
اقتصاد ۲۴- نوژن اعتضادالسلطنه- گفتمان ژئوپلیتیک زمانه ما تحت سلطه چند قطبی گرایی فزاینده است، برخلاف سه دهه پیش، زمانی که جهان تحت سلطه دو ابرقدرت بود: ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی سابق. در واقع، جهان شاهد دگردیسی عظیم ژئوپولیتیکی در نیمه اول قرن بیستم بود، زیرا پادشاهیهای زمانی بزرگ مانند امپراتوریهای روسیه، عثمانی، اتریش-مجارستان، بریتانیا و فرانسه به دموکراسیهای مدرن، جمهوریهای سوسیالیستی و دیکتاتوریهای کمونیستی تبدیل شدهاند. این دگردیسی ادامه دارد و به ویژه در مورد چین مشهود و قابل توجه بوده است.
ظهور نسبتاً غیرمنتظره جمهوری خلق چین به عنوان یک ابرقدرت تقریباً در یک دهه و نیم گذشته با انکار از سوی دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده تا همین اواخر مواجه شده بود. روسای جمهور مختلف آمریکا از هر حزبی که بودند قدرت رو به رشد استراتژیک و نظامی چین را تا زمان انتخاب "دونالد ترامپ" رئیس جمهور آمریکا در سال ۲۰۱۶ کم اهمیت جلوه میدادند.
درک سخت و دیرهنگام قدرت اقتصادی و نظامی چین به خروج نیروهای نظامی ایالات متحده از افغانستان و عراق و تخصیص مجدد منابع بیشتر به هند و اقیانوسیه برای مقابله با رفتار تهاجمی چین دامن زد. بسیاری از تحلیلگران، رشد ناگهانی چین را به رشد اقتصادی قوی این کشور و رهبری قاطعانه "شی جین پینگ" نسبت میدهند. با این وجود، یکی از عوامل مهم هژمونی راهبردی رو به رشد چین که به ندرت مورد بحث قرار میگیرد، تعهد و سخت گیری بی نظیر این کشور برای درس گرفتن از اشتباهات اتحاد جماهیر شوروی بوده است. جمهوری خلق چین و رهبران آن به شدت به اشتباهات راهبردی توجه کردهاند که در نهایت منجر به تجزیه اتحاد جماهیر شوروی در سه دهه پیش شد. از زمان فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱، شاید هیچ حکومتی به اندازه حکومت چین آن رژیم را به طور کامل مطالعه نکرده باشد.
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، حزب کمونیست چین مطالعهای عمیق در فاصله سالهای ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۴ میلادی انجام داد. نتیجه آن ارزیابی در پلنوم چهارم کنگره شانزدهم حزب در سال ۲۰۰۴ مطرح شد. مهمترین درسی که حزب کمونیست چین گرفت این بود که استخوانبندی سیاسی، تثبیت نخبگان، جزمگرایی ایدئولوژیک، سازمانهای حزبی خفته و رکود اقتصادی عوامل اصلی تاثیرگذار در شکست اتحاد جماهیر شوروی بودند.
"دیوید شامبا" مدیر برنامه سیاسی چین در دانشگاه جورج تاون آمریکا در کتاب خود تحت عنوان "حزب کمونیست چین: آتروفی و سازگاری" ۴۴ درسی که حزب کمونیست چین از فروپاشی شوروی آموخت را فهرست کرده و آنها را به چهار عامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بین المللی تقسیم کرده است. حزب کمونیست چین بر این باور بود که عامل سیاسی با ۱۷ درس از جمله "همه ویژگیهای توتالیتاریانیسم (تمامیت خواهی)، تسلط حزب بر دولت، و تمرکز بیش از حد قدرت سیاسی" مهمترین عوامل تاثیرگذار در فروپاشی شوروی بودهاند.
دومین عامل مهم، عامل اجتماعی با ۱۵ درس از جمله جامعه منزوی، جزم اندیشی در میان روشنفکران و جوانان سرخورده قلمداد شده بود. عامل اقتصادی، ۱۴ درس به همراه داشت از جمله رکود، اقتصاد بیش از حد متمرکز و تعصب علیه سرمایه داری. حزب کمونیست چین تنها شش درس از عامل بین المللی آموخته بود. در این میان، "تکامل صلح آمیز" و "مهار و بازدارندگی" را به گردن غرب انداخت. چهار درس دیگر سیاستهای توسعه طلبانه، مسابقه تسلیحاتی، شوونیسم (میهن پرستی افراطی)، و تسلط بر کشورهای اقمار شوروی، از سوی حزب کمونیست چین از جمله اشتباهات مسکو قلمداد شدند. شامبا اشاره میکند که در آن زمان حزب کمونیست چین ضعفهای سیستماتیک اتحاد جماهیر شوروی را دلیل اصلی فروپاشی آن رژیم میدانست و غرب در آن سقوط نقش مسلط را نداشت.
شامبا در تحلیل اقتصادی خود از شکست شوروی به وجود حزب کمونیست شوروی به عنوان نهادی بسیار سنگین وزن، بی کفایت و راکد اشاره میکند و معتقد است که همین موضوع تلاشهایی را در پکن برای تبدیل حزب کمونیست چین به سازمانی مدرنتر و انعطاف پذیر برانگیخته بود. این به معنای اصلاحات دموکراتیک گسترده نبود، بلکه به معنای حزبی بود که نسبت به افکار عمومی حساستر است و علاقه بیش تری به هدایت آن از طریق روشهای ظریف و نامحسوس در جهت درست دارد.
در پی این مطالعه، حزب کمونیست چین در گزارش پلنوم چهارم کنگره شانزدهم حزب، بر اهمیت بهبود قابلیت حکمرانی خود تاکید کرد. "زنگ چینگ هونگ" از اعضای کمیته دائمی دفتر سیاسی در فاصله سالهای ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۷ میلادی، از اصلاحات سیاسی برای یافتن راه حلی برای مشکل حاکمیتی چین حمایت کرد. هدف این تلاش اصلاحی تقویت حکومت محلی و تقویت شاخههای حزب از طریق معرفی دموکراسی مشورتی بود.
حزب کمونیست چین در آن دوره با انتخابات رقابتی در سطوح خُرد موافقت کرد. کنشگری شهروندی نیز در فرایندهای سیاستگذاری متکثر از سوی حزب تحمل شد. علاوه بر این، بحث دموکراسی و اصلاحات سیاسی به یک موضوع باز تبدیل شد. "یو کپینگ" نظریه پرداز برجسته حزب کمونیست چین در دفتر تالیف مرکزی حزب در آن زمان، با طرح این استدلال که "دموکراسی چیز خوبی است" توجه ملی را به سوی خود جلب کرد.
حزب کمونیست چین در سال ۲۰۱۱ میلادی در بیستمین سالگرد فروپاشی شوروی تحقیقات بیش تری در مورد علت بروز آن رخداد انجام داد. در مطالعه تازه چهار دلیل برجسته شده بود. حزب کمونیست چین به این نتیجه رسید که چهار دلیل باعث فروپاشی شوروی شد. نخستین عامل تاثیرگذار از دید آن حزب عملکرد "میخائیل گورباچف" رهبر وقت شوروی بود که "کورکورانه از دموکراسی دنباله روی کرد" و "باعث تضعیف نقش محوری حزب کمونیست در سیاست و جامعه شوروی" شد.
حزب کمونیست چین دومین عامل را نیز به گورباچف نسبت داد و نوشت: "او اجازه خصوصیسازی سریع شرکتهای دولتی را داد و باعث شکست اقتصادی شد". حزب کمونیست چین سومین دلیل فروپاشی شوروی را نیز به گورباچف نسبت داد و اشاره کرد که او به "انحصار ایدئولوژیک حزب کمونیست شوروی" پایان داد و این امر منجر به بروز "نیهیلیسم تاریخی" گسترده و "حملات علیه "سوسیالیسم" شد. با این وجود، حزب کمونیست چین چهارمین دلیل سقوط شوروی را "غرب" دانست و اشاره کرد که کشورهای غربی با ایجاد "ستون پنجم" طرفدار غرب در اتحاد جماهیر شوروی "تکامل صلح آمیز" را ترویج کردند.
این عبارت که پیشتر نیز به آن اشاره شد توسط "جان فاستر دالس" وزیر امور خارجه ایالات متحده، در طول جنگ سرد در دهه ۱۹۵۰، عمدتاً در چارچوب اتحاد جماهیر شوروی، فرموله شد، اما متعاقباً در بحثهای رسمی در مورد سیاست ایالات متحده در چین مطرح نشد. با این وجود، تحلیلهای چینی از سیاست خارجی ایالات متحده نشان میدهند که از آن زمان به بعد، این سیاست بخشی از شالوده نظری روابط ایالات متحده با جمهوری خلق چین بوده است.
بر اساس این نظریه، ایالات متحده راهبردی برای نفوذ و براندازی در کشورهای سوسیالیستی، به ویژه چین، از طریق گسترش افکار و سبک زندگی سیاسی غربی، تحریک نارضایتی، و تشویق گروهها برای به چالش کشیدن رهبری حزب کمونیست چین حفظ میکند.
در مقایسه با مطالعه قبلی، این مطالعه بر کمبودهای ساختاری اتحاد جماهیر شوروی تأکید نکرد و بر روی "خیانت بزرگ گورباچف به آرمان سوسیالیسم" متمرکز شد. در این درک از فروپاشی شوروی، غرب از خیانت گورباچف و هرج و مرج شوروی برای تحقق اهداف خود استفاده کرد. دلیل اصلی این تغییر رویکرد، تشدید کنترل اجتماعی چین و تاکید فزاینده بر ثبات از سال ۲۰۰۸ به دلیل افزایش تحولات در نتیجه رخدادهای جمعی بود از انقلابهای رنگی گرفته تا بهار عربی که همگی باعث به صدا درآمدن زنگهای خطر برای مقامهای حزب کمونیست چین در مورد احتمال تکرار آن رخدادها در چین و خطر از دست دادن کنترل سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک شده بود.
هنگامی که "شی جین پینگ" در سال ۲۰۱۲ به قدرت رسید، برداشت خود را از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی داشت. "شی" در جریان یک سخنرانی در سال ۲۰۱۳ ادعا کرد که "هیچ کس توپی برای ایستادن و جنگیدن برای آن (اتحاد جماهیر شوروی) در زمان انحلال نداشت". "شی" در همان سخنرانی بر خطر "نیهیلیسم تاریخی" تأکید کرد یعنی سوابق تاریخی که مخالف روایت رسمی تاریخی حزب است. او گفته بود:"چرا اتحاد جماهیر شوروی منحل شد؟ چرا حزب کمونیست شوروی فروپاشید؟ یکی از دلایل مهم مبارزه در عرصه ایدئولوژیک بود. نیهیلیسم تاریخی تاریخ اتحاد جماهیر شوروی، تاریخ حزب کمونیست شوروی، لنین و استالین را رد کرد. این وضعیت باعث بهم ریختگی افکار شد. شاخههای حزب از بین رفتند. پس از آن حزب حتی قادر نبود ارتش را کنترل کند. بنابراین، حزب بزرگی، چون حزب کمونیست شوروی شد. یک قدرت سوسیالیستی بزرگ مانند اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید. این یک درس تاریخی حیاتی است".
او افزوده بود: "آرمانها و باورهای آنان متزلزل شده بود. در پایان، پرچم حاکم بر فراز برج شهر یک شبه تغییر کرد. این یک درس عمیق برای ماست! نادیده گرفتن تاریخ اتحاد جماهیر شوروی و حزب کمونیست شوروی، برکناری لنین و استالین، و کنار گذاشتن هر چیز دیگری، درگیر شدن در نیهیلیسم تاریخی است، و افکار ما را سردرگم میکند و سازمانهای حزب را در همه سطوح تضعیف خواهد کرد".
در این درک تازه ارائه شده از سوی شی، نشانهای از اشاره به تاثیر کمبودهای سیستماتیک اتحاد جماهیر شوروی در فروپاشی آن رژیم سیاسی دیده نمیشود. در روایت جدید ارائه شده از سوی شی، توحش استالینیستی، رکود سیاسی و رکود اقتصادی دوره برژنف و شکست سیاستهای شوروی در قبال اقلیتها نادیده گرفته میشوند. در این تفسیر، اشتباهات گورباچف نیز دارای نقشی فرعی در سقوط شوروی قلمداد میشود. در عوض، شی در تفسیر خود بر "تکامل صلح آمیز" به ویژه بر روی حمایت ایالات متحده از ارزشهای لیبرال دموکراتیک تمرکز کرده است.
خط جدید حزب در تفسیر علل فروپاشی شوروی ساده است: غرب را سرزنش کنید و در این میان رهبران شوروی مانند گورباچف را سرزنش کنید که به غرب اجازه نفوذ دادند. این یکی از دلایلی است نشان میدهد چرا چین قوانین سخت گیرانه جدیدی را که برای بیرون راندن سازمانهای غیردولتی خارجی طراحی کرده و چرا مطبوعات سراسری چین در خصومت خود با آمریکا در سالیان اخیر لحنی تندتر و خشنتر داشتهاند و چرا سانسور تشدید شده است. در عین حال، هیچ نشانهای از اصلاحات سیاسی که زمانی برخی ناظران غربی با اطمینان پیش بینی میکردند، وجود ندارد.
پشت این تغییر چیست؟ به نظر میرسد بخشی از آن، اعتقاد شخصی شی به حقیقت اساسی حزب و در حق خودش برای حکمرانی به عنوان یک فرزند انقلابی باشد. اعتقادات شخص شی توسط رویدادهای دهههای اخیر تقویت شدهاند. عمیقترین ترس چینیها از تغییر رژیم است، مشابه آن چه که فضای شوروی سابق و اقمار آن را فرا گرفت و در خاورمیانه و شمال آفریقا با بهار عربی رخ داد.
"انقلاب رنگی" عبارت مفیدی برای کاربرد در این مورد است، زیرا از دید سیاستگذاران چینی آن را از انقلاب واقعی و از دید آنان "برحق" جدا میکند. انقلاب "برحق" از دید آنان از نوع انقلابی است که در نتیجه آن جمهوری خلق چین تاسیس شد و همه "جانباختگان انقلابی" آن را ساختند و آن را در برابر "توطئه سازمانیافته تحت رهبری ایالات متحده" قرار میدهد. در پکن، ترویج دموکراسی و حقوق بشر توسط آمریکا به عنوان ابزاری برای "تضمین سلطه ایالات متحده" در نظر گرفته میشود و بنابراین، از دید حکومت چین باید دائماً در برابر آن مقاومت کرد.
روزنامه ملی گرای چینی "گلوبال تایمز" نزدیک به حکومت چین نوشته بود:"تکامل صلح آمیز" فقط نام دیگری برای انقلاب رنگی بود". حتی محصولات فرهنگی به ظاهر بی ضرر نیز از سوی حکومت چین در مظان اتهام قرار داشتهاند. برای مثال، "زوتوپیا" یک انیمیشن کودکانه ساخته شرکت "دیزنی" در سال ۲۰۱۶ میلادی در یکی از روزنامههای ارتش آزادیبخش خلق چین به عنوان "توطئه آمریکایی برای تضعیف روحیه چین" معرفی شده بود.
"شی جین پینگ" در جریان یک دیدار غیررسمی با "باراک اوباما" رئیسجمهور وقت و "جو بایدن" معاون رئیسجمهور وقت آمریکا در سال ۲۰۱۲، گفته بود که چین هدف "انقلاب رنگی" است که هدفش سرنگونی حزب کمونیست است. قیام "بهار عربی"، که در آن رشتهای از دیکتاتوریهای خاورمیانه به شکلی دومینووار سقوط کردند، باعث تشدید نگرانیهای او و مقامهای ارشد حکومت چین شده بود. در نتیجه، هرگونه اعتراضی نسبت به نابرابری و فساد در چین از سوی حکومت آن کشور به عنوان عامل تهدید کننده کلیت نظام سیاسی قلمداد میشود.
به دنبال این سخنرانی، حزب کمونیست چین گامهای مشخصی برای نابودی به اصطلاح نیهیلیسم تاریخی برداشت. آن حزب در سال ۲۰۱۶ میلادی قطعنامهای را برای مجازات "گفتارها و اعمالی" که تاریخ حزب، دولت، ارتش، سیاست و رهبری را "تحریف کرده یا درباره آن بدگویی میکند" به تصویب رساند. چین در سال ۲۰۱۸ میلادی قانون "حمایت از جانباختگان" را تصویب کرد که به ابزاری برای حزب کمونیست چین تبدیل شد تا هرگونه بیانی را مصداق بی احترامی به "قهرمانان انقلابی" قلمداد کرده و گوینده یا نویسنده آن سخن و نظر را مجازات کند.
حزب کمونیست چین در سال ۲۰۲۱ میلادی کارزاری ملی را در سی امین سالگرد پایان اتحاد جماهیر شوروی برای آموزش همه کادرها در مورد فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی راهاندازی کرد. مقامهای محلی مجبور بودند مستندی ساخته شده درباره علت فروپاشی شوروی را تماشا کنند و دروس سیاسی از آن رخداد را به طور کامل مطالعه نمایند. این مستند اساساً فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را به نیهیلیسم تاریخی نسبت داد و استدلال میکرد که حکومت شوروی روایتهای تاریخی ضد خط رسمی که منجر به فرسایش ایدئولوژی شد را دنبال کرد و فرصتی را برای تهاجم ایدئولوژیک غرب فراهم نمود. در یک جلسه مطالعه، کادرهای محلی حزب کمونیست چین به این نتیجه رسیده بودند:"برای جلوگیری از تکرار تجربه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ما باید به نیهیلیسم تاریخی حمله کنیم و خط دفاعی امنیتی ایدئولوژیک را تقویت نماییم... ما باید تله ایدئولوژیک نیهیلیسم تاریخی را درک کنیم... کادرها باید از درک صحیح تاریخ حزب حمایت کنند".
هم چنین، کارزاری با هدف تقویت کیش شخصیت حول محور شخص شی راه اندازی شد که راه را برای سومین دوره در قدرت باقی ماندن او به عنوان رهبر چین در سال ۲۰۲۲ میلادی هموار کرد. "ژنگ کیانگ" معاون سابق دفتر تحقیقات سیاست مرکزی، برجستهترین اندیشکده داخلی حزب کمونیست چین ادعا کرده بود:"برای براندازی یک کشور، باید با حمله به حزب و رهبری آن شروع کرد". او در پایان گفته بود:"برای حزب، کشور و ملت مهم است که یک رهبر هستهای قوی داشته باشیم که همه دوستش دارند و از او حمایت کنند. عشق به رهبر حزب مصداق کیش شخصیت نیست".
مبارزه علیه "نیهیلیسم تاریخی" در دانشگاههای چین به اوج خود رسید. اساتید از بیان دیدگاههایی که از خط حزبی منحرف میشد منع میشدند و دانشجویان تشویق شدند تا آن دسته از اساتید خود را که از این دستورالعمل پیروی نمیکردند لو داده و گزارش صحبتهای آنان را به نهادهای مافوق و ناظر ارائه دهند. بزرگترین قربانی در این کارزار رشته تحصیلی "مطالعات روسیه" بود. چین تعدادی از بهترین پژوهشگران حوزه روسیه و اتحاد جماهیر شوروی را در سراسر جهان دارد. پروفسور "شن ژیهوا" محقق مشهور تاریخ اتحاد جماهیر شوروی، مجموعه آرشیو اتحاد جماهیر شوروی خود را داشته که در اوایل دهه ۱۹۹۰ از روسیه خریداری کرده بود. او با استفاده از اسناد آرشیوی شوروی برای انجام تحقیقات خود که پیشتر در دسترس نبود مورد تحسین محافل داخلی و بین المللی قرار گرفت. او حتی یافتههای خود را به "جیانگ زمین" رهبر اسبق چین ارائه کرد. با این وجود، کارزار حمله به نیهیلیسم تاریخی بر تحقیقات او تأثیر گذاشت. یکی از دانشجوی سابق او که در مقطع دکترا تحصیل میکرد گفته بود که "شن" به دلیل محدودیتهای اعمال شده بر فعالیتهای دانشگاهی مجبور شد تمرکز تحقیقاتی خود را از روسیه تغییر دهد.
این تنها مورد از کنترل تاریخ توسط حزب کمونیست چین نبود. یک پژوهشگر مطالعات روسیه در ایالات متحده برای یک کنفرانس دانشگاهی از چین بازدید بعمل آورده بود و تصمیم گرفت در یکی از دانشگاههای چین به عنوان مهمان سخنرانیای در مورد اتحاد جماهیر شوروی داشته باشد. با این وجود، ریاست آن نشست در آخرین لحظه سخنرانی او را لغو کرد. رئیس دانشگاه گفته بود که او به جای تاریخ اتحاد جماهیر شوروی فقط باید در مورد "سوسیالیسم" صحبت کند.
فروپاشی شوروی آینهای برای حزب کمونیست چین محسوب میشود. درسی که حزب کمونیست چین از فروپاشی شوروی گرفت، عمیقترین نگرانیهای حزب را بازتاب میدهد نگرانیای که سیاستگذاریهای آن کشور در سطح ملی را شکل میدهد. درک "شی" از فروپاشی شوروی، تمرکز قدرت، کنترل ایدئولوژیک و خصومت با غرب به ویژه با ایالات متحده را نشان میداد. بنابراین، حتی زمانی که چین به سیاست کووید صفر پایان داد افزایش کنترل اجتماعی - ایدئولوژیکی و خصومت با غرب را حفظ کرد و به نظر میرسد تا پایان دوره زمامداری شی نیز این خط را حفظ خواهد کرد.
از جمله درسهای آموخته شده توسط حکومت چین از تجربه شکست خورده شوروی میتوان به این موارد اشاره کرد:
میخائیل گورباچف" دبیر کل وقت حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و بعدا رهبر آن حکومت، از باز کردن درهای اقتصاد روسیه به روی جهانی شدن و آزادسازی مدیریت شده سیاستگذاری آن کشور دفاع کرد، سیاستهایی که به ترتیب به عنوان گلاسنوست و پرسترویکا شناخته شدند. این سیاستها منجر به قرار گرفتن ناگهانی مردم روسیه (که بسیاری از آنان صرفا با ایدههای سوسیالیستی زندگی کرده بودند) با سبک زندگی مصرف گرایانه غربی، آزادیهای مدنی، و آزادی اندیشه و بیان شد. آزادسازی اتحاد جماهیر شوروی هم چنین به عنوان نشانهای از ضعف توسط برخی اقشار از مردم قلمداد شد و زمینههای مساعدی برای ناآرامیهای سیاسی و قوم گرایی و احساس خصومت نسبت به سیستم متمرکز حکومتی کمونیستی را ایجاد کرد.
از سوی دیگر، چین در کنترل انتشار اطلاعات و مهار آزادی بیان در پلتفرمهای دیجیتال و غیر دیجیتال بسیار سخت گیرانه عمل کرده است. از این رو، جای تعجبی ندارد که حکومت چین حتی امروزه نیز به پلتفرم هایی، چون فیس بوک اجازه فعالیت در قلمرو دیجیتال خود را نمیدهد، زیرا رهبری مرکزی چین آن شبکه اجتماعی را ابزار کنترل نشده آزادی بیان قلمداد میکند.
حزب کمونیست چین کماکان "دیوار آتش بزرگ چین" را برای سانسور اینترنت فعال نگهداشته و هدف از آن حفظ نظارت ثابت حزب کمونیست چین بر کل فضای اینترنت آن کشور است. سیستم بازرسی بسته عمیق (DPI) نهاد اطلاعاتی آن کشور حزب کمونیست چین را قادر میسازد تا ایمیلهای خصوصی، پیامها و هر شکل دیگری از ارتباطات دیجیتال را بخواند و سانسور کند. سیاستگذاری درباره دادههای خصوصی از سوی حزب کمونیست نیز گام مهم دیگری در این جهت بوده است.
با ورود جنگ سرد به مرحله نهایی خود، مدل اقتصادی سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی به دلیل هزینههای سنگین تحمیل شده توسط جنگهای نیابتی، نوسانات قیمت نفت و گاز طبیعی و محدودیتهای وجود داشته برای افزایش درآمدهای مالیاتی دولت در آستانه فروپاشی قرار گرفت. وضعیت وخیم اقتصادی به خشم مردم نسبت به مدل توسعه اقتصادی سوسیالیستی و محرومیت مختلف ناشی از آن دامن زد.
از سوی دیگر، چین پس از آسیبهای متحمل شده از برنامههای مائوئیستی در قالب کارزار "جهش بزرگ رو به جلو" در دهه ۱۹۵۰ میلادی، با اتخاذ استراتژی منسجم "سرمایه داری تحت کنترل دولت" به سوی مسیر رشد اقتصادی قدم گذاشت. اصلاحات اقتصادی که توسط "دنگ شیائوپینگ" در اواخر دهه ۱۹۷۰ ارائه شد، پایهای قوی ایجاد کرد و در نهایت منجر به عضویت چین در سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱ میلادی شد. چین با درس گرفتن از اشتباهات اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی، از ورود خود به سازمان تجارت جهانی برای تبدیل شدن به کارخانه کالاهای مصرفی جهان از شیوههای دامپینگ (قیمت شکنانه) ارائه حمایتهای بی امان دولتی که به شرکتهای داخلی آن کشور حمایت کرد تا آن شرکتها پایههای تولیدی عظیمی را ایجاد کنند. هم چنین، حکومت چین از اعمال کنترل بر قیمتها و عدم تقویت پایبندی به مقررات مرتبط با مالکیت معنوی بهره برد.
چین برخلاف اتحاد جماهیر شوروی جاه طلبیهای ژئوپولیتیک واقعی خود را پنهان میکرد تا از کشورهای مختلف، به ویژه ایالات متحده و کشورهای اروپایی امتیازات استراتژیک کسب کند. پیوند نزدیک اقتصاد چین با اقتصاد سایر کشورها و بازار داخلی قوی آن، هرگونه تلاش هماهنگ جهانی برای مهار جاه طلبیهای ژئوپولیتیک چین را تا به امروز ناکام گذاشته است. چین به منظور حفظ موقعیت استراتژیک خود در برابر ایالات متحده، در حال افزایش قدرت خود در عرصه نیمه هادی ها، تراشههای رایانهای، عناصر خاکی کمیاب، محاسبات کوانتومی و هوش مصنوعی بوده است.
جنگهای نیابتی به عنوان یک ابزار استراتژیک توسط ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به منظور ترویج ایدئولوژیهای دو نظام سیاسی در سطح جهان مورد استفاده قرار گرفتند. جنگهای نیابتی تقریباً در هر منطقه جغرافیایی صورت گرفت. ایالات متحده، به عنوان اقتصادی شدیدا صنعتی و سرمایه دارانه، برخلاف اتحاد جماهیر شوروی، که اقتصاد آن تحت نیاز به حفظ یک ارتش تحت فشار از نظر مالی بود، توانست از پس هزینههای اقتصادی جنگهای نیابتی برآید.
در مقابل، چین از زمان جنگ کوتاه مدت خود با ویتنام در سال ۱۹۷۹ میلادی در هیچ جنگ نیابتی که نیاز به سرمایه گذاری قابل توجهی در منابع باشد شرکت نکرده است. چین با سرنخی از اشتباهات اتحاد جماهیر شوروی، به تدریج ابزارها و سازوکارهایی را برای انجام جنگهای غیرمتعارف یا ترکیبی در قالب حملات سایبری و جنگ اطلاعاتی ایجاد کرده که اغلب اثبات آن حملات از نظر منشاء کار دشواری است. استراتژی ساخت جزایر مصنوعی به طور خاص در پیشبرد ادعای توسعه طلبانه چین در مورد دریای چین جنوبی مفید بوده است.
به طور معمول احتمال فروپاشی یک رژیم سیاسی تحت تاثیر سه عامل اصلی است: محیط بین المللی نامناسب، انحراف نخبگان و نارضایتی تودهای. در سال ۱۹۸۹، هم چین و هم اروپای شرقی با فرار نخبگان و نارضایتی مردمی مواجه شدند. حکومت چین موفق شد از طریق سرکوب اعتراضات پابرجا باقی بماند در حالی که اکثر کشورهای اروپای شرقی سعی نکردند از قوه قهریه استفاده کنند. رومانی از قوه قهریه و زور استفاده کرد، اما پیامدهای فاجعه باری برای رژیم سیاسی ان کشور داشت. تفاوت اساسی آن بود که محدودیتهای بسیار کمتری برای دولت در چین وجود داشت. نارضایتی مردم در چین نیز محدود به یک پنجم جمعیتی بود که شهرنشین بودند. در اروپای شرقی، اما نارضایتی در مناطق شهری و روستایی وجود داشت. در کشورهای اروپای شرقی مانند جمهوری دموکراتیک آلمان، جناحهای اصلاحطلب در حزب حاکم به قدری قوی بودند که میتوانستند حرف خود را غالب ساخته و تندروها را کنار بگذارند. با این وجود، انگیزههای انقلابی به قدری قدرتمند بود که این رهبران جدید حزب فقط برای چند ماه دوام آوردند و سپس کل سیستم فروپاشید.
در چین "ژائو زیانگ" دبیرکل پیشین حزب کمونیست چین یکی از معدود اصلاح طلبان حزبی در آن کشور بود که در سال ۱۹۸۹ هنگامی از قدرت سرنگون شد که در تلاش بود تا راهی برای تفاهم با دانشجویان ناراضی بیابد دانشجویانی که در تظاهرات میدان تیان آنمن شرکت داشتند. ژائو زیانگ زمانی که از دانشجویان معترض در میدان تیانآنمن بازدید کرد و با خواستههای آنان همدلی نشان داد، در واقع، حکم افول سیاسی خود را امضا کرد. سه هفته پس از سرکوب تظاهرات، او از تمام مناصب دولتی خود برکنار شد. ژائو زیانگ هرچند که مطرود شد، اما اجازه یافت عضو حزب باقی بماند و هرگز اتهامی علیه او مطرح نشد.
تفاوت دیگر مربوط به فضای بین المللی بود. در اروپای شرقی، ایدههای غربی سرازیر شدند، اما سرمایه کنار ماند. در چین، عکس این قضیه صادق بود: سرمایه وارد شد، اما نفوذ غرب بسیار کمتر بود. هم چنین، اروپای شرقی یک بلوک نظامی و اقتصادی با اتحاد جماهیر شوروی تشکیل داد که زمانی که "گورباچف" رهبر اصلاح طلب اتحاد جماهیر شوروی تصمیم گرفت که آن بلوکها باید جایگزین شوند، ظرفیت تندروهای سیاسی را برای بقا محدود کرد. هیچ پویایی بلوک مشابهی در چین وجود نداشت.
به این دلایل، احتمال موفقیت سرکوب در چین بیشتر از اروپای شرقی بود. رهبران چین یک قمار حساب شده برای استقرار نیرو علیه معترضانی که میدان تیان آنمن را اشغال کرده بودند، انجام دادند. قمار آنان نتیجه داد. با این وجود، بقای رژیم مترادف با انعطاف ناپذیری نبوده است. چین از سال ۱۹۸۹ میلادی از طریق تغییرات تطبیقی مستمر با هدف پیوند دادن نخبگان و تودهها به نظام سیاسی، برای اجتناب از حادثه مشابه تیان آنمن وجود انعطاف پذیری را تضمین کرده است.
اگرچه انسجام نخبگان در چین وجود ندارد، اما هیچ رقیب کاریزماتیک قابل شناسایی برای جانشینی به جای "شی جین پینگ" نیز وجود ندارد. پیشتر "بو شیلای" رئیس حزب کمونیست شهر و استان چونگ کینگ از ظرفیت بالقوه ایفای چنین نقشی برخوردار بود، اما تلاش برای سرپوش گذاشتن بر مسمومیت با سیانید یک شهروند بریتانیایی توسط همسرش مرگ سیاسی او را در سال ۲۰۱۲ به همراه داشت. اگر یک رقیب معتبر برای شی جین پینگ ظاهر شود، احتمال انشعاب نخبگان سیاسی چین به میزان قابل توجهی افزایش خواهد یافت. شهروندان چینی نارضایتیهایی از مسائلی مانند عدم پرداخت دستمزد، تخریب اجباری مسکن و غصب غیرقانونی زمین دارند.
نارضایتیهای دیگر سیاسی هستند و به حقوق قومی - زبانی و مذهبی اقلیتهای قومی، عدم آزادی عمل اعضای کلیساهای زیرزمینی و پیروان فرقه "فالون گونگ" مربوط میشود. دولت چین هزینههای مالی فوقالعادهای را به حفظ ثبات تخصیص میدهد که هدف از آن اجتناب از بروز اعتراضات به طور کلی یا در صورت وقوع اعتراضات جلوگیری از گسترش آن به مناطق جدید است.
به نظر میرسد تعدادی از کشورها مدل اقتدارگرایی با رشد بالای چین را تحسین میکنند. برای مثال، یک دهه پیش "ولادیمیر پوتین" یک هیئت روس را به چین فرستاد تا از حزب کمونیست چین درسهایی را بیاموزد. تعیین سازمانهای غیردولتی در روسیه بهعنوان "عوامل خارجی" و تلاشهای حکومت آن کشور برای سانسور اینترنت، شباهتهای قابل توجهی با تجربه چین دارند. رژیمهای کمونیستی باقی مانده در جهان شواهد مستقیم تری از الگوبرداری از حزب کمونیست چین را نشان دادهاند. برای مثال، قانون اساسی جدید کوبا محدودیتهای دوره ریاست جمهوری را اجرا میکند. بنابراین، کوبا در حال تقلید از اَشکال جانشینی نهادی پیش از دوره قدرت گیری "شی" بوده است. به نظر میرسد ویتنام بخشی دیگر از مدل چینی را با ادغام مناصب دبیرکل و رئیس جمهور از سال ۲۰۱۸ میلادی به این سو الگوبرداری کرده است.
با این وجود، همان طور که رژیمهای کمونیستی در جاهای دیگر بخشهایی از ساختار نهادی خود را اتخاذ میکنند، چین نیز از نظر نهادی در حال تغییر و تحول بوده است. حزب کمونیست چین از محدودیت دو دورهای برای دبیر کل دور شد و مطابق با رژیمهای دیگر در آسیای مرکزی و آفریقا، جایی که سران کشورها رئیس جمهور مادام العمر شدهاند، "شی" موفق شده برخلاف اسلاف خود مدت زمان بیش تری در قدرت باقی بماند.
بیشتر بخوانید: همه چیز درباره سیاستهای اقتصادی ژوزف استالین / بلندپروازیهای صنعتی «دیکتاتور» چه بر سر معیشت ساکنان شوروی آورد؟
پذیرش اقتصاد بازار به حکومت چین کمک کرده که همزمان با سیاستهای سرکوبگرانه از فروپاشی به سبک شوروی جلوگیری کند. علیرغم آن که بلشویکها در روسیه با وعده صلح به قدرت رسیدند و از دولت موقت روسیه به دلیل ادامه مشارکت در جنگ جهانی اول انتقاد کردند و و پس از تصرف پتروگراد، پیمان صلح دیکته شده از آلمان امپراتوری را پذیرفتند و نقشی را برای تجارت خصوصی حفظ کردند، اما جوزف استالین که پس از مرگ لنین به قدرت رسید شروع به سیاست جمعی سازی و صنعتی سازی اجباری کرد.
در چین نیز سیاستهای مائو از جمله جهش بزرگ رو به جلو جمعی سازی را بر سراسر کشور تحمیل کرد و باعث قحطی و کشته شدن مردم شد، درست شبیه کارزار استالین که بر روی استخراج غلات از اوکراین و نه کل قلمرو شوروی متمرکز بود و باعث جانباختن بسیاری از مردم شد. انقلاب فرهنگی مائو نیز به همان اندازه وحشت استالینی در پاکسازی بزرگ وحشتناک بود. با این وجود، در مورد شوروی در سالیان بعد از استالین و حتی در دوره خروشچف و پس از او علیرغم شکست مداوم برنامه ریزی مرکزی و مالکیت جمعی، هیچ بازنگری جدیای در سیاستگذاری اقتصادی شوروی صورت نگرفت. پس از پایان زمامداری خروشچف در سال ۱۹۶۴، وضعیت داخلی اتحاد جماهیر شوروی بدتر شد، زیرا رهبری انعطاف ناپذیر حکومت سوسیالیستی در حال تزلزل بود. مرگ "لئونید برژنف" در سال ۱۹۸۲ آغازگر یک دوره رهبری بی ثبات بود که منجر به ظهور "میخائیل گورباچف" شد. گورباچف فضای سیاسی را باز کرد و به مردم اجازه داد تا ناامیدیها سرخوردگیهای خود را نشان دهند، اما او نیز تغییرات اقتصادی عمدهای که به مردم اجازه دهد معیشت شان را بهبود بخشند، ایجاد نکرد. انتظارت و ناامیدی در تلفیق با یکدیگر همراه با فضای آزادتر ایجاد شده مطالبه تغییر در شوروی را تقویت کرد.
آن چه گورباچف با آن روبهرو شد، منافع ریشهدار کشاورزی جمعیشده شوروی بود: بلوک عظیم و قدرتمندی از شرکتهای صنعتی دولتی که نمیخواستند روابط متقابل خود را به خطر بیندازند و مهمتر از همه آن که او با مجتمع نظامی-صنعتی روبهرو شد. گورباچف حتی برای به دست آوردن اطلاعات اولیه در مورد بودجه نظامی مجبور به تلاش و تقلا بود. اگر بیش از حد فشار میآورد، میترسید که ارتش شوروی او را از قدرت برکنار کند. گورباچف که از رشد کُند اقتصادی ناامید شده بود در تلاش برای انجام اصلاحات ساختاری با مانع مواجه شد. او تصمیم گرفت از بن بست خارج شود. در آن برهه زمانی، هم یارانهها و هم هزینههای سرمایه گذاری افزایش یافتند. نتیجه آن بود که به طرز چشمگیری عدم تعادل اقتصاد کلان که در پشت قیمتهای ثابت اقتصاد شوروی پنهان شده بود، بدتر شد. کل اقتصاد شوروی تا سال ۱۹۸۹ میلادی تحت الشعاع قدرت خرید مازاد قرار گرفت. اگر افزایش هزینههای سرمایهگذاری و یارانههای مصرفکننده واقعاً باعث تسریع تولید و بهرهوری میشد، گورباچف ممکن بود بتواند از بنبست فرار کند. با این وجود، در عمل تولید از حرکت ایستاد و به وضعیت سکون رسید.
در اتحاد جماهیر شوروی، محرک اصلی ناکارآمدی واضح بود: سرریز پولی. قدرت خرید بیش از حد به دنبال عرضه ناکافی کالاهایی بود که قیمتهای آن به شدت ثابت بود. با افزایش حجم تقاضا و قیمتهای ثابت، نتیجه ان وضعیت افزایش صفهای طویل و ناکارآمدی بود. آن چه گورباچف با آن مواجه شد شبکهای متراکم و در هم تنیده از منافع سیاسی و اقتصادی بود. تا سال ۱۹۸۹، همتای اعتراضات تیان آنمن در اتحاد جماهیر شوروی، موج اعتصابی بود که رژیم شوروی دیگر ارادهای برای سرکوب آن نداشت. نظم و انضباط در حال از بین رفتن بود و بحث در مورد آینده نظام شوروی به موضوع قطبی شده تبدیل شد. در همان زمان، کسانی که در مسکو به نظم موجود وابسته بودند از سرکوب تیان آنمن الهام گرفتند. با وقوع کودتا توسط آنان علیه گورباچف که با هدف حفظ اقتدار حزب کمونیست و حفظ منافع اقتصادی و سیاسی شان انجام شد ورق به نفع اصلاح طلبان درون حزب برگشت. پس از تحقیر کودتاچیان و نافرجام بودن کودتا، ارتش سابق شوروی دیگر قدرتی برای مقاومت نداشت.
در مقابل، جمهوری خلق چین مسیر حساب شده تری را در پیش گرفت و از دوران دیوانه وار مائو فاصله گرفت. در زمان مائو، آموزش مورد حمله قرار گرفت و دانش به یک مسئولیت سیاسی تبدیل شد. چین خود را از غرب جدا کرد و منزوی شد و از سنتهای خود نیز جدا شده بود. ایدئولوژی رادیکال مائو اقتصاد چین را فقیر کرد و بدتر از آن، ذهن چینیها را بسته بود.
پس از مرگ مائو، حزب کمونیست چین به سرعت از یک حزب انقلابی رادیکال متعهد به مبارزه با سرمایه داری و گسترش کمونیسم فاصله گرفت. با بازگشت "دنگ شیائوپینگ" در سال ۱۹۷۸، رهبری جدید حزب به عملگرایی بازگشت و ایدئولوژی رادیکال را کنار زد. از آنجایی که بخش خصوصی نوپا از بخش دولتی بهتر عمل کرد و مناطق ویژه اقتصادی بر اصلاحات دولتی برتری یافتند، حزب به تدریج اقتصاد بازار را پذیرفت. پس از قدرت گیری دنگ شیائوپینگ عملگرا استراتژی او اساسا عکس استراتژی گورباچف بود. او کنترل دولت بر اقتصاد را کاهش داد و در همین حال سیطره شدید حزب کمونیست چین بر عرصه سیاست را حفظ کرد.
اولین مشاغل خصوصی در شهرهای چین توسط افرادی راه اندازی شد که شغلی در بخش دولتی نداشتند. در دوران مائو، ۲۰ میلیون فارغ التحصیل مقطع راهنمایی (از ۱۵ تا ۱۸ سال) در شهرها به روستاها فرستاده شدند تا حدی به این دلیل که دولت نتوانست شغل کافی ایجاد کند. پس از مرگ مائو، آنها به شهرها بازگشتند، اما هیچ شغلی در بخش دولتی پیدا نکردند. آن جوانان، بیکار و بیقرار به خیابانها ریختند و حتی راه آهن را بستند. این فشار فزاینده دولت را مجبور کرد که در را برای خوداشتغالی باز کند. فروشگاههای خصوصی در شهرهای چین شروع به ظهور کردند و به سرعت به انحصار دولت بر اقتصاد شهری پایان دادند.
سالهای ابتدایی اجرای سیاستهای اقتصادی "دنگ شیائوپینگ" دشوار بود. مردم چین مسئول تحصیل، اشتغال و سایر تصمیمات زندگی خود شدند که تا آن زمان مسئولیت آن برعهده دولت بود. تغییر اقتصادی مستلزم حرکت گسترده کارگران از مزارع جمعی غیرمولد به صنایع نوظهور بود. توسعه مشاغل خصوصی در اقتصادی که زمانی کاملاً اجتماعی شده بود، فرصتهای متعددی را برای فساد فراهم کرد. منافع اقتصادی به آرامی در سراسر چین گسترش یافت. نتیجه آن وضعیت بروز اعتراضات میدان تیان آنمن بود که باعث درگیر دانشجویان با ماموران حکومتی شد. دنگ شیائوپینگ در آن زمان نشان داد که عزم او و اکثریت اعضای حزب کمونیست چین بر سر دو راهی قرار گرفته حفظ کنترل حزب و بقای آن یا تن دادن به خواسته معترضان، اولی است. او اعتراضات را به شکلی وحشیانه و خونین سرکوب کرد برخلاف رویکردی که در دوران گورباچف اتخاذ شد و حکومت شوروی در دوره او دست به سرکوب خونین اعتراضات نزد. دنگ شیائوپینگ مشاهده کرد که بنیادگرایی شوروی تا چه اندازه گمراه است و در عوض اعلام کرد که "توسعه اصل مطلق است و اصلاحات و گشایش را باید انجام داد. توسعه اقتصاد و بهبود زندگی مردم پایه و اساس یک ملت است، تنها در این صورت است که کشور و رژیم سیاسی آن میتواند در امنیت باشد".
در نتیجه اصلاحات و گشایش، چین از یک کشور فقیر و عقب مانده پس از چهار دهه توسعه به دومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل شد. گشایش درهای کشور، آزادسازی افکار، توسعه اقتصاد بازار، شکستن موانع قدیمی، کاهش کنترل اجتماعی و تحریک نشاط اجتماعی از دلایل این موفقیت بودند.
در میان اقدامات دنگ شیائوپینگ تاسیس مناطق اقتصادی بحث برانگیزترین اقدام او بود. مناطق ویژه اقتصادی به منظور کمک سرمایه داری برای نجات سوسیالیسم تأسیس شدند. ایده این بود که به آن مناطق اجازه داده شود اقتصاد بازار، واردات فناوری پیشرفته و دانش مدیریتی، فروش کالا به بازارهای جهانی، ایجاد شغل و تحریک رشد اقتصادی را تجربه کنند. با این وجود، آزمایشها به چند منطقه محصور محدود شده بود و به شدت کنترل میشد تا سوسیالیسم را در جای دیگری تضعیف نکند و اگر آزمایشها با شکست مواجه میشدند آسیب آن به سوسیالیسم ناچیز باشد.
شنژن و سایر مناطق ویژه اقتصادی به عنوان آزمایشی برای همبستگی سرمایه داری به منظور نجات سوسیالیسم راه اندازی شدند. همه آن مناطق خارج از مرزهای حفاظت شده سوسیالیسم عمل میکردند. چین به تعهد خود برای گشودن درهایش به روی غرب عمل کرد. حتی محافظهکارترین رهبران چین متوجه شدند که آن کشور نمیتواند از پس بازگشت به انزوا برآید و چین چیزهای زیادی برای یادگیری از غرب داشت. در تاریخ ۲۸ نوامبر ۱۹۹۰، در دهمین سالگرد ایجاد منطقه ویژه اقتصادی، شنژن به عنوان "پیشگام در انجام اصلاحات و گشایش در برابر جهان خارج" مورد ستایش قرار گرفت.
از آن زمان بود که حکومت چین در عرصه غیر سیاسی تا حد قابل توجهی نسبت به محصولات فرهنگی و ایدههای غربی از خود مدارا نشان داد. چینیها فقط باید وانمود میکردند که به دیکتاتوری حزب کمونیست چین متعهد هستند نه آن که مانند گذشته طوری رفتار کنند که گویی خواهان مدیریت دولتی زندگی خود هستند. شاید مهمتر از همه این واقعیت بود که اصلاحات اقتصادی ادامه یافت و به رونق بسیار بیشتری منجر شد. افزایش چشمگیر درآمد، ثروت و فرصتهای بیشتر برای مردم، شکلی جایگزین از مشروعیت سیاسی برای حزب کمونیست چین فراهم کرد. علیرغم آن که چینیها مجبور بودند انتقاد از حکومت را یا مطرح نکنند یا با صدای آهسته تری مطرح سازند، دیگر دلیل زیادی برای مهاجرت از کشورشان نداشتند. نظرسنجیها وجود سطوح بالایی از رضایت از دولت را نشان میداد. در سالیان اخیر سطوح تایید حکومت در چین افزایش یافته است. اعتماد به حکومت حتی در طول پاندمی کووید-۱۹ نیز افزایش یافت. حتی دانشآموزانی که از سیاستهای خاص مانند کنترلهای اینترنتی خوش شان نمیآید نیز به شدت ملیگرا هستند و از دولت چین حمایت میکنند.
با این وجود، درخواستها برای بازگشت به نوعی بنیادگرایی از نوع مائوئیستی در سالیان اخیر در چین رو به افزایش بوده است و طیفی در حزب کمونیست چین معتقدند که برخی از مشکلات چهار دهه اخیر ناشی از انحراف از جزمها و اصول مائوئیستی بوده و بازگشت به آن اصول را راه حل مشکلات فعلی قلمداد میکنند.
شاید پرسشهای مهمی در ذهن در مورد سرنوشت شوروی مطرح شود: آیا ممکن بود رخدادها به گونهای دیگر پیش بروند؟ آیا شوروی میتوانست اقتصاد خود را مشابه داستان موفقیت اقتصاد چین اصلاح کند؟ آیا امکان وقوع سناریوی مشابه میدان تیان آنمن در شوروی و جلوگیری از قدرت گیری "بوریس یلتسین" وجود داشت؟
"کریستوفر میلر" مورخ اقتصاد روسیه و نویسنده کتاب "تلاش برای حفظ اقتصاد اتحاد جماهیر شوروی" (سال ۲۰۱۶ میلادی) در پاسخ به این پرسشها معتقد است که اشکال کار شوروی نه در سیاستگذاری اقتصادی گورباچف بلکه در بدنه داخلی سیاسی شوروی بود و این که نظر اعضایی که از نظام اقتصادی متمرکز نفع میبردند درون حزب کمونیست شوروی غالب بود و همین موضوع به عامل اصلی شکست برنامه اقتصاد محور گورباچف تبدیل شد. او در کتاب خود اشاره میکند که لابیهای بزرگ در ارتش، صنعت نفت و گاز و مزارع جمعی از پذیرش و اجرای اصلاحات خودداری میورزیدند. او در کتاب اشاره میکند که اگرچه طراحان کودتا در شوروی در آگوست ۱۹۹۱ میلادی برای مدت زمان کوتاهی قدرت را از گورباچف گرفتند، اما قادر نبودند حتی در صورت حفظ قدرت آن قبیل تدابیر ریاضتی که دنگ شیائوپینگ بر چینیها تحمیل کرد را بر روسها تخمیل زنند، زیرا تدابیری به معنای کاهش بودجه متورم شده خود آنان بود.
میلر در کتاب خود درباره تصور مقامهای شوروی از مدل اقتصادی شان مینویسد:"در بخش عمده دورههای پس از جنگ جهانی دوم، اکثر مقامهای شوروی معتقد بودند که کشورشان یک مدل اقتصادی بسیار برتر از غرب کشف کرده است. آمریکا و اروپای غربی استانداردهای زندگی بالاتری نسبت به اتحاد جماهیر شوروی داشتند، اما رشد سریع اتحاد جماهیر شوروی در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بدان معنا بود که تعداد کمی از افراد درون هیئت حاکمه شوروی تواناییهای اقتصادی اساسی مدل اقتصادی آن حکومت را زیر سوال میبردند. علاوه بر این، به دنبال شوکهای نفتی دهه ۱۹۷۰، اقتصادهای سرمایه داری غربی عملکرد کُندتری داشتند و گرفتار بیماری "رکود تورمی" شدند.
انگلستان مهد سرمایه داری صنعتی مدرن در سال ۱۹۷۶ میلادی مجبور شد برای سرپا ماندن، میلیاردها دلار از صندوق بین المللی پول وام بگیرد. برای مدتی به نظر میرسید که سوسیالیسم در حال پیروزی است. با این وجود، تقریباً در همان لحظه، رشد در بلوک سوسیالیستی که از دهه ۱۹۶۰ کاهش یافته بود متوقف شد. در اواسط دهه ۱۹۷۰، رشد در اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق به طور کلی متوقف شد و برخی از تحلیلگران امروز حتی معتقدند که اقتصاد شوروی در اوایل دهه ۱۹۸۰ شاهد انقباض بود. این امر رقابت ژئوپولیتیکی با ایالات متحده را با وعدههای اشتغال کامل و انبار کردن قفسههای مواد غذایی در خانه دشوارتر ساخت. کاهش رشد، توانایی مسکو برای ارائه یارانه به کشورهای اقماری اروپای شرقی را دشوار ساخت".
"میلر" اشاره میکند که با توجه به آشکار شدن مشکلات مدل اقتصاد متمرکز شوروی رهبران ارشد آن نظام سیاسی از جمله گورباچف به فکر ایجاد تغییراتی افتادند. آنان از الگوبرداری از اقتصادهای غربی یا اقتصادهای ژاپن، کره جنوبی یا سنگاپور خودداری ورزیدند. با این وجود، آزمایشهای اروپای شرقی در انجام اصلاحات فایده محدودی داشت. کشورهایی مانند مجارستان اصلاحات قیمت گذاری شبه بازاری را در سال ۱۹۶۸ به اجرا گذاشته بودند و قیمتهای تحت کنترل دولت را به جایی که در بازار آزاد میتوانستند نزدیکتر کردند. اصلاحات مشابهی برای کشاورزی مجارستان انجام شده بود. با این وجود، آن کشور در دهه ۱۹۸۰ میلادی به سختی از نظر رشد در جایگاهی برجسته قرار داشت. رهبران اتحاد جماهیر شوروی آمادگی پذیرش هزینه سیاسی تحمیل ریاضت اقتصادی را نداشتند، چه از طریق کاهش دستمزدها و چه از طریق تورم پنهان. اتحاد جماهیر شوروی قرار بود شیوهای برتر از زندگی را ارائه دهد، نه بازگشت به عصر گاری و کشاورزی با داس.
در مقابل، جمهوری خلق چین مدل جذاب تری ارائه کرد. از آنجایی که دنگ شیائوپینگ کنترل حزب کمونیست چین را تثبیت کرده بود و شروع به اجرای اصلاحات اقتصادی کرد، رشد چین در طول دهه ۱۹۸۰ به حدود سالانه ۸ درصد افزایش یافته بود که به خوبی از میانگین رشد جهانی در آن دوره پیشی گرفت. شعار دنگ شیائوپینگ یعنی "هر خانواده باید دوچرخه، چرخ خیاطی و تلویزیون داشته باشد" نشان میداد که چینیها در حال پذیرفتن عناصری از بازار در اقتصاد خود هستند.
بیشتر بخوانید: جوان و کم کار: چهره جدید اقتصاد چین/ با «خدایان دستمزد روزانه» در چین آشنا شوید؛ «زندگی در لحظه»
"میلر" در کتاب خود به نفوذ پایدار گروههای ذینفع شوروی که از دهه ۱۹۵۰ در داخل حزب کمونیست و وزارتخانههای دولتی شوروی شکل گرفته بودند اشاره میکند. میلر در کتاب خود اشاره میکند که پس از مرگ استالین و انسانیتر شدن چهره شوروی، آن سیستم به سوی شکل گیری گروههای ذینفع از دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی سوق پیدا کرد. برای مثال، رئیس یک کارخانه سیمان برای تولید صدها هزار تن سیمان مورد نیاز طبق برنامه پنج ساله ممکن بود نیاز به کسب اطمینان از تحویل سنگ آهک داشته باشد، اما این تحویل سنگ آهک صرفاً از طریق قراردادها تضمین نشده بود. رئیس کارخانه سیمان به جای خرید جنس مورد نیاز در بازاری با قیمتهای شفاف، ممکن بود مجبور میشد برای تهیه آن به صورت غیررسمی با مدیر معدنی که آپارتمانهای متعلق به شرکتش نیاز به مصالح ساختمانی در دسترس از طریق بازار سیاه شرکت سیمان داشت وارد مذاکره شود. اگر برنامه ریزان در مسکو تصمیم میگرفتند که سیمان کمتری تولید شود (یا مصالح ساختمانی آپارتمانها کاهش یابد)، هر دو مدیر با مشکل مواجه میشدند.
وزرا از نفوذ قابل توجهی برای مجازات و پاداش دادن به زیردستان خود و انجام معاملات به نفع لابیها برخوردار بودند. "میلر" استدلال میکند که در میان گروههای ذینفع در شوروی سه دسته برجسته بودند: مجتمع نظامی -صنعتی، مجموعه انرژی-سوخت و مجتمع کشاورزی و صنعتی. این بخشها روی هم رفته تقریباً به طور قطع بیش از نیمی از اقتصاد شوروی را شامل میشدند، و قدرت لابیگری شان (و ارتباط با چهرههای برجسته در حزب کمونیست) آنان را از دسترس گورباچف و دولتش دور میساخت. در نتیجه، این موضوع مانع اصلی اصلاحات بود. اگر گورباچف میخواست اقتصاد را اصلاح کند کاهش بودجه نظامی ضروری بود.
در این میان، علاوه بر دشوار بودن متقاعد کردن ژنرالها برای کاهش بودجه نظامی، اعتبار نظامی شوروی بالا بود و نخبگان حزب کمونیست شوروی معتقدند بودند که مردم هرگز آن حزب را در صورت "تکرار تراژدی اوایل جنگ جهانی دوم" نخواهند بخشید. از این رو، گورباچف مجبور بود برای اصلاحات از دست زدن به بزرگترین بخشهای اقتصاد شوروی خودداری ورزد. نتیجه آن کسری بودجه شدید شوروی بود. درآمد صادرات شوروی در اواسط دهه ۱۹۸۰ رو به کاهش بود و کسری به عنوان درصدی از تولید ناخالص داخلی تنها در یک یا دو سال از ۲ درصد به ۸ درصد افزایش یافت. برخی تحلیلگران استدلال میکنند که عامل اصلی افزایش کسری بودجه شوروی کاهش قیمت نفت در اواسط دهه ۱۹۸۰ میلادی بود. برخی توافق بین امریکا و عربستان سعودی را مقصر کاهش قیمت نفت میدانند. "میلر"، اما اشاره میکند که علاوه بر موضوع نفت، شوروی با "شوک ودکا" نیز مواجه شد؛ یعنی کاهش درآمد مالیاتی از فروش مشروبات الکلی به دنبال کارزار ضد مشروبات الکلی گورباچف.
در هر صورت، بدتر شدن موقعیت مالی اتحاد جماهیر شوروی بدان معنا بود که حتی ثابت ماندن وضعیت بدون انجام اصلاحات نیز غیرقابل قبول بود. گروههای ذینفع، اما بدون توجه به کاهش رشد عادت کرده بودند موشکها و تراکتورهای بیش تری را تحویل بگیرند. گورباچف تصمیم گرفت با آنان مصالحه کرده و برای جبران کسری بودجه به چاپ اسکناس بپردازد که خود به تورم دامن زد. تلاشهای گورباچف برای اجازه دادن به شهروندان شوروی برای کار در خارج از شرکتهای دولتی با انتقاد ایدئولوژیک قابل توجهی همراه بود، زیرا بسیاری از اعضای دفتر سیاسی معتقد بودند که کار خارج از اقتصاد دستوری میتواند باعث ایجاد استثمار شود.
قانون اساسی ۱۹۷۷ شوروی به صراحت حق کار انفرادی را به رسمیت شناخته بود، اما کماکان محدودیتهای شدیدی وجود داشت از جمله ممنوع بودن تولید خصوصی. گورباچف در سال ۱۹۸۸ با قانونی کردن تعاونیها تغییر مهمی ایجاد کرد، زیرا شهروندان شوروی این امکان را پیدا کردند که در تجارت خصوصی مشارکت کنند. با این وجود، گورباچف با افزایش تورم مواجه شده بود همزمان مجبور بود به لابیهای ذینفع که از اصلاحات اقتصادی سودی نمیبردند باج دهد. برخی از گروههای ذینفع سرمایه خارجی را یک تهدید میدانستند و خواستار محدود شدن مالکیت خارجی شرکتها در مناطق اقتصادیای شده بودند که شوروی در حال راه اندازی آن با تقلید از مناطق ویژه اقتصادی چین بود. در مقابل، سیاستمداران چینی مالکیت خارجی را به طور کامل از دیدگاه متفاوتی میدیدند و از خارجیها میخواستند که حداقل مالکیت ۲۵ درصد از شرکتهایی را که در آن مشارکت داشتند، در اختیار داشته باشند. در نهایت، اختلافات دائمی بین مقامهای دولتی شوروی مرکزی در مسکو و گروههای ذینفع محلی درباره نحوه تفسیر و اجرای قوانین سرمایهگذاری خارجی وجود داشت. با فروپاشی اقتصاد شوروی بسیاری از مناطق ویژه اقتصادی به مکانهایی برای پلشویی و خروج سرمایه از کشور تبدیل شدند.
در تفاوتی آشکار میان شرایط شوروی و چین، میتوان به این موضوع اشاره کرد که از زمان ریاست "لئونید برژنف" بر حزب کمونیست شوروی در اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی، سیاست "ثبات کادرها"از سوی دبیرکل آن حزب در پیش گرفته شد. در حالی که بالعکس، در چین دوره مائو با انقلاب فرهنگی رخ داده کادرهای حزب کمونیست چین در هم شکسته شدند و انسجام لازم برای مخالفت با اصلاحات دنگ شیائوپینگ در سالهای بعد را نداشتند. این در حالی بود که در شوروی ثبات کادرها باعث ایجاد گروههای ذینفع شده بود که منافع خود را دنبال میکردند و در برابر اصلاحات گورباچف مخالفت کردند.
شکست گورباچف در تحمیل اصلاحات به سبک چینی بر اقتصاد شوروی به زودی منجر به پرداخت صورتحسابهایی شد که دبیر کل حزب قادر به پرداخت آن نبود. در حوزه کشاورزی، پیمان اجتماعی نانوشته حکومت شوروی با مردم آن قلمرو به این معنی بود که قیمت نان طی دهههای متمادی افزایش نیافته بود. در نتیجه، دولت باید به قیمت میلیاردها روبل یارانه کشاورزی ارائه میداد که بر بودجه شوروی سنگینی میکرد. استراتژی گورباچف برای عقب نشینی از صحنههای نبرد مانند افغانستان تا حدی برای کاهش هزینههای نظامی شوروی طراحی شده بود، اما مشتریانی مانند "نجیب الله" در افغانستان به کمکهای نظامی بیشتری نیاز داشتند تا پس از خروج گردانهای شوروی، علیه مجاهدین سرپا باقی بمانند.
بیش از سه دهه از سقوط اتحاد جماهیر شوروی میگذرد و از آن زمان حزب کمونیست چین دهها هزار مقاله داخلی، میزگرد و حتی مستند در مورد این موضوع تهیه کرده است. با این وجود، تفسیر رسمی در چین از روایت سقوط شوروی بنا به خواستههای رهبری حزب در طول زمان تغییر کرده است. زمانی تفسیر به گونهای بود که به نظر میرسید در راستای بهره برداری از حرکت چین به سوی اصلاحات و باز کردن درهای اقتصاد آن کشور است. این تفسیر، اما در چندین سال اخیر تغییر کرده است.
جای تعجبی ندارد که حزب کمونیست چین در مورد فروپاشی رقیب و شریک ایدئولوژیک سابق خود وسواس دارد. در چین، گورباچف را نه به عنوان یک اصلاح طلب دوراندیش، بلکه به مثابه یک شکست فاجعه بار، مردی که کشور و حزبش را به سوی فاجعه ملی سوق داد، یاد میشود. این دیدگاه غیرمنصفانهای نیست: حکومت چین تمایلی به از دست دادن یک چهارم قلمرو خود، کاهش تولید ناخالص داخلی و کاهش هفت ساله امید به زندگی مردان همانند روسیه دهه ۱۹۹۰ ندارد.
تقریباً همه جنبههای جمهوری خلق چین در سالیان ابتدایی تاسیس آن از سازمان راهآهن گرفته تا ساختار حزبی تا سیاستگذاری در قبال اقلیتهای قومی، از اتحاد جماهیر شوروی نسخه برداری شده بود. همان طور که نظریه پردازان مارکسیست نیز آن پدیده را مشاهده کردند، چین نیز مانند شوروی از فئودالیسم دهقانی و نه سرمایه داری صنعتی به طور مستقیم به سوسیالیسم جهش کرده بود. اما در واقعیت، هر دو مبتنی بر تلفیقی از ناسیونالیسم جدید و امپراتوری کهنه و توسعه طلبانه با روکشی از سوسیالیسم بنا نهاده شده بودند. هر دو به دنبال قحطی تودهای با انقلاب فرهنگی و پاکسازی خونین حزبی بودند.
ترس از تغییرات مردمی که در سراسر اروپای شرقی به راه افتاده بود، نقش قدرتمندی در سرکوب وحشیانه معترضان در پکن و نقاط دیگر در سال ۱۹۸۹ داشت. در همین حال، نگرانیها در مورد رکود اقتصادی شوروی، فشار بزرگ از سوی دنگ شیائوپینگ رهبر وقت چین برای اصلاحات اقتصادی از دهه ۱۹۹۰ میلادی را تقویت کرد. با این وجود، به موازات آن همواره روایت متقابلی وجود داشت که استدلال میکرد فاجعه نه از درون بلکه از بیرون برای شوروی از راه رسید. در این روایت گفته میشد این اصلاح طلبان حکومتی بودند که باعث سقوط یک ابرقدرت شدند. در این روایت، این گونه مطرح میشد که نفوذ خطرناک خارجی و کنار گذاشتن مارکسیسم باعث سقوط شوروی شد. این ایده اکنون از سوی شی پذیرفته شده و به تفسیر غالب در حزب کمونیست چین در تحلیل چرایی سقوط شوروی تبدیل شده است. این تفسیر بر روی هراس چین در مورد نفوذ خارجی در پکن، سیاست تقویت مجدد قدرت حزبی و خصومت آن کشور با جامعه مدنی تاثیرگذار بوده است.
سقوط اتحاد جماهیر شوروی که زمانی حداقل تا حدی در نتیجه شکستهای خود حزب کمونیست دیده میشد، به عنوان یک توطئه عمدی ایالات متحده و یک شکست اخلاقی برای حفظ خط در برابر نفوذ غرب تفسیر شد. این تفسیر به آن چه زمانی محرک قدرتمند اصلاحات بود پایان داد، بدان معنا که بدون تغییر عمده در رهبری، روند احتمالی سیاست چین در چند سال آینده بیگانه هراسی بیشتر، حتی قدرت بیشتر برای حزب، و عدم تمایل به صحبت در مورد درسهای سختتر تاریخ خواهد بود.
در دهه ۱۹۵۰، این کمکهای اتحاد جماهیر شوروی بود که چین را حفظ کرد. امروز، این روسیه است که به چین به عنوان پشتوانه استراتژیک و اقتصادی خود نگاه میکند. یکی از ویژگیهای پایدار گذار بازار چین، فقدان آزادسازی سیاسی است. این بدان معنا نیست که نظام سیاسی چین در ۳۵ سال گذشته ثابت مانده است. حزب از ایدئولوژی رادیکال فاصله گرفته و دیگر کمونیستی نیست مگر در نام. در سالیان اخیر، اینترنت به طور فزایندهای به چینیها قدرت داده است تا از صدای سیاسی خود استفاده کنند. با این وجود، چین همچنان توسط یک حزب سیاسی اداره میشود. ترکیبی از آزادسازی سریع اقتصادی و سیاست ظاهراً تغییرناپذیر باعث شده که بسیاری اقتصاد بازار چین را به عنوان سرمایه داری دولتی و اقتدارگرا توصیف کنند که بسیاری از مردم به درستی آن را شکننده و ناپایدار تشخیص دادهاند. این که چه زمانی و و چگونه چین دموکراسی را پذیرا خواهد شد و آیا حزب از دموکراتیزه شدن جان سالم به در خواهد برد یا خیر، سوالات اصلی در مورد آینده سیاسی چین هستند. نقص اصلی در اقتصاد بازار چین است: چین بازار قوی برای کالاها ایجاد کرده، اما همچنان فاقد بازار آزاد برای ایدهها است.
منابع:
Bandow, Doug (۲۰۲۱) , How China’s Communist Regime Will Outlast the USSR’s, Cato Institute.
Coase, Ronald H. (۲۰۱۳) , How China Became Capitalist, Cato Institute.
Li, Zhuoran (۲۰۲۲) , The CCP’s Changing Understanding of the Soviet Union’s Collapse, The Diplomat.
Nongjian, Zhou (۲۰۲۲) , What China can learn from the missteps of Mikhail Gorbachev, Think China.
Palmer, James (۲۰۱۶) , What China Didn’t Learn From the Collapse of the Soviet Union, Foreign Policy.
Sharma, Kunal (۲۰۲۱) , What China Learned From the Collapse of the USSR, The Diplomat.
Schulz, Nick (۲۰۱۲) , How China Became Capitalist, American Enterprise Institute.
Tonybee Prize Foundation (۲۰۱۸) , Soviet Socialism with Chinese Characterisics? Understanding the Collapse of the Soviet Economy with Christopher Miller.
Tooze, Adam (۲۰۲۱) , How China Avoided Soviet-Style Collapse, NOEMA.
Weiss, Jessica Chen (۲۰۱۹) , What explains the resilience of its regime?, The Washington Post