تاریخ انتشار: ۱۶:۳۰ - ۲۵ شهريور ۱۴۰۵

شرق ایران در محاصره گرما؛ مردم زابل، ریمدان و کهنوج چه می‌گویند؟

قطع برق، از اول تابستان امسال، یقه زابل را گرفت. تا قبل از تیر ماه، وضع زابل تفاوت زیادی با سال‌های قبل نداشت. مردم زابل، به شن باد‌های ۱۲۰ روزه سیستان عادت داشتند که از اواخر اردیبهشت شروع می‌شد و تا اواخر شهریور، هوای داغ زبر بر سرشان می‌بارید و کام‌شان با شن‌های شور سرگردان، تلخ و خشک می‌شد.
شرق ایران در محاصره گرما

اقتصاد۲۴- با وجود تلاش دولت در رفع ناترازی برق، حملات امریکا به تعدادی از نیروگاه‌ها و پست‌های برق، از اوایل تابستان مشکلاتی ایجاد کرد و باعث شد خاموشی‌هایی در سراسر کشور، هم در بخش صنعت و هم در بخش خانگی ایجاد شود. از طرفی، گرمای شدید تابستان امسال در سراسر جهان و بخصوص در اروپا جان صد‌ها نفر را گرفت و برای هم‌میهنان عزیز ما هم، بخصوص در منطقه جنوب و به طور مشخص در جنوب شرق کشور در کنار قطع برق، سختی و مشقت و مشکلات زیادی ایجاد کرد.

قطع برق، از اول تابستان امسال، یقه زابل را گرفت. تا قبل از تیر ماه، وضع زابل تفاوت زیادی با سال‌های قبل نداشت. مردم زابل، به شن باد‌های ۱۲۰ روزه سیستان عادت داشتند که از اواخر اردیبهشت شروع می‌شد و تا اواخر شهریور، هوای داغ زبر بر سرشان می‌بارید و کام‌شان با شن‌های شور سرگردان، تلخ و خشک می‌شد. امسال، بعد از صد‌ها حمله موشکی به تاسیسات برق جنوب ایران، هوای داغ پر از شن، دوخته شد به قطع چند ساعته برق و اهالی زابل گفتند امسال هر نوبت که برق قطع شد، نفس زندگی بند می‌آمد.

جواد ساکن زابل است. زابل ۲۰ کیلومتر با مرز میلَک فاصله دارد. در طول تابستان، هوا، از صبح تا غروب، قهوه‌ای رنگ است از شن باد داغی که از هامون تاول زده، خیز برمی‌دارد. جواد می‌گوید تا پارسال، همین هوای قهوه‌ای‌رنگ داغ، قابل تحمل بود، چون برق بود و آدم می‌توانست جلوی هوای خنک کولر بنشیند ولی امسال، هر روز ۴ ساعت برق شهر و روستا‌ها قطع شد و مسوولان اداره برق گفتند بعد از حمله امریکایی‌ها به نیروگاه‌ها، مجبورند بار شبکه را تقسیم کنند.

جواد می‌گوید بعضی خانواده‌ها که ماشین شخصی داشتند، به محض قطع برق، می‌رفتند داخل ماشین شان می‌نشستند و کولر ماشین را روشن می‌کردند که هوای ۵۰ درجه را اینطور تاب بیاورند ولی تعداد خانواده‌هایی که ماشین شخصی داشتند خیلی کم بود. جواد در خیابان خودشان، فقط سه تا خانواده را می‌شناخت که ماشین شخصی داشتند.

«وقتی برق قطع می‌شد، دعا می‌کردیم توفان بشه تا هوا خنک بشه. توفان، خاک میاره ولی هوا خنک میشه.»

هر سال، از اوایل تیر تا اوایل شهریور، از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر، انگار زابل را می‌خوابانند توی تنور آتش. جواد می‌گوید در این دو ماه، اگر کسی در این ساعت‌ها بیاید توی خیابان، صورتش از داغی هوا سرخ می‌شود که انگار یک کتک مفصل خورده است. تابستان امسال، برق زابل معمولا سر ظهر قطع می‌شد و جواد می‌گفت با این توفان شن، سال‌هاست که دیگر کولر آبی در این منطقه جواب نمی‌دهد و موتورش، گِل می‌بندد و باید کولر گازی داشته باشی ولی در زابل و روستاهایش، هنوز خیلی از خانواده‌ها کولر آبی دارند، چون توان خرید کولر گازی یا توان پرداخت قبض‌های خیلی گران برق را ندارند و بعضی خانواده‌ها، نه کولر گازی دارند و نه کولر آبی و جواد می‌گفت زندگی بدون کولر با هوای ۵۰ درجه، فرقی با مردن ندارد.

جواد یک جوان ۲۴ ساله بیکار است مثل خیلی از جوان‌های بیکار زابل. در دانشگاه زابل، کارشناسی مدیریت دولتی خوانده ولی در شهر خودش هیچ شغلی نیست. تا اسفند پارسال، در کافی‌نت یکی از همسایه‌ها کار می‌کرد و بابت ۱۲ ساعت کار روزانه و بدون تعطیلی در هفته، ماهی ۱۵ میلیون تومان حقوق می‌گرفت ولی با شروع جنگ، کافی‌نت تعطیل شد و از همان موقع، جواد، سربار پدری شده که بازنشسته وزارت آموزش و پرورش است و با مستمری ۲۵ میلیون تومانی، یک خانواده ۴ نفره را اداره می‌کند. در شهر زابل، مثل خیلی از شهر‌های استان سیستان و بلوچستان، هیچ کارخانه‌ای نیست. کارخانه کاشی و سرامیک یزد، ۳۰ سال قبل آمد به زابل که شغل ایجاد کند و هیچ‌وقت افتتاح نشد و حالا، یک سوله مستهلک و غبار گرفته است. در این شهر مرزی، کشاورزی و دامپروری هم بی‌معنا شد از وقتی هامون خشکید و شد رودخانه‌ای نازک. حالا اگر کسی هنوز جرات کشت و دامداری دارد، برای سیراب کردن ۴ تا گوسفندش یا آبیاری باغچه خیار و بادمجان و گوجه‌اش، باید چاه بزند، چاهی تا عمق ۳۰ متری و ۵۰ متری زمین، عمیق‌تر از این، می‌رسی به آب تلخ. تا چند سال قبل، معاش نیمی از مردم زابل از مرز تامین می‌شد ولی حالا مرز، اسیر است در دست چند تاجر یزدی و تهرانی و اصفهانی و مازندرانی که آنها هم کارگر بومی نمی‌خواهند و جوان‌های شهر، چاره‌ای ندارند جز اینکه برای کارگری، به چابهار و شهر‌های ساحلی استان بروند. چند نفر از همکلاسی‌های جواد، همان‌هایی که از دانشگاه زابل فارغ‌التحصیل شدند، حالا در جاده سراوان، سوخت کشی می‌کنند. جواد می‌گوید در شهر زابل، هر خانواده‌ای که یک پژو یا پراید داشته باشد، از بیرجند و مشهد و زابل، دبه‌های ۲۰ لیتری گازوییل بار می‌زند به سمت مرز افغانستان.

«جنگ، مردم زابل رو فقیرتر کرد. الان هر سه یا چهار ماه یک بار، یک دونه مرغ می‌خریم. خرید خانواده‌ها محدود شده به مواد غذایی روزانه. توی کیسه‌های پلاستیکی که مردم به خونه شون می‌برن، چیزی بیشتر از گوجه و تخم مرغ و سیب‌زمینی و پیاز و بادمجون نمی‌بینی. خیلی‌ها، کارت یارانه شون رو توی مغازه گرو می‌ذارن و به جاش جنس می‌برن.»

خانواده جواد کالابرگ می‌گیرند. ۴ میلیون تومان برای ۴ نفر در هر ماه. ولی قیمت اجناس، هر هفته طوری گران می‌شود که موجودی کالا برگ در رقابت با قیمت‌ها می‌بازد. جواد می‌گوید پدرش، یک ماه، موجودی کالا برگ خانواده را برای خرید یک کیسه ۱۰ کیلویی برنج خرج می‌کند و یک ماه، برای خرید حبوبات و روغن و پنیر. خانواده، یاد گرفته که هر ماه، هر چه از مواد غذایی خریداری می‌شود را، با صرفه‌جویی و کم کردن حجم غذا، تا نوبت جدید واریز کالابرگ کش بدهد. این‌طوری، این پیرمرد بازنشسته فرهنگی، زندگی را آبرومندانه اداره می‌کند. تا امروز، اسم آقای{... } در دفتر نسیه هیچ کدام از بقالی‌های شهر نیست و هیچ کدام از بقالی‌های محله متوجه نشده‌اند که اگر آقای{... } این ماه چای و قند و نخود نخریده، دلیلش ته کشیدن موجودی کالابرگ بوده و هیچ کدام از میوه‌فروشی‌های شهر متوجه نشده‌اند که اگر آقای {... } امسال فقط هندوانه خرید و اصلا به سبد موز و گیلاس و سیب و انگور، نگاه هم نکرد، دلیلش بی‌پولی است.

«من و خواهر کوچک‌ترم بیکاریم. نه پس‌اندازی داریم و نه به فکر ازدواجیم. نمی‌تونیم به ازدواج فکر کنیم. با کدوم پول جهیزیه بخریم؟ با کدوم پول خونه اجاره کنیم؟ از پس آرزو‌های ساده‌مون هم بر نیومدیم چه برسه به ازدواج و فکر کردن به آینده. من در کل زندگیم فقط یک بار رفتم سفر. ۵ سال قبل، با کاروان زیارتی مسجد محل رفتم مشهد. تا حالا سفر خانوادگی نرفتم و اصلا نمی‌دونم سفر خانوادگی یعنی چی، چون خانواده من توان چنین سفری رو نداره.»

جواد تا به حال به زاهدان نرفته و می‌گوید هزینه تاکسی‌های خطی زابل تا زاهدان، ۶۰۰ هزار تومان است و یک رفت و برگشت به مرکز استان، یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان خرج دارد و این هزینه برای یک جوان بیکار، خیلی زیاد است. الان با یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان چه کار‌هایی می‌شود انجام داد؟ جواد گاهی به روستا‌های اطراف زابل سر می‌زند؛ روستایی مثل شهرک علی‌اکبر که آب ندارد و اهالی روستا، همگی بیکارند، چون روستا، نه دامداری دارد و نه کشاورزی و خانواده‌ها با یارانه دولت زندگی می‌کنند. الان یارانه زابل و روستاهایش، به ازای هر نفر ۴۰۰ هزار تومان است.

«وقتی هامون آب داشت، اطراف زابل جنگل بود. کشاورزی و صید ماهی و دامداری داشتیم. وقتی هامون آب داشت، زابل زیبا بود.»

نفیسه، خانم معلمی است در شهر مرزی ریمدان. ریمدان، آخرین نقطه مسکونی قبل از مرز ایران و پاکستان است، شهری بی‌آب که تابستانش با شن باد‌های داغ از راه می‌رسد. عصر جمعه آخرین هفته مرداد، برق ریمدان، ۴ ساعت قطع بود؛ مثل بقیه روز‌های این ماه و ماه قبلش. نفیسه گفت در این دو ماه، وقتی برق ریمدان قطع می‌شد، آدم‌ها هر جا که بودند، فقط یک گوشه می‌نشستند و از جا تکان نمی‌خوردند که مبادا نفسشان از هوای داغ بند بیاید. نفیسه از اهالی ایرانشهر است، اما ۷ سال قبل، با درخواست خودش انتقالی گرفت تا به بچه‌های محروم‌ترین شهرستان «دشتیاری»، درس زندگی بدهد. حالا بعد از ۷ سال، عادی‌ترین تصویر در این شهر مرزی برای چشم‌های نفیسه، صف طولانی نیسان‌های سوخت‌کش است. در ریمدان، هیچ شغلی نیست. غیر از کارمندان چند اداره دولتی و غیر از چند مغازه‌دار، بقیه مردان و پسران ریمدان، یا با سوخت‌کشی تا مرز، یا با کارگری در بازارچه مرزی، خرج خانواده را تامین می‌کنند. نفیسه، سه سال معلم دوره ابتدایی پسرانه بود و حالا چهار سال است که به دختران دبیرستانی درس می‌دهد. سراغ شاگردان دوره ابتدایی پسرانه را می‌گیرم که حالا برای خودشان نوجوانی شده‌اند.


بیشتر بخوانید:شروع کاهش دما در تهران از این هفته


«همه‌شون ترک تحصیل کردن و سوخت‌کش شدن. میگن اینجا به خاطر درس خوندن چیزی به ما نمیدن.»

نفیسه می‌گوید دختران تنها دبیرستان ریمدان هم، در سن ۱۳ سالگی و ۱۵ سالگی به خانه شوهر می‌روند و آنها هم به نوعی مجبور به ترک تحصیل می‌شوند.

«به دخترا میگم شما باید درس بخونین و آینده بسازین ولی در جوابم میگن عاقبتمون اینه که با مردی ۲۰ سال بزرگ‌تر از خودمون ازدواج کنیم و مردامون سوخت‌کشی کنن. به پدراشون میگم اجازه بدین دختراتون درس بخونن تا از این فلاکت خلاص بشن ولی پدرا میگن دخترامون باید ازدواج کنن و اگه شوهرشون اجازه داد می‌تونن درس بخونن. توی این شهر، فقط سه تا از دانش‌آموزانم توی کنکور قبول شدن ولی خانواده‌شون، پولی برای فرستادن بچه به شهر دور نداشت و همین سه نفر هم به دانشگاه نرفتن و حالا توی خونه هستن و به زودی ازدواج می‌کنن، مثل مادراشون و مثل مادرای مادراشون.»

نفیسه، ۷ سال است با خیال‌های زیبا زندگی می‌کند. خانم معلم، ۷ سال است که در خیالش، پسران همان مدرسه ابتدایی را می‌بیند که به جای سوخت‌کشی، برای کنکور درس می‌خوانند و دختران دبیرستانش را می‌بیند که معلم و پرستار شده‌اند و همگی، لبخندی به پهنای صورت دارند و همه آدم‌های ریمدان، آب سالم و بهداشتی می‌نوشند و از شن باد داغ اثری نیست و شکم‌ها سیر است و...

«توی روستاها، به خونه‌هایی میرم که کف خونه، حصیر پهن کردن. خیلی هاشون با یارانه زندگی می‌کنن. خیلی از خانواده‌ها، سرپرستشون یا پسر نان‌آورشون، سوخت‌کش بوده و توی تصادف سوخت کشی، کشته شده. توی ریمدان، وقتی نان آور نداشته باشی، زمینگیر میشی. چند خانواده که وضعشون بهتر از بقیه است، به همین خانواده‌ها کمک می‌کنن. اینجا، در چند قدمی مرز، هیچ امکاناتی نیست و هوای آلوده و گرما و فقر، امان نمیده که مردم چیزی از زندگی بفهمن و آب سالم برای خوردن نداریم و از آب هوتَک می‌خوریم ولی با همین شرایط، انسانیت هنوز زنده است.»


بیشتر بخوانید:مرگ یک کودک ۱۱ساله در زاهدان خبرساز شد+ عکس


آب شرب ریمدان و روستاهایش، قطره‌های بارانی است که هوتک‌ها؛ همان گودال‌های وسیع پشت شهر را پر می‌کند. خانواده‌ای که دستش به دهانش می‌رسد، آب هوتک را برای شستن لباس و ظرف خرج می‌کند و از بازار سیاه، بطری آب تصفیه شده ۱۵۰ هزار تومانی می‌خرد. خانواده‌ای که وضع مالی بهتری داشته و تانکر خریده، بعد از بار‌ها تماس با واحد آبرسانی منطقه، می‌تواند هر چند هفته یک‌بار، چند صد لیتر آب کلر زده بگیرد ولی اغلب اهالی، از آب همان هوتک می‌خورند و با آب همان هوتک، زندگی‌شان را جلا می‌دهند.

هوتک قاتل جان بچه‌های روستاهاست. نفیسه، اوایل مرداد به دیدن خانواده‌ای رفت که ۴۰ روز قبلش، پسر ۷ ساله‌شان در هوتک غرق شده بود؛ پسرک ۷ ساله‌ای به نام علی که اگر زنده می‌ماند، مهر امسال به کلاس اول دبستان می‌رفت. نفیسه وقتی پا به خانه این خانواده گذاشت، زن و مرد سیاهپوشی به استقبالش آمدند که فقط نشانه‌های جسمی از حیات داشتند.

«هوتک، پشت خونه این خانواده است. هر بار که بارون می‌باره و صدای چک چک قطره‌های بارون رو می‌شنون، یادشون می‌افته که چطور بچه‌شون افتاد توی هوتک و دیگه بیرون نیومد. می‌گفتن دردناک‌ترین لحظه، زمانیه که بچه‌های محل پشت خونه‌شون بازی می‌کنن و این زن و مرد، صدای بچه‌ها رو می‌شنون و لابه‌لای صدای اون همه بچه، دنبال صدای پسر خودشون می‌گردن. من رفتم خونه‌شون که دل خودم سبک بشه. همین طور گوشه اتاق نشسته بودن و به من خیره شده بودن، چون قدرت حرف زدن نداشتن. یک باره، مادر، رو به در، صدا زد علی علی، برو بگو خانم معلم بیاد اینجا. من به مادر نگاه کردم. مادر یادش افتاد که خانم معلم اینجاست و این پسرشه که دیگه نیست.»

نفیسه، ماهی یک‌بار می‌رود ایرانشهر. سه روز کنار خانواده‌اش می‌ماند و در برگشت، برای شاگردانش خرید می‌کند؛ از دارو تا کتاب تا کفش تا مداد و کاغذ. اول تابستان، یکی از دختر‌ها به خانم معلم گفت برایش کفش بخرد. نفیسه رفت به بازار ایرانشهر و از کفش‌های دخترانه عکس گرفت و عکس‌ها را برای شاگردش فرستاد و او هم انتخاب کرد و نفیسه این‌بار که به ریمدان برمی‌گشت، گوشه چمدانش یک جفت کفش دخترانه جا داده بود.

«خیلی از بچه‌ها نمی‌تونن پول این خرید‌ها رو بدن. یک بار برای چند نفرشون کتاب غیر درسی و کفش خریده بودم. بهشون گفتم به جای پول کتاب و کفش، فردا برای من صبحانه بیارین. در جوابم گفتن ما صبحانه نداریم. شما پنیر و کره و عسل و مربا می‌خوری و ما این چیزا رو نداریم. گفتم شما خودتون صبحانه چی می‌خورین؟ گفتن ما چای و نون می‌خوریم. گفتم همون نون و چای رو برای من بیارین. من می‌دونستم خیلی از خانواده‌ها توی سفره‌شون چیزی ندارن. من می‌دونم خیلی از خانواده‌ها، سال‌هاست گوشت قرمز نخوردن و خیلی از خانواده‌ها ماه‌هاست میوه نخریدن. اون روز، صبحانه اهمیتی نداشت. مهم این بود که پا‌های این دخترا دیگه لخت نبود، چون بعضی خانواده‌ها، حتی پول برای خرید کفش ندارن و دختراشون کفش نداشتن.»

گاهی خانواده‌ها به نفیسه سفارش می‌دهند. اول تابستان، وقتی گرما و قطع برق، نفس ریمدان را برید، چند خانواده به نفیسه گفتند وقتی می‌رود ایرانشهر، قیمت کولر را بپرسد. اینها، کولر نداشتند و نفیسه نمی‌توانست بفهمد چطور می‌شود گرمای ۵۰ درجه ریمدان را بدون کولر تاب بیاوری. نفیسه رفت ایرانشهر، قیمت کولر آبی را پرسید ولی به این خانواده‌ها گفت فراموش کرده و قیمت کولر را نپرسیده. قیمت کولر آبی ۵۰ میلیون تومان بود.

«نان آور خیلی از خانواده‌ها، پسر بزرگ‌تره، چون اغلب پدرها، پیر و زمینگیرن و اغلب مادرا بی‌سوادن. این خانواده‌ها معمولا ۷ یا ۸ تا بچه خیلی کوچیک دارن و پسر بزرگ‌تر باید یک تنه خرج کل خانواده رو بده. پسر بزرگ‌تر هم کاری جز سوخت‌کشی انجام نمیده و بابت هر سوخت‌کشی، یک میلیون تومن مزد می‌گیره. با این یک میلیون تومن، چی میشه خرید؟ مرغ و ماهی؟ برنج و پیاز و روغن؟ خجالت می‌کشیدم به این خانواده‌ها بگم قیمت کولر آبی از مزد یک ماه سوخت‌کشی بچه شما بیشتره. حالا وضع این خانواده رو تصور کن وقتی بچه‌اش میره برای گازوییل‌کشی و تصادف می‌کنه و جسد سوخته‌اش به خونه برمی‌گرده.»

آقا خلیل ساکن ایرانشهر است، کارمند قراردادی یکی از ادارات دولتی ایرانشهر و کارشناس رشته مدیریت و پدر ۴ بچه که سه نفرشان، مدرسه‌ای هستند. حقوق ماهانه آقا خلیل، ۲۸ میلیون تومان است و برای تامین مخارج خانواده ۶ نفره‌اش، هر روز بعد از ساعت اداری، مسافرکشی می‌کند.

آقا خلیل می‌گوید این شهر سربه زیر بلوچستان، از جنگ خیلی آزار دید. از اول تابستان، برق ایرانشهر روزی سه ساعت قطع می‌شد؛ یک نوبت صبح و یک نوبت ظهر. آقا خلیل می‌گفت تابستان امسال، کولر آبی، دیگر جواب گرمای ۵۵ درجه را نمی‌داد و می‌گفت خانواده‌های زیادی را می‌شناسد که فقط کولر آبی دارند و خانواده‌های زیادی را هم می‌شناسد که حتی کولر آبی ندارند، چون درآمدشان به پرداخت قبض برق یا هزینه تعمیر کولر گازی و آبی نمی‌رسد و با کلی صرفه جویی، توانسته‌اند یک پنکه بخرند که قیمت پنکه هم از ۸ میلیون و ۱۰ میلیون، رسیده به ۲۰ میلیون و ۲۵ میلیون و هنوز در مقایسه با کولر آبی سلولزی ۵۰ میلیونی و کولر گازی ۸۰ میلیونی، خیلی ارزانتر است. از اول تابستان، فشار گاز در کل شهر افت کرد و قیمت قبض گاز چند برابر گرانتر شد و خیلی از خانواده‌ها مثل آقا خلیل مجبور شدند کپسول‌های کهنه را از انباری‌ها بیرون بکشند که حداقل، تیزی قبض گاز تا حدی کم شود ولی دامنه سهمیه‌بندی، به کپسول گاز هم رسید و مثلا سهم خانواده ۶ نفره آقا خلیل، ۴ کپسول گاز برای هر ماه است. از اول تابستان، آب لوله‌کشی در ایرانشهر سهمیه‌بندی شد و هر روز حدود ۴ ساعت جریان آب وصل است. آقا خلیل یک تانکر ۱۲۰۰ لیتری در حیاط خانه‌اش گذاشته ولی وقتی برق قطع می‌شود، تانکر عملا یک بشکه شکم گنده بی‌مصرف است، چون با قطع برق، پمپ تانکر هم از کار می‌افتد.

«جنگ و گرونی و قطع برق، قصه غم‌انگیزی شد برای ما. یک نوبت از قطع برق، معمولا در زمان ناهاره. اوایل تابستون، وقتی برق قطع می‌شد، بعضی خانواده‌ها می‌رفتن خونه این فامیل و اون فامیل. به مرداد که رسیدیم، وقتی سر ظهر برق قطع می‌شد، خانواده‌ای که برق داشت، دیگه جواب تلفن فامیلش رو نمی‌داد و پسر، جواب تلفن پدرش رو نمی‌داد که مبادا، دو نفر اضافه پای سفره‌اش بنشینن و خرجش بیشتر بشه و بهانه می‌آورد که خواب بودم و تلفنم رو ندیدم.»

آقا خلیل، اوایل شهریور از اداره برق ایرانشهر پرسید و معلوم شد که حملات هوایی امریکا به تاسیسات برق جنوب شرق و هدف قرار دادن نیروگاه چابهار و چند خط از نیروگاه گازی، هم، زمان تعمیر واحد‌های خسارت دیده را افزایش داده و هم باعث شده برای توزیع عادلانه برق در منطقه بلوچستان، برنامه سهمیه‌بندی اجرا شود و همین شد که این دو ماه، در گرمترین ایام جنوب شرق، از ایرانشهر تا ایرندگان و راسک و فهنوج و نیک‌شهر و کافه بلوچی، قطع برق چند ساعته در روز را تجربه کردند. ایرانشهر، نسبت به روستا‌های اطرافش و حتی نسبت به شهر‌هایی مثل سرباز و سراوان، وضع خیلی بهتری دارد. یک جور پایتخت است برای منطقه بلوچستان. مراکز خرید نوساز و چند باشگاه ورزشی دارد، دبیرستان و دبستان و شعبات ادارات دولتی در این شهر مستقر است، بازار بزرگ اجناس خارجی و دانشگاه علوم پزشکی مستقل و چند بیمارستان مجهز و چند مطب پزشک متخصص دارد و در کنار همه این بهترین‌ها، قطب جراحی پلاستیک سوختگی جنوب شرق هم هست، چون هرچه سوخت‌کش در جاده منتهی به مرز پاکستان در آتش انفجار نیسانشان می‌سوزند، به بیمارستان خاتم ایرانشهر منتقل می‌شوند. آقا خلیل می‌گفت که از ایرانشهر تا کافه بلوچی، هر کسی یک ماشین داشته باشد، گازوییل بار می‌زند به سمت مرز و ماشین خراب و کهنه، آمار تصادف و چپ کردن و انفجار و مرگ سوخت‌کش‌ها را بالا برده. آقا خلیل، دوستانی در بیمارستان خاتم ایرانشهر دارد که هر ماه، بخشی از حقوقشان را برای کمک به خانواده‌هایی خرج می‌کنند که برای پرداخت هزینه ویزیت و آزمایش و سونوگرافی و درمان بیمارستان دولتی هم بی‌پولند. همین دوستان که جراحان و پزشکان و پرستاران بیمارستان خاتمند، به آقا خلیل گفته‌اند تعداد سوخته‌های تصادفات سوخت‌کشی جاده‌های بلوچستان، نسبت به پارسال، بیشتر شده....

حداد، ساکن کهنوج بود. حداد، هم معلم است و هم کشاورز. در فصل مدرسه، می‌رود دبیرستان محله «دوهزار» بندرعباس و برای شاگردانش از جهان قصه‌ها می‌گوید، در تعطیلات تابستان، پای تکه زمینی که با پدرش شریک است، گوجه و بادمجان و خیار می‌کارد. حداد می‌گفت زندگی مردم کهنوج با کشاورزی می‌گذرد ولی بعد از حمله امریکا به دکل‌های برق بندرعباس و چابهار، برق پمپ چاه‌های مزارع کهنوج سهمیه‌بندی شد و سهم هر پمپ، ۶ ساعت قطع برق در هر روز است؛ هر روز از ساعت ۱۱ قبل از ظهر تا حوالی ساعت ۶ عصر. ۶ ساعت قطع برق پمپ چاه مزرعه یعنی که هیچ کشت و زرعی نمی‌توانی داشته باشی، چون آب را باید از دل چاه‌های عمیق و با پمپ بیرون بکشی و پمپ، برق می‌خواهد و در هر پمپ ۱۵ کشاورز شریکند که هر نفر، به اندازه دو ساعت آبیاری از این پمپ مشترک سهم دارد و سهم هر کدام هدر برود، هیچ کسی حاضر نیست به او سهم قرض بدهد.

حداد می‌گوید ۱۵ کشاورز در یک روستا، یعنی ستون دوام یک روستا و بی‌آبی برای زمین ۱۵ کشاورز در یک روستا یعنی بی‌آبی برای حداقل ۷۰۰ عائله وابسته و حالا با کدام ماشین حساب می‌توان حساب کرد که این ۷۰۰ نفر چطور باید زندگی‌شان را اداره کنند؟ حداد از تناقض تصویر زیبای روستا‌های کهنوج در کنار مزارع رها شده و باغات خشکیده پرتقال و لیمو و انگور و انجیر به دلیل توقف ۱۰ ساله حمایت از آبیاری قطره‌ای می‌گوید و از اینکه قطع ۶ ساعته برق پمپ‌های مزارع، دامداری کهنوج را هم به خطر انداخته، چون مزارع یونجه، از بی‌آبی خشک شده و دامدارها، توان خرید یونجه ندارند و یکی‌یکی، دارند گوسفندهایشان را می‌فروشند. یکی از این دامدارها، برادر حداد است که اواخر مرداد، ۱۰ تا گوسفندش را فروخت، چون پول خرید یونجه نداشت.

«از اواسط بهار، وقتی امریکا تاسیسات برق جنوب رو منفجر کرد، برق و آب کهنوج رو سهمیه‌بندی کردن. از اون موقع تا حالا، توی منطقه ما، آب یک روز در میون و فقط برای یک ساعت وصل میشه. تمام خونه‌ها، مخزن و دینام دارن و اگر همون ساعتی که آب وصل میشه، برق هم وصل باشه و دینام هم سالم باشه، مخزن شون رو پر می‌کنن وگرنه تا دو روز آب ندارن. شهر، هر روز، دو ساعت قطع برق داره؛ ساعت یک تا ۳ بعد از ظهر. اداره برق گفت با حمله امریکا، ورودی برق شهرستان با مشکل مواجه شده و چند تا نیروگاه از مدار خارج شدن. تیر و مرداد تا نیمه شهریور، دمای کهنوج ۵۰ درجه است. بعد از ظهر، وقتی دو ساعت برق نداشته باشی، توی خونه‌ات هم گرمازده میشی. توی کهنوج با این دما و این گرما، کولر آبی جواب نمیده و همه، کولر گازی دارن. موتور همین کولر گازی اگه بسوزه، باید ۲۲ میلیون تومن پول تعمیر بدی. هزینه تعمیر کولر، به اندازه یک ماه حقوق یک کارمنده. تیر ماه، دو تا کولر گازی منزل مادرم سوخت. هر روز با من دعوا داشت و می‌گفت زندگیم داره از گرما نابود میشه. گفتم مادر، من از کجا ۴۴ میلیون تومن پول تعمیر کولر بیارم؟ پول تعمیر یک کولر رو از فامیل قرض گرفتیم و کولر دوم، هنوز توی تعمیرگاهه.»

حداد می‌گوید از اسفند ماه که جنگ شروع شد، قیمت نایلون و سم، چند برابر شد و با قطع برق مزارع، کشت فصلی به‌طور کامل تعطیل شده و کشت رایج، رو به نابودی است. کشت فصلی تابستان‌های کهنوج، ذرت و لوبیا بود و حالا فقط درختان نخل و مزارع کشت رایج باقی مانده با همان چاه‌های پمپی ولی حداد می‌گوید تعدادی از درختان نخل روستا‌ها هم خشک شده، چون مقاومت نخل هم در برابر بی‌آبی، تا بی‌نهایت نیست.

حداد امسال می‌خواست گوشه همان زمینی که با پدرش شریک است، دو اتاق کوچک بسازد. قطع برق، مجال ساخت و ساز نداد و اوستای بنا، بعد از دو روز که آمد و پای زمین نشست و نه آب بود و نه برق و نتوانست آبی از چاه بکشد که شفته‌ای درست کند و آجری روی آجر بگذارد، کارگر روزمزدش را صدا زد و بیل و کلنگشان را جمع کردند و رفتند.

«الان توی بندرعباس، کارگر پالایشگاه یا کشتی‌سازی یا بازار، وقتی ظهر به خونه میاد که دو ساعت استراحت کنه و دوباره به کار برگرده، نه آب هست و نه برق. مردم بندر البته اعتراض نمی‌کنن، چون شاهد بودن که بعد از حمله امریکا به پست برق بندر، توی گرمای ۵۰ درجه بندر با شرجی ۸۰ درصد و رطوبتی که آدم رو خفه می‌کنه، سیم‌بان و مهندس و کارگر اداره برق، چند شبانه روز توی محوطه چادر زدن که پست برق رو تعمیر کنن. محله دوهزار، از فقیرترین مناطق بندرعباسه. در این ۱۰ سالی که توی دبیرستان این محله درس دادم، شاهد بودم که مردم زاغه‌نشین این محله چطور با زحمت خشت روی خشت گذاشتن و یک یا دو اتاق ۳ در ۴ متر برای خودشون ساختن. وقتی محله دوهزار، موشک خورد، همین خونه‌های خشتی ترکید و خراب شد.»

کهنوج، هم از جاده فرعی و هم از جاده اصلی، مستقیم می‌رسد به بندرعباس. در این جاده‌ها، هم موتورسیکلت و هم وانت نیسان می‌بینی که دبه‌های ۲۰ لیتری و ۲۲۰ لیتری گازوییل بار زده‌اند که برسند به هر معبر دریایی امن برای فروش سوخت قاچاق. این تنها چاره‌ای بوده که مردم برای تامین زندگی‌شان پیدا کرده‌اند. حداد می‌گوید این جاده‌ها در همین چند ماه خیلی شلوغ‌تر شده و از کشاورزانی مثال می‌زند که چند سال قبل زمینشان خشک شد و حالا وانت نیسان دارند و سوخت‌کش شده‌اند.

منبع: روزنامه اعتماد
ارسال نظر
captcha
قوانین ارسال نظر
لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
در غیر این صورت، «اقتصاد24» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.
خواندنی‌ها
خودرو
فناوری
آخرین اخبار