
اقتصاد۲۴- «نورا» دو هفتهای میشود که با هر صدای کوچکی از وحشت به آغوش مادرش پناه میبرد. «شیرین» از شب نوزدهم دیماه، دیگر نمیتواند زنگ آیفون را بشنود و دچار هراس نشود. «رادمان» هر روز از پدرش میپرسد که آیا قرار است بمیرد؟ «ماهور» حتی برای چند دقیقه نمیتواند در خانه تنها بماند و «نویان» هنوز به شرایط عادی برنگشته که به مدرسه برود؛ آنقدر که شبها کابوس میبیند. تجربه شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴ از یک سو و اخبار پیرامون همان دو شب، تأثیرات عمیقی بر جان و روان جامعه ایرانی حک کرده است. دراینمیان کودکان و نوجوانان شکنندگی بیشتری در برابر مصائب اینچنینی دارند. همچنین، درک پایینتری از آنچه در حال وقوع است، برایشان رقم میخورد.
ناآگاهی از اتفاقات رخداده و ندانستن حقیقت ماجرا را هم باید به این معادله چندمجهولی اضافه کرد، آن وقت میتوان از دریچه چشم و نگاه و جهان یک کودک دید که همه چیز تا چه اندازه مخدوش و غریب خواهد بود. این گزارش، نگاهی انداخته به این خطوط و تصاویر مبهم که کودکان و نوجوانان ایرانی در نزدیک به ۴۰ روز اخیر تجربه کردهاند. همچنین، در گفتوگو با والدین، مدیران مدرسه و همچنین فعالان حوزه کودک، سراغ پاسخ این پرسش رفته است: «در شرایط حساس کنونی چطور باید ضمن مراقبت از کودکان و نوجوانان، به آنها آگاهی نیز بخشید؟».
«نمیتوانم لحظهای را تصور کنم که دخترم یک مرتبه دیگر امنیت واقعی را تجربه کند». این را مادری میگوید که دختر ششسالهاش از شب هجدهم دیماه و هجوم به آپارتمانشان، دیگر حتی نمیتواند تنهایی به دستشویی برود: «آن شب خیلی زنگ آیفون خانه ما را زدند و آخر هم گروهی برای پیداکردن عدهای دیگر که به ساختمان ما پناه آورده بودند، حمله کردند. همین هم شد که دخترم حالا از زنگ آیفون هم میترسد. حتی تنهایی به دستشویی نمیرود و در طول روز بارها و ناگهانی زیر گریه میزند». مادر شیرین خیلی تلاش کرده تا این موقعیت را مدیریت کند، اما خودش هم شرایط روانی خوبی ندارد: «مدام حس میکنم مادر بدی هستم که نمیتوانم خودم را کنترل کنم. اوضاع خودم هم مساعد نیست و در چنین شرایطی، احساس شرم دارم که نمیتوانم احساس امنیت خاطر به دخترم بدهم». درست شبیه احساسی که پدر رایان تجربه میکند: «پدر و مادر شدن یعنی همیشه و در همه حال مراقب فرزندت باشی. اما الان شرایط به گونهای پیش میرود که انگار توان مراقبتکردن از خودمان را هم نداریم. وقتی به پسرم میگویم که نگران نباشد و سعی میکنم خیالش را جمع کنم که تحت هر شرایطی مراقب او هستم، خودم در قلبم دچار تردید میشوم».
«سپیده سالاروند»، معلم و فعال حقوق کودکان، در ابتدا، مرز «کودکی» را مشخص میکند: «براساس تعریفهای بینالمللی، به افراد زیر ۱۸ سال کودک گفته میشود؛ اما مراقبت از کودکان در سنین مختلف معیارهای متفاوتی دارد. برای مثال، نوجوان به شکلی کاملا متفاوت با ماجرا درگیر میشود؛ کودک دبستانی یک شرایط دارد و زیر سن دبستان وضعیت مراقبت دیگری را میطلبد. شخصا معتقدم که باید از همه افراد مراقبت کرد؛ همانطور که مراقبت از بزرگسالان در برابر این اخبار اهمیت دارد، مراقبت از خودمان نیز بسیار مهم است. با این حال، این موضوع به میزان نزدیکی افراد به واقعه هم وابسته است. برای مثال، اگر در اطراف کودک، فردی وجود داشته که کشته شده، بهترین کار فارغ از سنوسال، این است که اتفاق رخداده را برای کودک توضیح داد. لازم نیست به کودک بگوییم دقیقا چگونه تیر خورده است، اما میتوانیم توضیح کلی به او بدهیم».
بیشتر بخوانید:عکس/ عزاداری بهنوش طباطبایی با قاب عکس خالی
به عقیده او، درمورد نوجوانان، موضوع تا حدی متفاوت است: «نوجوان معمولا بسیاری از مسائل را میداند و شاید نیازی به توضیح نداشته باشد، اما لازم دارد بداند که شما مراقب او هستید و او را فراموش نمیکنید. او نیز کودکی است با نیازهای خاص خود، و غم از دست دادن حتما برایش بسیار سخت است؛ اما نادیده گرفتهشدن میتواند دشواریهای دیگری ایجاد کند». او ادامه میدهد: «اگر بخواهیم درباره کودکی صحبت کنیم که از نزدیک کسی را نمیشناسد که کشته شده باشد، اما درگیر اخبار میشود، به نظر من لازم است در رساندن خبر به او بسیار دقت کنیم. من طرفدار این نیستم که کودکان هیچ چیز ندانند یا نوجوانان را حتما از رفتن به خیابان منع کنیم، زیرا در بسیاری مواقع این موضوع در اختیار ما نیست و نوجوانان برای خود عاملیت دارند. اگر مادر باشم، قطعا کار سختی است، اما میفهمم که یک نوجوان ۱۷ساله از نظر توان تصمیمگیری برای ایجاد تغییر، تفاوت چندانی با یک فرد ۱۹ساله ندارد، هرچند که صرفا با عبور از یک مرز سنی، عنوان او از کودک به بزرگسال تغییر میکند».
سالاروند موافق این مسئله نیست که کودکان در سنین دبستان، کاملا بیاطلاع بمانند و اصلا ندانند چه خبر است: «آنها به هر حال در اجتماع قرار میگیرند و تا حدی آگاه میشوند و چه بهتر که این آگاهی از سوی خانواده یا افرادی که مورد اعتماد هستند، منتقل شود. وقتی میگویم خانواده، منظورم هر کسی است که مسئولیت بزرگکردن کودک را برعهده دارد و میتواند برای او منبع امنیت باشد. به نظر من اخبار باید در حد و اندازهای مشخص به کودک منتقل شود. برای مثال میتوان گفت مردم معترضاند. سپس، متناسب با زبان و سن کودک توضیح داد که اعتراض به چه چیزی است؛ مثلا به اینکه قیمتها بالا رفته یا مردم نگران جنگ هستند و بههمیندلیل به خیابان آمدهاند. شاید این توضیح سادهسازیشده یا حتی ابتدایی به نظر برسد، اما در کنار آن لازم است نوعی احساس امنیت نیز به کودک داده شود؛ اینکه او درحالحاضر امن است، اینکه قرار نیست پدر و مادر بمیرند و قرار نیست بچهها آسیب ببینند. همچنین دلیلی ندارد کودکان خردسال حتما بدانند که کودکان دیگری کشته شدهاند، زیرا مفهوم مرگ حتی برای بزرگسالان هم بسیار سنگین است و برای بچهها میتواند بسیار دشوارتر باشد. همینطور بهتر است آنها در معرض ویدئوها یا روایتهای جزئی و خشن، مثل اینکه دقیقا چه بر سر فردی آمده، قرار نگیرند؛ چون این موارد، احساس ناامنی شدیدی ایجاد میکند».
تجربه پس از این اتفاق را باید بهعنوان یک سوگ جمعی دید، نه صرفا یک سوگ فردی: «درمورد نوجوانان قطعا لازم است وقت گذاشته شود، با آنها صحبت شود و به حرفهایشان گوش داده شود. مهمترین نکته درباره نوجوانها این است که خشم و غم آنها به رسمیت شناخته شود؛ اینکه به آنها گفته نشود «چرا ناراحتی؟» یا احساسشان کماهمیت جلوه داده نشود. همچنین گفتوگو با نوجوانان هم اهمیت بالایی دارد. معمولا در اتفاقات اینچنینی گفتوگو با بچهها به فراموشی سپرده میشود؛ درحالیکه وقتگذاشتن برای صحبت با نوجوان میتواند وضعیت مراقبتی بسیار مناسبی فراهم کند. برای یک نوجوان بسیار مهم است که غم و دردش به رسمیت شناخته شود و این خود نوعی مراقبت است».
این فعال حقوق کودکان با اشاره به پیماننامه حقوق کودک میگوید: «وقتی پیماننامه حقوق کودک را میخوانیم، با خودمان فکر میکنیم که اگر حتی یکی از این بندها برای کودکان اجرا میشد، در همان صورت هم واقعا زندگی میتوانست بسیار بهتر باشد. میخواهم به این نکته اشاره کنم که در ماده شش پیماننامه حقوق کودک که تقریبا در ابتدای متن قرار دارد -چون یکی، دو ماده اول بیشتر جنبه تعریفی و حقوقی دارند و درباره سن و این مسائل صحبت میکنند- با نخستین اصل جدی روبهرو میشویم: حق ذاتی حیات که باید برای هر کودک محترم شمرده شود. براساس همین اصل، اساسا نباید کودکی کشته شود. در مواد پایینتر نیز درباره وضعیتهایی مثل جنگ صحبت میشود؛ اینکه مثلا در چه سنی میتوان فرد را به جنگ فرستاد، یا اینکه اگر کودکی جرمی مرتکب شد، نباید اعدام شود و مواردی از این دست. اما موارد دیگری هم وجود دارد که همه ما از کودکی درباره آن شنیدهایم؛ مثلا حق آزادی بیان در ماده ۱۲ که در ذیل آن به مسئله دسترسی آزاد به اطلاعات نیز اشاره میشود. برداشت من این است که این بند به آگاهی کودک از وضعیت زندگی مربوط است، چون در همان ماده بهصراحت گفته میشود که اطلاعات باید در دسترس کودک باشد، هرچند خیلی باز و مفصل توضیح داده نمیشود».
اگرچه از دید او این گفتمان چندان مورد توجه نبوده است: «به نظر میرسد که این گفتمان در جامعه ما کمتر مورد توجه قرار گرفته است. درواقع آنقدر رسیدن به نیازهای بنیادین و غم نان برجسته بوده که دیگر حق آزادی بیان برای کودک انگار به یک موضوع لوکس بدل شد. حتی بسیاری از فعالان حوزه کودک هم کمتر به آن میپردازند. با این حال، اگر از این زاویه نگاه کنیم، حق آگاهی هم بخشی از همین حقوق است. اما به نظر من در فضای کلی فعالیتهای مربوط به کودک در ایران، چندان بر این موضوع مانور داده نمیشود». سالاروند در ادامه و با تفکیک سنی کودکان میگوید: «درمورد کودکان در حوالی سالهای دبستان، مرحله اول یعنی کلاسهای اول، دوم و سوم دبستان و پیشدبستان، ما با احتیاط بیشتری عمل میکنیم؛ زیرا نمیدانیم خانوادهها تا چه اندازه اطلاعات را به کودک منتقل کردهاند. با این حال، کودکان در معرض اطلاعات یکدیگر نیز قرار میگیرند. به این معنا که کودکی که به مدرسه میآید، ممکن است در ابتدا از اتفاقات مطلع نباشد، اما دو روز بعد همان کودک در جمع شعار دهد؛ زیرا جریان اطلاعات به این شکل منتقل میشود و کودکان آن را به یکدیگر انتقال میدهند؛ بنابراین چه بهتر که خانوادهها خود پیش از مدرسه وارد گفتوگو با کودک شده باشند».
در سالهای بالاتر، از چهارم تا هفتم، مدل گفتوگو با کودکان کمی تغییر میکند و میتوان با آنها به شکل متفاوتی گفتوگو کرد: «از هشتم تا دوازدهم، کودکان وارد مرحلهای از بلوغ فکری شدهاند و آنها بیش از هر زمان دیگری به گفتوگو نیاز دارند و باید امکان بیان احساسات خود را داشته باشند. چه بهتر است که ما به سمت کمککردن به آنها در این گفتوگوها و حل مسائل ذهنیشان حرکت کنیم. این امر میتواند هم از سوی خانواده و هم از سوی مدرسه انجام شود. گفتوگو میتواند به شکل صریح باشد، یا شامل فعالیتهایی مانند مطالعه کتابهایی مرتبط با وضعیت فعلی یا مشاهده فیلمهایی مرتبط با موضوع. به هر نحوی که ممکن است، این گفتوگو باید فراهم شود».
او با اشاره به ادبیات خشونت توضیح میدهد: «میخواهم روی این نکته تأکید کنم که ادبیات مرتبط با این موضوع، بهویژه درباره بروز خشونت در خیابان، بسیار محدود است؛ اما میتوان موضوع سوگ و ازدستدادن را به جنگ یا شرایط مشابه ربط داد. برای مثال، با کودکان بزرگتر میتوان درباره وضعیت کشورهای منطقه مطالعه کرد و از تجربه افراد دیگر آگاه شد تا کودک دریابد که انسانها از این تجربهها برای ایستادگی و بازگشت به زندگی بهره میبرند. خواندن و شنیدن از تجربه دیگران، به نظر من برای نوجوانان بسیار مؤثر است».
درباره کودکان خردسالتر، بهویژه زیر سن دبستان، واقعا باید مراقبت ویژهای صورت گیرد تا در معرض اخبار سنگین قرار نگیرند: «برای کودکی پنجساله، طبیعیشدن این موضوع که افراد ممکن است کشته شوند، بسیار زود و وحشتناک است. فهم مرگ و پذیرش اینکه افراد نزدیک ممکن است جان خود را از دست بدهند، برای ذهن کودک زیر دبستان بسیار دشوار است. با این حال، شفافبودن و آگاهکردن کودک متناسب با سنوسال او، واقعا وظیفه خانواده است».
بیشتر بخوانید:عکس/ امیرحسین فتحی از زخمی عمیق و ماندگار سخن گفت
این فعال حقوق کودک با اشاره به جنگ به گفتههایش خاتمه میدهد: «همانطور که درباره جنگ نیز پیشتر گفتهایم، به والدین توصیه میشود به کودکان توضیح دهند؛ برای مثال، وقتی کودک صدای خمپاره میشنود، ممکن است به کودک دوساله بگویید که این صدا صدای شادی است و با آن بخندد، اما به کودک پنجساله نمیتوان چنین گفت؛ زیرا اضطراب والد را مشاهده میکند و سریع متوجه میشود که مشکلی در حال رخدادن است. در چنین شرایطی، بهتر است برای کودک توضیح داده شود که این صدا ناشی از جنگ است، هرچند ممکن است برای والدین گفتن این حرف دشوار یا حتی بیمعنی به نظر برسد. با این حال، کودک به حضور و پشتیبانی جمعی نیاز دارد تا حس امنیت و درک شرایط را پیدا کند».
مدیر یک مدرسه که این روزها با اشکال مختلف بحران و اتفاقات پیچیده با دانشآموزان روبهرو بوده است نیز به شرح شرایط میپردازد. او که مدیر یکی از مدارس غیردولتی پسرانه تهران در بازه سنی شش تا ۱۲ سال است، در گفتوگو با «شرق» میگوید: «ابتدا لازم است اشاره کنم که دانشآموزان ما در بازه سنی شش تا ۱۲ سال قرار دارند؛ یعنی پسران مقطع دبستان؛ بنابراین با توجه به سنشان، معمولا حضور یا مشاهده مستقیم در تظاهرات خیابانی ندارند. بروز هیجانها و واکنشهایی که به مدرسه منتقل میشود، در واقع یا تحت تأثیر حضور فعال/ منفعل آنان در بحثهای خانوادگی و دوستانه است، یا از طریق رسانههای خبری و تلویزیونی شکل میگیرد. با وجود توصیههایی که معمولا به والدین میکنیم مبنی بر اینکه اساسا دیدن و شنیدن اخبار برای کودکان غیرضروری و حتی مضر است -و در شرایط ملتهب این آسیب میتواند بیشتر هم باشد- با این حال گاهی از روی استیصال، ناآگاهی یا بیتفاوتی، این موضوع از کنترل خانواده خارج میشود و کودکان در معرض این اخبار قرار میگیرند. در نتیجه، صحنههایی را بهویژه از تلویزیون مشاهده میکنند که طی یک ماه گذشته نیز کم نبوده است. این تصاویر گاهی تا مدتها در ذهن و روان بچهها حک میشود و ممکن است جزئیات آن را برای دوستان خود بازگو کنند». به گفته او پس از اعتراضات اخیر، مشاهده دانشآموزان کمتر رخ داد: «ما امسال و بعد از وقایع هجدهم و نوزدهم دیماه، خیلی کمتر از اعتراضات سال ۱۴۰۱ دانشآموزان را دیدیم.
در سال ۱۴۰۱ فرصت بیشتری وجود داشت. دانشآموزان شعارها و هیجانات خود را با خود به مدرسه میآوردند و گاهی اوقات حتی به کلکلها و رجزخوانیها نیز ختم میشد. امسال، اما به خاطر تعطیلات متعدد کمتر بچهها را دیدیم، اما بازهم ماجرای شعارها مطرح بود. دانشآموزان دوره اول گاهی اوقات حتی واژهها را هم بهدرستی ادا میکنند، هرچند ممکن است معنای آن کلمات را ندانند. اما در دوره دوم، بهویژه پایههای پنجم و ششم، به هر حال میدانند دستکم چه چیزی را بیان میکنند و این شعارها با چه منظوری مطرح شده است؛ البته با برداشت و تفسیر خودشان».
با وجود این، او به عنوان مدیر مدرسه با معلمهایش قراری بستهاند: «قرار ما با معلمان این است که با توجه به یک فرض عمومی، دانشآموزان فارغ از عقیده سیاسی و دینی خانوادههای خود باید در اینجا با یکدیگر معاشرت اجتماعی داشته باشند. در واقع ممکن است ما مستقیم درباره این موضوع با بچهها صحبت نکنیم، اما این پیام را بهصورت غیرمستقیم -و در ارتباط با والدین- به آنها منتقل میکنیم که فارغ از عقاید خانواده، میتوانیم معاشرت اجتماعی سالمی با یکدیگر داشته باشیم.
در مواجهه با این شعارها، نه تقابل و نه آنها را تحلیل میکنیم. حتی نسبت به شعارها، تکیهها، طعنهها و اصطلاحاتی که ممکن است نه با کنش آنها و نه با فرمشان موافق نباشیم، وارد بحث، تحلیل و جدل با دانشآموزان نمیشویم. زیرا در دوره اول، اساسا ممکن است معنای آنها را ندانند و در دوره دوم، بهویژه در پایههای پنجم و ششم، به هر حال، چون به سن نوجوانی نزدیک هستند، احتمال دارد کوچکترین حساسیتی از جانب ما مشاهده کنند و در نتیجه هیجانشان بیشتر شود».
این مدیر مدرسه با اشاره به مشاهدات اخیر خود ادامه میدهد: «درباره تأثیرات روانی یا احیانا جسمی، واقعیت این است که تاکنون جز یکی، دو مورد، روایت مستقیم و دقیقی در اختیار ندارم. گاهی اوقات معلمان مواردی را منتقل میکنند. یکی، دو نمونه نیز با توجه به سابقه سال ۱۴۰۱ بوده است؛ زمانی که دانشآموزان کوچکتر بودند و در آن مقطع، چه در روزهای اعتراض و چه چند ماه پس از آن، همزمان با ماجرای مسمومیتهای مدارس دخترانه، ترس عمومی در میان خانوادهها ایجاد شده بود و طبیعتا این نگرانی به کودکان نیز منتقل میشد.
در آن دوره مواردی داشتیم که ناچار میشدیم در میانه روز با والدین تماس بگیریم و دانشآموز را تحویل آنان دهیم تا او را به منزل ببرند؛ چراکه کودک دچار نوعی بیقراری و آشفتگی میشد که امکان حضور در کلاس را نداشت و از طرفی ما نیز نمیتوانستیم او را خارج از کلاس نگهداریم. این وضعیت گاهی با بغض و تپش قلب بالا همراه بود و به هر حال در چنین شرایطی ترجیح ما این بود که دانشآموز در کنار خانواده خود باشد. در این دوره نیز یکی، دو مورد مشابه داشتهایم».
او با مرور آنچه در ایام گذشته رخ داده بود و تجربه آن دوران میگوید: «شرایط اینبار واقعا بهگونهای پیش رفت که برای ما دشوار بود بهصورت مستقیم پرسوجو کنیم. در سال ۱۴۰۱ یا حتی در جریان جنگ ۱۲ روزه -هرچند در تابستان و در ایامی بود که مدارس تعطیل بود و از بیستوسوم خرداد عملا کسی در مدرسه حضور نداشت- ما پیگیر شدیم. از طریق تماس تلفنی و پیامرسان واتساپ، تا جایی که وضعیت اینترنت اجازه میداد، تلاش میکردیم با تکتک خانوادهها ارتباط بگیریم و از حال و وضعیتشان مطلع شویم؛ بهویژه خانوادههایی که نزدیک محلهایی بودند که حوادث یا انفجارهایی رخ داده بود.
اما این بار واقعا خود ما نیز تا حدی بههمریخته بودیم که اساسا تمایلی به مواجهه مستقیم با این موضوعات نداشتیم و به همین دلیل پیگیری مستقیم و دقیقی هم انجام نشد. مهمترین کاری که ما در مدرسه انجام میدهیم و واقعا نوعی توافق عمومی درباره آن وجود دارد، حفظ آهنگ روزانه زندگی بچههاست. به همین منظور، هم به والدین بهصورت شفاهی و هم مکتوب توصیه میکنیم که حتی پیشپاافتادهترین آیینهای روزمره کودکان را نیز تا حد امکان بر هم نزنند؛ از جمله ساعت خواب و بیداری، وعدههای غذایی، فعالیتهای ورزشی، پیادهرویها و برنامههای خانوادگی».
با وجود این، تلاش برای حفظ شرایط عادی برای دانشآموزان است: «ما نیز در مدرسه تمام تلاش خود را میکنیم که روال عادی حفظ شود. اگر قرار است اردویی برگزار شود، آن را لغو نمیکنیم؛ برنامههای بازی و ورزش به همین ترتیب ادامه پیدا میکند. اگر میهمانی قرار بوده به مدرسه بیاید -که در مدرسه ما امری رایج است- آن را نیز لغو نمیکنیم. کلاسها و سایر برنامهها برقرار است.
در بسیاری از موارد مشاهده کردهایم که بچهها پس از این هیجانها و اتفاقات که هیچکدام از ما دقیق نمیدانیم تا چه اندازه در معرض آن بودهاند، وقتی یکدیگر را پیدا میکنند، بازیها و گفتوگوهایشان نوعی معجزه ایجاد میکند. حتی اگر ترس و دلهرهای وجود داشته باشد یا شدیدتر از آن، در معرض تجربهای قرار گرفته باشند، یا باواسطه یا بیواسطه از مرگ کسی باخبر شده باشند و این موضوع بتواند به یک تروما تبدیل شود، باور ما این است که وقتی بچهها در کنار هم قرار میگیرند، هضم و کنارآمدن با آن برایشان آسانتر میشود. ما واقعا معتقدیم دنیای بازی، تخیل و شیطنتهایشان میتواند معجزه کند؛ بنابراین مهمترین کار ما واقعا همین حفظ زندگی روزمره بچههاست».