چه فرقی میکند که چه کسی اطاعت کند؟
اینطور میشود که با چهار بالگرد میآیند، مادورو را مثل ملخ از داخل کاخش برمیدارند، ساختار هم دربَست اطاعت میکند و ترامپ میگوید حالا ما ونزوئلا را اداره میکنیم و این وسط سر اپوزیسیون بیکلاه میماند که جایزه صلح نوبلش را برای به دست آوردن دل ترامپ خرج کند و به هیچ چیزی هم نرسد و نهایتاً فقط مادورو بود که با توهماتش سر کرد و اپوزیسیون متوهم که فکر میکرد توانسته دل از ترامپ ببرد.