
اقتصاد۲۴- یک تصویر، مشترک است: «زمین بیمارستان پر از خون بود، آدمها غرق در خون بودند». روایت کودکان لامرد، سند است؛ سندی بر کشتار کودکان در نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در یک شهرک مسکونی استان فارس، آنجا که ساعت ۵:۱۲ بعدازظهر جانهای عزیزی از دست رفت، بدنهای بسیاری ناقص و روانهای بیشماری خسته و فرسوده و آشفته شد. بخشهایی از ماجرای آن روز در هفتههای گذشته، با مصاحبهها و مستندها و برنامههای تلویزیونی روایت شد. اما در این گزارش سعی شده روایتهای بیشتری به صورت اختصاصی از سوی «شرق» گزارش شود. این نوشته حاصل نزدیک به هفت ساعت گفتوگو با خانوادهها، کودکان و پزشک شیفت نهم اسفندماه است. همزمانی این اتفاق با آنچه در میناب رخ داد و در ادامه قطعی اینترنت سبب شد روایتهای لامرد در میان گزارشها گم شود و با وصلشدن دوباره اینترنت و دسترسی به شبکههای اجتماعی، تصاویر و ویدئوهای بسیاری منتشر شود. در این گزارش ۱۱ بار، ساعت ۵:۱۲ نهم اسفندماه از سوی ۱۱ نفر روایت میشود؛ ۱۱ نفری که عزیز از دست دادهاند، عزیزشان جانباز شده یا خودشان در صحنه نظارهگر بودهاند. فهرست شهدای لامرد به چند بخش تقسیم شده؛ یک بخش شهرک ایثار است با این اسامی: جعفر حاتمینیا، حسین ابراهیمی، زهرا اسدینژاد، سکینه شعبانی، رمضان منصوری، عابدین غریبدوست، معصومه منفرد، علیرضا عباسی، اباذر امیری، زهرا غلامی، سیاوش شهبازی. یک بخش بلوار معلم است با این اسامی: حمید امینی، فرهاد نجفی. یک بخش تل خندق (گلخونه): آوینا برزگر و رباب دهدشتی. یک بخش سالن ورزشی و زمین چمن: محمود نجفی، ایلیا خاتمی، عبدالمصور رحمانی، الهام زائری و هلما سادات احمدیزاده. یک بخش خیابان انتقال خون: سیدرضا موسوی؛ اما فهرست مجروحان بیشمار است.
نام: هلما احمدیزاده؛ سن: ۱۰ روز مانده به تولد ۱۱ سالگی. محل موشکباران: سالن والیبال شهید نعیمی لامرد: «هلما روی زمین در راهرو افتاده بود و حدود هشت نفر بالای سرش بودند. احیایش میکردند. چشمانش باز بود. خیلی عادی باز بود. من فریاد میزدم که هلما، هلما. بدنش گرم بود. میگفتم بهم برش گردونید. زنده است زنده است».
«نادیا نکوخیز» ۴۲ ساله مادر هلماست و روایت میکند: «یکی، دو ماهی بود وقتی از مدرسه برمیگشت، خسته بود و مدام صدایش میکردم که بلند شو برو باشگاه. اما میگفت خستهام. میخواهم بخوابم. ساعت یازدهونیم صبح نهم اسفندماه وقتی برگشت خانه گفت که امروز میخواهم به باشگاه بروم، چون زینب دوستم میآید و میخواهم ببینمش. گفتم باشد. من هیچ فکر جنگ نبودم و اینکه صبحش چه اتفاقی افتاده. آن روز هلما به خانه آمد، یک ساعت خوابید، بلند شد گفت گرسنهام. غذا دادم، کمی بازی کرد و حدود ساعت سهونیم بلند شد لباس عوض کرد، به پدرش گفت بابا منو میبری باشگاه؟ پدرش جواب داد: آره باباجان. هلما به باشگاه رفت، اما دوستانش که قرار بود به باشگاه بیایند نیامده بودند. ساعت چهارونیم به پدرش زنگ زد که بابا میای دنبالم؟ اما ما متوجه نشدیم منظورش همان موقع است. فکر کردیم تا پایان ساعت کلاسش میخواهد بماند. پدر باز هم گفت آره باباجان میام دنبالت. ساعت یک ربع به پنج بود، من و پدرش لباس پوشیدیم برویم دنبال هلما که صدای انفجار آمد. از خانه ما تا باشگاه حدود ۱۰ دقیقه با ماشین است. داخل حیاط بودیم که صدای موشک بعدی آمد و ناخودآگاه جیغ زدم که «دیگر هلما را نداریم». درحالیکه من حتی نمیدانستم کجای شهر را زده. چون شهر خلوت بود، صدای انفجار خیلی واضح میآمد».
چه شد که گفتید «دیگر هلما را نداریم»؟ چه نشانهای دیدید؟
خدا شاهد است که نمیدانم.
مادر ادامه میدهد: «چشمانم اشتباهی سمت راست را که کوه بود، میدید و تا نزدیکی باشگاه، فقط به همان سمت نگاه میکردم درحالیکه باشگاه سمت چپ من بود. هر چقدر به باشگاه نزدیکتر میشدیم، شلوغی بیشتر میشد. ترافیک خیلی زیاد بود. من پیاده شدم و پریشان درحالیکه روی سرم میزدم خودم را به باشگاه رساندم. مربیشان خانم شهابی را دیدم. خودش پریشان بود، اما به من گفت که «با خودت اینطور نکن، هلما حالش خوب است، همینجا داشت میچرخید». اما او میخواست مرا دست به سر کند. میخواست آرامم کند. او میدانست چه شده. به ما گفتند مجروحان را به بیمارستان بردهاند. وقتی هلما را پیدا نکردیم رفتیم سراغ بیمارستان. در سالن ورزشی سمت زمین چمن «ایلیا خاتمی» را دیدم که لباسی روی صورتش کشیده بودند. او را جلوی در باشگاه دیدم. بچههای دیگر هم بودند که جان سالم به در برده بودند و راه میرفتند و گریه میکردند و منتظر پدر و مادرشان بودند. بیمارستان خیلی به باشگاه نزدیک است، کمتر از یک دقیقه رسیدیم. وقتی وارد بیمارستان شدم هلما را روی زمین دیدم».
چه واکنشی داشتید؟
هلما روی زمین در راهرو افتاده بود و حدود هشت نفر بالای سرش بودند. احیایش میکردند. چشمانش باز بود. خیلی عادی باز بود. من فریاد میزدم که هلما، هلما. بدنش گرم بود. میگفتم بهم برش گردونید. زنده است، زنده است.
نادیا ادامه حرفهایش را میگیرد: «من فقط جیغ میزدم و پرستار و پزشکان مشغول بودند. بیمارستان اصلا آمادگی چنین اتفاقی را نداشت. هلما را روی زمین احیا میکردند نه روی تخت و صندلی. من همه اینها را میدیدم. قبلش در باشگاه به ما گفته بودند که هلما با پای خودش به بیمارستان رفته و البته ظاهرش را که نگاه میکردم هیچ اثری از خونریزی نمیدیدم. لباسش را درآورده بودند، نیمتنه ورزشی تنش بود. روی قفسه سینهاش یک شیء کوچک سیاهی بود. همین. دیگر نه خونی دیدیم نه جراحتی. بعدا به ما گفتند که هلما را یک سرباز روی دست گرفته و به بیمارستان آورده. آن موقع بیحال بوده. فکر میکنم هلما داخل باشگاه تمام کرده بود. وقتی هم کار کادر درمان بینتیجه ماند پدرش او را بلند کرد و برد به سمت تختی که خالی شده بود».
ترکش به کجای هلما خورده بود؟ علت نهایی فوت چه بود؟
به داخل قفسه سینه اش خورده بود. به دریچه قلبش. آنقدر ریز بود که اصلا به چشم نمیآمد. از روی لباس هیچ چیزی پیدا نبود. اما علت فوت، خونریزی اعلام شد.
مادر ادامه میدهد: «بعدا که پرسوجو کردیم به ما گفتند داخل سالن از او پرسیدهاند که حالت خوب است؟ گفته بله. فقط قفسه سینهام میسوزد. خودش به مربی گفته بود که برو به بقیه کمک کن. نهال واسطی، یکی دیگر از همکلاسیهایش هم ترکش خورده که شاید صد برابر بیشتر از هلما بود، اما او خدا را شکر زنده مانده. اصلا نمیدانم چرا این ترکشی که بهش خورده اینقدر کشنده بود. بعد که پدرش او را گذاشته بود روی تخت، با پیگیریهای عمویش باز هم گروهی بالای سرش آمدند تا شاید نجاتش دهند. اما آنها میدانستند هلما دیگر زنده نیست، اما بهخاطر پدرش این کار را کردند. هلما اصلا نبض نداشت». هلما دو سال بود باشگاه میرفت و میخواست مانند خانواده پدریاش که ورزشکار هستند، والیبالیست شود. هر بار به خانه میآمد میگفت: «مامان من توانستم این سرویس را بزنم یا فلان حرکت را اجرا کنم».
هلما تنها فرزند خانواده احمدیزاده بود. تکفرزند بود و رابطه بسیار عمیق عاطفی با پدرش داشت. وقتی خبر «تمامکردن» هلما را به پدر دادهاند، عمویش که آنجا ایستاده بود، گفته «هر لحظه منتظر بود پدر در لحظه جان دهد»: «لبهای دخترم خشک شده بود. انگار تشنه بود. بطری آب ورزشیاش را بعد از سه ماه همین یکی، دو روز پیش برایم آوردند. در سالن باشگاه افتاده بود، اما من که دلم طاقت ندارد به آن محله بروم. هیچ وقت هم نخواهم رفت». هلما را به سردخانه بردند و مادر دیگر او را ندید تا روز خاکسپاری: «پارسال یکی از هلما پرسید تو ازدواج کردی قرار است پدرت برایت چه کار کند؟ گفته بود تمام کوچه را برایم چراغانی میکند. همین هم شد. ما یک موکب به اسم هلما برای محرم راه انداختهایم. کوچه چراغانی میشود، اما نه برای عروسی هلما، برای عزاداریاش». قرار بود پدر برای تولد ۱۱ سالگی دخترش یک موتور بخرد و او تمام این مدت ذوق آن موتور را داشت: «او را در آرامستان شهر لامرد خاکسپاری کردیم. مزار الهام زائری کمی با او فاصله دارد. هلما و الهام رفیق صمیمی نبودند، اما الان من و مادرش صمیمی شدهایم». مادر میخواهد از معلم و مدیر و ناظم مدرسه هلما قدردانی کند که پابهپای او ایستادند و کنارش بودند.
نادیا این مدت سردردهای عجیبی داشت و با دارو میخوابید. حالا کمی بهتر است و میگوید که همین دیشب برای اولینبار خواب هلما را دیده؛ به او گفته بود: «مامان من فردا میخواهم بروم مدرسه. یک عکسی نشانم داد، مربوط به یکی از شهدا. نمیدانستم کیست. یک مرد حدودا ۲۵ ساله. گفت این را فردا میخواهم ببرم مدرسه برایم نقاشی کن».
نام: الهام زائری، سن: ۱۱ ساله. محل موشکباران: سالن والیبال شهید نعیمی لامرد: «گوشت کمرش ریشریش شده بود. فکر کردم این گوشتها برای بدن یکی دیگر از بچههاست که روی دخترم پاشیده. ولی مال خودش بود. ترکش وارد بدنش شده بود، از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج شده بود. سوراخ بزرگی روی کمر دخترم بود. کمر و شکمش ترکش خورده بود. خونریزی جانش را گرفت».
مادر صبحها به خواب میرود. ظهر بهسختی بیدار میشود. روزهای اول او را نزد پزشک بردند؛ روانپزشک به او دارو داد، بعد به او گفتند باید بروی پیش مشاور که با تو صحبت کند. قرار بود این کار را شروع کند، اما نتوانست. کتف و گردنش درد میکند، سمت چپ بدنش تیر میکشد. توانایی حرفزدن ندارد، غذا نمیپزد، میوهها در یخچال خراب شدهاند. زندگی را رها کرده. از یکساعتو ۳۰ دقیقه گفتوگو، نزدیک به ۳۰ دقیقهاش را گریه میکرد. نای حرفزدن نداشت. نزدیک به چهار ماه از جانباختن دخترش گذشته، اما گویی یک ساعت پیش خبر را برایش آوردهاند.
نرگس آروند ۴۴ ساله، مادر الهام زائری روایت میکند: «الهام تنها دخترم بود. دو پسر بزرگ دیگر دارم، یکی عرفان و دیگری احسان. الهام متولد سال ۹۴ و کلاس پنجم بود. نهم اسفندماه، از مدرسه که برگشت با هم از تلویزیون اتفاق میناب را نگاه میکردیم و من بهشدت ناراحت شده بودم. الهام به اتاقش رفت و میخواست برای رفتن به باشگاه آماده شود. همان روز ساعت دوونیم بود که با پسرم عرفان برای خرید به خیابان رفتیم، گفتیم احتمالا تعطیل میشود و بهتر است به شیراز برویم. پدر و الهام در خانه بودند. الهام به پدرش گفت که میخواهد به باشگاه برود. پدر گفته بود «الهام جان نرو. ببین جنگ شده. خطرناک است». اما الهام اصرار کرده بود که برود، میگفت دوستانش منتظرش هستند. بعد به مربیاش زنگ زد تا ببیند سالن باز است که گفتند بله باز است. پدر الهام ساعت ۳:۳۵ با من تماس گرفت که بیایید الهام را ببرید باشگاه. وقتی به باشگاه رسیدیم حدود هفت، هشت دقیقهای به شروع کلاسش مانده بود. فاصله خانه ما تا سالن ورزشی حدود یکونیم کیلومتر است. بهش گفتم «مادر سمت آفتاب نشین. برو در سایه». گفت «چشم» و خداحافظی کردیم. ما به خانه برگشتیم. پای تلویزیون بودیم، گوشی هم دستم بود داشتم به شوهرخواهرم زنگ میزدم که در پالایشگاه کار میکرد، ناگهان صدای انفجار خیلی بزرگی آمد. همسرم رفت به حیاط و داد زد که «ای وای لامرد را زدند». بعد صدای دوم و سوم آمد و انگار یک نسیمی به صورتمان خورد. موج انفجار بود. از بالا نگاه کردیم دیدیم دود از سمت سالن ورزشی میآید. شوهرم فریاد زد «سالن رو زدن». همینطور داد و فریاد میکرد که با عرفان که خانه بود سوار ماشین شدیم و به سمت سالن رفتیم. کوچه و خیابان شلوغ بود. در حیاط بودیم که صدای انفجار بعدی آمد. من دیگر در این عالم نبودم. نمیدانستم اصلا صدا از چه سمتی میآید. نزدیک سالن که شدیم دیدیم سایهبان چند تا از خانهها در خیابان پرت شده. چشمانم چیز زیادی را نمیدید. فقط داشتم دعا میکردم و التماس خدا را میکردم. روبهروی سالن عرفان ماشین را گذاشت و دویدیم به سمت محل. عرفان وارد سالن شد. در این فاصله دیدم تعدادی از مجروحان را سوار ماشین میکنند و به سمت بیمارستان میروند. اما من الهام را نمیدیدم. چند تا از بچهها جلوی در افتاده و غرق در خون بودند. کلی آدم آنجا بود. همه جا پر از گرد و خاک بود. بچههای کوچک اینطرف و آنطرف میدویدند درحالیکه خونین بودند. تعدادی شهید شده بودند. همه جا خون بود. همه به سمت در بیرونی میدویدند. درست کنار سالن والیبال که سرپوشیده است، یک زمین چمن به اسم شهید قادری و یک زمین بسکتبال قرار دارد. همان موقع دیدم عرفان دست خالی و غرق به خون برگشت. گفت الهام در سالن افتاده. مثل اینکه فهمیده بود شهید شده. چون الهام کمی سنگین بود نتوانسته بود او را بیرون بیاورد. اما همراه با مربی که خانم شهابی است، دستش را کشیده و تا دم سالن آورده بودند. چشمانش بسته بود، انگار خواب بود. به من گفتند نترس چیزی نیست. بیهوش شده. بچه سالمه. نگاهش کردم دیدم چیزیش نیست. حتما ترسیده و از هوش رفته. اما روی سر و صورتش دوده بود و خاک گرفته بود. چشمم به پایین بدنش خورد، شکمش غرق در خون بود. او را به بیمارستان حاج محمود حاج حیدر بردیم».
بیمارستان اصلا آمادگی این تعداد مجروح را نداشت. تختها به اندازه نبود. مجروحان کف راهروها بودند. راهروها غرق در خون.
مادر ادامه میدهد: «پدرش از راه رسید و با عرفان رفتند بالای سر الهام. من نتوانستم داخل شوم. بالای سر بقیه مجروحان بودم. در محوطه میگشتم. دعا میکردم. به خدا، به پیغمبر التماس میکردم. مثل مرغ سرکندهای بودند. این طرف و آن طرف میرفتم. شهدای دیگر را میدیدم که به بیمارستان منتقل شده بودند. بعضیها پشت وانت بودند. بعضیها با ماشین شخصی. میگفتم خدایا شفایشان بده. خدایا کمکشان کن. میزدم بر سرم. گاهی سر میزدم به اتاق، میدیدم مشغول احیا هستند. دوباره میرفتم بیرون. سرگردان بودم. بعد دیدم پدرش شروع کرده به احیا». همان موقع پزشک بالای سرش رفته و گفته آقای زائری تقلا نکن. تمام کرده. مادر وابستگی شدیدی به دخترش داشت. او را با فاصله از دو پسرش به دنیا آورده بود و وقتی به او گفتند دختر است، جهان برای او بود. حالا باورش نمیشود که چهار ماه گذشته و او هنوز زنده است: «کاش دخترم بود. کاش زنده بود. حتی با معلولیت». مادر بارداری سختی داشت. روزهای زیادی را در تختخواب گذرانده بود. شیردهی سختی داشت. میگوید: «نوش جانش. حلالش باشد هر کاری برایش کردم. آنقدر دوستش داشتم که جورابهایش را خودم پایش میکردم. نمیگذاشتم دست به سیاه و سفید بزند». مادر دوست دارد ساعتها درباره دخترش بگوید: «الهام عاشق صدای حامی، خواننده بود. دابسمشهای زیادی با صدای او درست کرده بود. آرزویش این بود زودتر بزرگ شود و به کنسرت حامی برود. شاهنامه میخواند. والیبالش خوب بود و میخواست در مسابقات استانی و کشوری شرکت کند».
روی بدن الهام چه دیدید؟
من قبلش بهش دست زده بودم، گوشت کمرش ریشریش شده بود. فکر کردم این گوشتها برای بدن یکی دیگر از بچههاست که روی دخترم پاشیده. ولی مال خودش بود. ترکش وارد بدنش شده بود، از یک طرف وارد شده و از طرف دیگر خارج شده بود. سوراخ بزرگی روی کمر دخترم بود. کمر و شکمش ترکش خورده بود. خونریزی جانش را گرفت.
نرگس ادامه حرفهایش را میگیرد: «پیکر الهام را داخل کاور گذاشتند و به سردخانه بردند. شنبه این اتفاق افتاد و دوشنبه مراسم تشییع برگزار شد. این مراسم را برای همه شهدا گرفته بودند. او را در گلزار شهدای مرکزی به خاک سپردند، در قبرستان شاهحسن». نرگس و نادیا مادر هلما، هر دو داغدار هستند. هر دو دخترانشان را از دست دادهاند و شب تا صبح به هم پیام میدهند و به یاد دخترانشان گریه میکنند: «شبها به آسمان نگاه میکنم. میگویم الهام مامان، تو کدام ستارهای؟ دلم میخواهد یک بار دیگر ببینمش و غرق در بوسهاش کنم».
نام: ایلیا خاتمی. سن: ۱۲ سال. محل موشکباران: سالن فوتبال شهید نعیمی لامرد: «همسرم گفت چرا دست روی دست گذاشتی؟ چرا هیچ کاری نمیکنی؟ به بچه نفس بده. دو تا نفس که بهش دادم از گوشش خون بیرون آمد و فهمیدم که آسیبش جدی بوده».
پیکر «ایلیا» را خیلیها دیدهاند. مادر «دیاکو»، پدر امیرمحمد فروزان، پدر میرسالار خسروی، خانم شهابی، مادر هلما احمدیزاده. آخرین نفر، اما امین خاتمی، پدرش بود که او را دید: «نهم اسفندماه روز آخر کارم بود. من در عسلویه کار میکنم و بعد از شروع موشکباران جنگ، به ما گفتند برگردیم شهرمان. از عسلویه تا لامرد حدود یک ساعت راه است. ساعت یک ظهر به خانه رسیدم. ایلیا از مدرسه تعطیل شده بود و با هم نشسته بودیم پای تلویزیون. آن روز خیلی مضطرب بودم و استرس داشتم. حتی نمیتوانستم حرف بزنم و با ایلیا ارتباط بگیرم. به من گفت: «بابا الان که جنگ شده و تعطیل شدی بریم شمال؟». گفتم: «شمال برای چی. اینجا خطرناک نیست». روزه بودم و کمی بیحال. اصلا یادم نبود آن روز ایلیا فوتبال دارد. شنبه و سهشنبه کلاس فوتبال داشت. رفتم خوابیدم و با اولین صدای انفجار از خواب پریدم و سراسیمه به حیاط رفتم. سمت چپ را نگاه کردم دیدم گرد و خاک بلند شده. بلافاصله صدای انفجارهای دیگری آمد. داد زدم: «یا حسین، یا حسین». برگشتم به همسرم گفتم: «ایلیا کجاست؟» گفت: «کلاس فوتبال». مادرش او را رسانده بود و موقع برگشت، مربی باشگاه که آقای محمود نجفی است و خودش شهید شد، دست پسرش امیرحسام را گرفته و به مادر ایلیا گفته که او را ببرد خانه. خانه آنها در همسایگیشان است. او هم ایلیا را تحویل داد و امیرحسام را به مادرش رساند. مسیر خانه تا باشگاه کم بود، اما ترافیک شده بود. وقتی رسیدم و وارد سالن شدم دیدم که سقف باشگاه سرپوشیده دختران آسیب دیده. پرسیدم بچههای کلاس فوتبال کجان؟ گفتند بردند بیمارستان. یک بنده خدایی من را به بیمارستان رساند. همسرم همانجا مانده بود. وقتی وارد اورژانس شدم خیلی شلوغ بود. بچههای کوچک با لباسهای ورزشی این طرف و آن طرف بودند. تعدادی روی زمین بودند و همه جا پر از خون بود. دیدم ایلیا در آغوش یک نفر است. رفتم سمتش گفتم: «بابا من رسیدم. آقا بچه منو نبر. بچه من زنده است». آن مرد با من صحبتی نمیکرد، فقط به سمت اورژانس میرفت. گفتم: «همانجا بگذارش زمین». مرد بچه را گذاشت دم در اورژانس. اورژانس خیلی شلوغ بود. کف زمین دیده نمیشد، بس که خون روی آن بود».
از کجا متوجه شدید ایلیا دیگر نیست؟
خودم دورههای کمکهای اولیه را گذراندهام و علائم را میشناختم، فهمیدم تمام کرده. همانجا گذاشتم بماند. ۲۰ دقیقه بالای سرش بودم و در بهت و ناباوری نگاهش میکردم.
بیشتر بخوانید: پشت پرده تفاهم ایران و آمریکا؛ از نفت تا صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری/ آیا تفاهم بورگن اشتوک قفل اقتصاد ایران را باز میکند؟
پدر ادامه میدهد: «همسرم که رسید و ما را دید وحشت کرد. گفت چرا دست روی دست گذاشتی؟ چرا هیچ کاری نمیکنی؟ به بچه نفس بده. من میدانستم بیفایده است. جرئت نمیکردم نبضش را بگیرم. شروع کردم به سیپی آر. ماساژ قلبی دادم. دو تا نفس که بهش دادم از گوشش خون بیرون آمد و فهمیدم که آسیبش جدی بوده». السانا خواهر ایلیا در ماشین منتظر پدر و مادر و برادرش بود که پدر رفت و خبر شهیدشدن برادر را به او داد.
به کجا آسیب رسیده بود؟
به پشت سرش ترکش خورده بود. آنقدر خونریزی کرده بود که وقتی صورتم را روی صورتش گذاشتم، خونی شد.
آسیبهای روانی ناشی از این اتفاقات خیلی زیاد بوده، کسی در این زمینه به شما کمک کرد؟
نه. هیچ اقدامی نشده. واقعا هم نیاز است.
پدر میگوید: «ایلیا میخواست فوتبالیست شود. پنج، شش سالی بود که به کلاس فوتبال میرفت. عاشق کریستیانو رونالدو بود. یک بار به من گفت بابا میدانی چرا رونالدو روی بدنش تتو ندارد؟ گفتم چرا؟ گفت، چون میخواهد خون اهدا کند. به همین دلیل هم جذب او شده بود. ایلیا طرفدار تیم استقلال بود. از سبک بازی علیرضا کوشکی خوشش میآمد. میگفت میخواهم بهترین بازیکن باشگاه فرهنگیان و عضو تیم استقلال شوم. او نوازنده سنتور هم بود. خیلی حیف شد».
نام: میرسالار خسروی. سن: ۱۲ سال. محل اصابت: سالن فوتبال شهید نعیمی لامرد: «زخمهای روی پایش را تراشیدند. عروق را پیوند زدند. بافت بخشی از پا کاملا نکروز و گوشتش سیاه شده بود. هر بار به اتاق عمل میرفت بخشی از بافت مرده را میتراشیدند. روزی سه بار پایش را شستوشو میدادند. هر شب مورفینها و آنتیبیوتیکهای قوی به او میزدند».
«میرسالار خسروی» را خیلیها روی زمین چمن فوتبال دیدند در حالی که شورت و تیشرت ورزشی تنش بود و سفیدی لباسها پیدا نمیشد بس که غرق در خون بود. میرسالار پنج سال است که فوتبال تمرین میکند و به گفته عبدالصمد خسروی، در حال آمادهکردن برای ورود به باشگاههای بینالمللی بود، اما نهم اسفند ماه روی همان زمین چمن، کنار همکلاسیهایش مجروح شد. عضلات دوقلوی پایش از بین رفت و عروق و عصب پایش تقریبا قطع شد.
پدر ۴۹ساله است و میرسالار و صنمبانو، فرزندان دوقلویش هستند. او که در این مدت رنجهای بسیاری را برای درمان پسرش تحمل کرده، از آن روز انفجار میگوید: «من در خانه بودم که صدای انفجار را شنیدم. ساعت از ۵ گذشته بود. رفتم به پشتبام خانه دیدم به فاصله پنج، شش ثانیه چهار موشک به شهر خورد. فاصله خانه تا ورزشگاه دو کیلومتر است. برگشتم خانه، به مادر میرسالار و خواهرش گفتم نزدیک سپاه را زدند. من اصلا حواسم نبود که میرسالار کلاس فوتبال دارد. مادرش گفت که میرسالار آنجاست و من دیگر دست و پایم را گم کردم. نفهمیدم چطور شد. سوار ماشین شدم و رفتم. وقتی رسیدم دیدم از خانهها دود و آتش بیرون میآید. نزدیک محل انفجار ماشین را متوقف کردم و به سمت ورزشگاه رفتم. آنجا هم پر از دود بود. آمبولانسها در خیابان بودند و مردم زیادی جمع شده بودند و صدای جیغهای متوالی میآمد. ۲۰۰ متر مانده به ورزشگاه، شروع کردم به دادزدن و صداکردن اسم پسرم. آنجا به من گفتند که همه بچههای زمین فوتبال را به بیمارستان منتقل کردهاند. همانجا یکی از همکلاسیها و مادرش را دیدم که دارند گریه میکنند. سریع از بین جمعیت سوار موتور شدم و به بیمارستان رفتم. دست و پایم در اختیارم نبود. زبانم بند آمده بود. پاهایم توان حرکت نداشت. اولین چیزی که آنجا دیدم یک وانت پر از مجروح و پیکرهای بیجان بود که لباس فوتبال تنشان بود. روی یکی از بچهها که پشت وانت بود پتویی انداخته بودند، گفتم نکند میرسالار است، از موتور تا محوطه بیمارستان ۲۰ متر راه بود، شاید برای من یک ساعت طول کشید تا به وانت رسیدم. پتو را کنار زدم دیدم میرسالار نیست. رفتم داخل بیمارستان و شروع کردم به گشتن. جا نبود پایم را روی زمین بگذارم. سعی میکردم پایم را روی زخمیها نگذارم. از این اتاق به آن اتاق میرفتم. هر اتاقی میرفتم پیدایش نمیکردم. تا اینکه یکی از همکلاسیهایش را دیدم که لباس باشگاه تنش بود. پیراهنش قرمز بود. سراغش رفتم و گفتم سالار من کو؟ گفت: «نمیدانم. در ماشین با هم بودیم». گفتم چی شده؟ گفت: «ازش خون میآمد». گفتم حتما در اتاق جراحی است. خودم را به طبقه دوم بیمارستان رساندم. در اتاق عمل را باز کردم، دیدم میرسالار روی تخت است و یک نفر از کادر درمان در حال بخیهزدن زخمش است. نزدیک شدم دیدم چشمانش باز است. گفتم: سلام بابا. صورتش از ترس و وحشت و خونریزی سفید شده بود. تکان نمیخورد. چشمانش به یک جای ثابت خیره شده بود. گفتم: خوبی؟ گفت: خوبم. پایش را نگاه کردم دیدم دچار خونریزی شدیدی شده و پاشنه پای راستش وضعیت وخیمی دارد. همان موقع بود که تعداد زیادی از مجروحان به اتاق عمل منتقل شدند. از هر طرف نگاه میکردم تختها پر بود و پرستاران و پزشکان در حال بخیهزدن بودند. همانجا روی صندلی کنار پسرم نشستم که پرستار آمد گفت چرا اینجا نشستهاید؟ بیایید کمک. باید پیکرهای شهدا را جابهجا میکردیم. آنها روی زمین کنار هم قرار گرفته بودند».
میرسالار وضعیت خوبی نداشت. خون زیادی از او رفته بود، به سرعت به اتاق عمل بازگشت و برایش خون تزریق کردند: «همزمان میدیدم اجسادی را به بیمارستان منتقل میکنند. بعد که حالش وخیم شد گفتند باید به شیراز منتقل شود. ساعت یک شب حرکت کردیم به سمت شیراز، ساعت ۶ صبح رسیدیم. بلافاصله او را به اتاق عمل بردند و هشت ساعت زیر عمل بود. یک هفته آیسییو نگهش داشتند. هر روز نیمساعت به ما اجاره میدادند ببینیمش، یک هفته بیهوش بود. تا دو ماه بعدش هم مرتب به اتاق عمل میرفت. زخمهای روی پایش را تراشیدند. عروق را پیوند زدند. بافت بخشی از پا کاملا نکروز شده و گوشتش سیاه شده بود. هر بار به اتاق عمل میرفت بخشی از بافت مرده را میتراشیدند. روزی سه بار پایش را شستوشو میدادند. هر شب مورفینها و آنتیبیوتیکهای قوی به او میزدند. روحیهاش به هم ریخته بود. گیج و منگ، با هوشیاری پایین بود. هر بار که پایش را شستوشو میدادند، دستم را داخل دهانش میگذاشتم تا دستم را گاز بگیرد و به دندانهایش آسیبی نرسد. بعد از دو ماه پیوند پوست از پای چپش انجام شد. قرار است برایش پیوند استخوان انجام شود و پاشنه پا درست شود». پدر، اما گلایه دارد. او میگوید «برای بخش هزینهها، کسی به ما نگفت که باید به اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران برویم و مدرک ببریم. ما مدرک بردیم گفتند باید کمیسیون پزشکی تشکیل شود و پنج، شش ماهی طول میکشد تا به نتیجه برسد. بعد به ما گفتند که بیمه دی برای بنیاد شهید است و کاری به درصد جانبازی ندارد. بلافاصله تحت پوشش قرار میدهد و ما هم مراجعه کردیم. هنوز آن تعدادی که مجروح شدند از این موضوع خبر ندارند. در این مدت هزینههای بسیاری کردیم. هر روز فیزیوتراپ به خانه میآید. تقریبا ۴۰ میلیون خرج کردیم که ۱۶ میلیون را به ما برگرداندند. میرسالار نیاز به پرستار شخصی برای شستوشوی زخم دارد. هر جلسه تقریبا یکمیلیونو ۵۰۰ هزار تومان است. نیاز به پوست مصنوعی و آمپولهای خاص و... دارد. برای اینها چیزی پرداخت نکردهاند». او یک خواسته جدی دارد و میخواهد رسانهای شود، آنهم پیگیریهای حقوقی بینالمللی است: «بر اساس گفتههای رهبری، خسارات و دیه جانبازان، باید از دشمن گرفته شود. ما از جمهوری اسلامی میخواهیم که در جامعه بینالمللی طبق عرف حقوق بینالملل، پیگیر حقوق خانواده و فرزندان آنها باشند. طبق حقوق بینالملل و در یک دادگاه بینالمللی، باید این موضوع بهعنوان جنایت جنگی پیگیری شود. هیچکس دراینباره صحبت نمیکند».
نام: آنیتا قاسمی. سن: ۱۰ سال. محل اصابت: سالن والیبال شهید نعیمی لامرد: «حتی بند کفشهایم هم خونی شد. از این اتاق به آن اتاق دنبال دخترم میگشتم. هیچجا پیدایش نمیکردم. با ناامیدی به سمت در بیمارستان رفتم که دیدم روی صندلی خوابیده و یک پرستاری بالای سرش است. شوکه شده بود». روز شنبهای که گذشت، چهارمین جراحی آنیتای ۱۰ ساله انجام شد. او در بیمارستان نمازی شیراز بستری است. ترکشها به زیر شکم اصابت کرده که به اندامهای تحتانیاش آسیب جدی وارد کرده و سوراخی دو سانتیمتری ایجاد کرده است. حدود ۲۸ بخیه خورده و شرایط بسیار وخیمی را از سر گذرانده است.
مادر ۴۲ ساله و معلم است. نهم اسفند همسرش به او گفت که احتمال دارد جنگ شود. اما پاسخ داد که جنگ کجا بود! از مدرسه به خانه که برمیگردد بیخبر از همهجا، بدون اینکه بداند میناب چه اتفاقی افتاده، کمی دراز کشید. آنیتا یک اردک داشت و خیلی هم به آن وابسته بود. اما آن روز که از مدرسه برگشت اردکش بدون هیچ دلیلی مرده بود و آنیتا از این اتفاق آنقدر ناراحت شد و گریه کرد که دیگر حال نداشت. مادرش گفت «نمیخواهد امروز به باشگاه بروی». اما اصرار داشت که برود شاید غم ازدستدادن اردکش کم شود. اردکش را لای دستمالی پیچید تا وقتی برگشت خاکش کند. آنقدر گریه کرده بود که چشمانش قرمز شده بود. مادر ادامه میدهد: «او را به باشگاه بردم و خودم به خانه برادرم رفتم. ساعت حدود ۵ بود که صدای انفجار آمد. در چهار، پنج ثانیه پشت هم صدای موشک آمد. برادرم گفت موشک زدند. من صبر نکردم، سوار ماشین شدم و رفتم به سمت باشگاه. بین راه مدام با آنیتا تماس گرفتم، آنقدر زنگ خورد که قطع شد. به خیابان باشگاه که رسیدم پر از دود بود. مجروحان را در خیابان میدیدم، وحشت کرده بودم، به باشگاه که رسیدم یکی از بچهها را دیدم. گفتم آنیتا کجاست؟ گفت سالم است. اما یک احساسی داشتم که سالم نیست. پدر یکی از بچهها را دیدم، سراغ دخترم را گرفتم. گفت حالش خوب است. درحالیکه میدانست چه اتفاقی افتاده، اما چون حالم را دیده بود نخواست به من بگوید. بعد مادر یکی از بچهها با من تماس گرفت و گفت نترس پایش زخمی شده و الان بیمارستان است. تا این را گفت تلفن از دستم افتاد و به گریه افتادم. دوباره راه افتادم سمت بیمارستان. راهروها آنقدر شلوغ بود که نمیشد کسی را پیدا کرد. همهجا پر از خون بود. حتی بند کفشهایم هم خونی شد. از این اتاق به آن اتاق دنبال دخترم میگشتم. هیچجا پیدایش نمیکردم. با ناامیدی به سمت درِ بیمارستان رفتم که دیدم روی صندلی خوابیده و یک پرستاری بالای سرش است. شوکه شده بود. فقط نگاهم میکرد و چیزی نمیگفت. به گریه افتاده بودم. زن کناری، چادرش را روی آنیتا انداخته بود. به من گفت نترس انشاءالله خوب میشود. بعد او را روی تخت گذاشتند. بهشدت خونریزی کرده بود».
چطور به بیمارستان منتقلش کرده بودند؟
بعدا خودش گفت وقتی زخمی شده یک سرباز او را بغل کرده و داخل ماشین گذاشته.
مادر ادامه میدهد: «ترکشها اندازه یک نخود بود که داخل بدنش دیده میشد. همین ترکشها بعدا برای تعدادی از مجروحان منبع عفونت شد؛ مثلا یکی، دو ماه بعد. ظاهرا آلوده به سمومی بودند که بعد از مدتی مشخص میشدند. الان داخل ران آنیتا هم ترکش است، اما بیرون نیاوردهاند. مدام میگوید خارش دارد. گاهی دورش قرمز میشود».
مادر روایت میکند: «ترکشها داغ بود و منجر به سوختگی بافتهایش شد. مدتی در آیسییو بستری بود تا جایی که ما اصلا نمیتوانستیم به ملاقاتش برویم، چون احتمال عفونت میدادند. شکمش باز بود و حالا هم روده راستش بیرون است. باید بافت ترمیم شود تا بتوانند روده را برگردانند. روند درمانش همچنان ادامه دارد». مادر میگوید هزینههای درمان رایگان بوده جز یک مورد که به دلیل بالابودن هزینهها حدود سهمیلیونو ۷۰۰ هزار تومان پرداخت کردهاند. آنها برای درمان به شیراز رفتهاند، خانهای اجاره کرده و درمان را شروع کردهاند. مادر ادامه میدهد: «مسئله فقط هزینههای داخل بیمارستان نیست. هزینههای پرستاری را هم باید به آن اضافه کرد. علاوه بر این آنیتا در تمام این مدت درد بسیار شدیدی داشت. او جیغ میزد و من گریه میکردم. تب کرده بود و تبش قطع نمیشد. نگران شده بودیم. میگفتند این تب ویروسی است و مرتب قطع میشد و دوباره برمیگشت». در ابتدا به آنها گفته بودند این روده بیرون از بدن، تا آخر عمر باید همانجا بماند، اما در آخرین ویزیت، پزشک به آنها امیدواری داده که ممکن است بتوان روده را به داخل برگرداند: «دخترم خیلی روی بدنش حساس بود. خدا را شکر میکنیم که آنیتا زنده است، اما این دوره خیلی به ما سخت گذشته. الان برایش کیسه دفع ادرار و مدفوع وصل کردهاند». مصدومیتهای آنیتا، اما به اندامهای تحتانیاش محدود نمیشود. یک ترکش به پای راستش خورده و حفرهای ایجاد کرده. در این مدت دوستانش به ملاقاتش آمده و برایش توپ والیبال آوردهاند. حالا کلی توپ والیبال دارد. با همه اینها، حال مادر خوب نیست و رنجی که این مدت تحمل کرده بالاتر از ظرفیتش بوده. میگوید که شبها خواب ندارد و مدام صدای موشک در سرش است.
«بابا کی دوباره فوتبال بازی میکنم؟»
نام: امیرمحمد فروزان. سن: ۱۱ سال. محل اصابت: سالن فوتبال شهید نعیمی لامرد: «صحرای محشر بود. بچهها با لباسهای ورزشی روی زمین افتاده و خونی بودند. تعدادی در حال فرار بودند. برخی شهید شده و تعدادی روی دستها جابهجا میشدند. امیرمحمد را همانجا دیدم که یکی داشت جابهجایش میکرد».
«امیرمحمد» یکی از آن ۳۸ نفر شاگرد «محمود نجفی» است که از نهم اسفندماه خانهنشین شده. عضله شانه سمت راست بالای سینه همراه با ساق پای راستش ترکش خورده است. پدر، خودش را درست سه دقیقه بعد از موشکباران به ورزشگاه رساند. تعدادی از کودکان مجروح را با دستان خودش سوار ماشین کرد و به تنها بیمارستان شهر رساند. امیرمحمد نهم اسفندماه گذشته، با دوچرخه به زمین چمن رفته بود و دوچرخه را همین چند روز پیش به خانه برگردانده بودند. سانس کلاس فوتبال برای گروه سنی ۹ تا ۱۱ سال بود. ساعت چهارونیم شروع میشد تا ساعت شش. کلاس والیبال دختران هم همین حدود شروع میشد و همه کمسن بودند. آن روز چهارمین جلسه امیرمحمد در آن کلاس فوتبال بود.
پدر ۴۰ساله است و روایت میکند: «تازه از حمام بیرون آمده بودم و روی مبل دراز کشیده بودم که اولین صدای انفجار را شنیدم. قبلش خانوادهها در تماس با ورزشگاه، فهمیده بودند که تعطیل نیست و کلاسها سر جایش است. به همین دلیل هم امیرمحمد با دوچرخهاش راهی ورزشگاه شد. بعد که صدای موشک آمد، اول فکر کردیم زلزله شده. نفهمیدم موشکباران است. همسرم مسئول یکی از بخشهای بیمارستان شهر است و بعد فکر کردیم که نکند بیمارستان را زدهاند. در همان حین سه موشک بعدی شلیک شد. شاید کمتر از ۳۵ ثانیه طول کشید. دود موشک را که دیدم گفتم: «آخ که به سالن زدند». چون دود سمت سالن بود، دودش قهوهایرنگ بود. موشکها روی سر ساختمانها منفجر شد». منطقه موشکباران، پر از ساچمه است، همه جا را سوراخ کرده. ماشینها، ساختمانها، سقفها. بدنها. یکی از خودروها حدود ۸۰۰ متر دورتر از منطقه پارک شده بود، اما ترکشها خودشان را به سقفش رسانده و سوراخسوراخش کرده بودند. برخی ترکشها از سقف ماشین رد شده، از کف آن خارج شده و به آسفالت رسیده بودند: «با این میزان شدت، چه بلایی سر بدن آدمها آورد». اسم محلهای که مورد اصابت موشکها قرار گرفته، شهرک ایثار است، روبهرویش دانشگاه پرستاری است، سمت راست سالن شورای شهر است، بعد اداره پست قرار دارد و یک مرکز انتقال خون. یک دانشگاه و مطب دندانپزشکی هم در همان اطراف وجود دارد. پشت این ساختمانها یک آموزشگاه زبان، یک مهدکودک و یک مدرسه ابتدایی دخترانه است. بالاتر از این مجموعه شهرک است که فروشگاه دارد و منطقهای مسکونی است. یکی از موشکها به آن سمت اصابت کرده. یکی از ساکنان همان خانهها، خانم پرستاری بود که موشک بر سرش خورد و شهید شد. از این چهار موشک سه موشک در منطقه مسکونی اصابت کرده که یکی از آنها سالن ورزشی و زمین چمن شهید نعیمی بود. آنها دیدند که موشکها در آسمان منفجر شدند.
صحرای محشر بود. بچهها با لباسهای ورزشی روی زمین افتاده و خونی بودند. تعدادی در حال فرار بودند. برخی شهید شده و تعدادی روی دستها جابهجا میشدند. امیرمحمد را همانجا دیدم که یکی داشت جابهجایش میکرد.
پدر ادامه میدهد: «پسرم امیرمحمد چهارمین بچهای بود که پیدا کردم. راه میرفتم و میگفتم یا فاطمه زهرا بچهام زنده باشد. یا حضرت زینب. هرچه میخواهد بشود فقط بچهام زنده باشد. آن لحظه نمیدانستم دارم چه کار میکنم. فقط دنبال نجات جان بچهها بودم که امیرمحمد را دیدم. هرکسی از سالن خارج میشد از چند جهت ترکش خورده بود. خیابان پر از آدم بود». یک وانت جلوی در ورزشگاه بود که مجروحان را به بیمارستان منتقل میکرد، تصویر یادآور دوره جبهه و انتقال سربازان بود.
کنار فنسها نشسته بود. در مجاورت زمین فوتبال، یک زمین آسفالت قرار دارد. بلندش کردم دیدم یک چیزی از پایش آویزان شد. فقط مستقیم در چشمان من نگاه میکرد. آن روز حدود ۱۰ مجروح را با خودم به بیمارستان بردم.
امیرمحمد برای پدرش تعریف کرده که بعد از موشک اول مربیشان آقای نجفی آنها را جمع کرده و خواسته که وسط زمین دراز بکشند. موشک دومی را که زدند پشت سرشان منفجر شد و موشک چهارم سالن را رد کرده و به سمت راست برخورد کرده بود. همین الان در سینه راستش ترکش هست، اما دکتر میگوید فعلا نباید به آن دست زد. پدر تأیید میکند که ترکشهای موشکهای پرتاب شده آلوده بودهاند؛ سندش هم عفونتهایی است که بعدا امیرمحمد دچارش شده: «پسر من تقریبا ۲۴ روز بعد از انفجار، دوباره در بیمارستان بستری شد. این بار عفونت کرده بود. قبل از آن، دو دفعه اتاق عمل رفته بود و لایههای بالایی گوشت پایش را که عفونت کرده بود، تراشیده بودند. عفونت بدنش حتی با قویترین داروهای آنتیبیوتیک هم رفع نمیشد. لایههای گوشت به اندازه چهار تا پنج سانت برداشته شده بود. حتی شنیدهایم که از میان مجروحان دو نفر قطع عضو شدهاند که دلیل آن عفونت بعد از اصابت ترکش بوده است». پدر امیرمحمد با استناد به آنچه در رسانهها آمده میگوید که این موشکها صدها هزار ساچمه روی سر مردم ریخته است؛ ساچمههای کوچک و بزرگ که وارد بدن اهالی شده. جانها گرفته و تعداد زیادی را مجروح کرده. همه اینها در حالی است که به گفته او، سالن ورزشی ۵۰، ۶۰ متر است. پدر امیرمحمد اصرار دارد ترکشها خارج شود، چون نگران عفونتهاست. آنها برای ادامه درمان به لامرد بازگشتهاند و هر روز زخمش شسته و پانسمان میشود. اما با همه مراقبتها زخم عفونت کرد و به گفته پدرش به اندازه یک توپ تنیس از پایش عفونت قهوهایرنگ بیرون آمده. هیچکس چنین چیزی ندیده بود. تمام این درمانها هم با جیغ و فریادهای امیرمحمد همراه بود. آنقدر که درد میکشید. نمونه دیگری از عفونت زخم را از آقای اکبرنژاد یکی دیگر از مجروحان شنیده. همان که با هم به بیمارستان نمازی شیراز اعزام شده بودند. او هم بعد از مرخصشدن از بیمارستان تب کرده و وقتی مراجعه کرده متوجه شدند عفونت کرده است. عفونت آنقدر زیاد بود که ناچار شدند پایش را قطع کنند. پدر به این بخش که میرسد شروع میکند به اشکریختن. در این مدت فشار روانی زیادی روی آنها بوده.
او از مسئولان گلایه فراوان دارد: «در این مدت استاندار فارس حتی نیامده به این بچهها سر بزند. نیامده ببیند در منطقه چه خبر شده. بعد از اینکه رسانهای شد چند مسئول آمدند. کل شهر آسیب روحی دیدهاند. روانشناسان و روانپزشکان باید به داد مردم این شهر برسند. به داد مجروحان و خانواده شهدا. بچه من از کوچکترین چیزها میترسد. شبها از خواب بیدار میشود و گریه میکند، جیغ میزند. یک نفر در اتاق را محکم ببندد، هراسیده میشود. در بیمارستان که بودیم از صدای چرخهای ترولی میترسید. فکر میکرد جنگنده است».
کسی نمیداند پای امیرمحمد کی برمیگردد. پزشکی میگوید یک سال، دیگری میگوید شاید طولانیتر: «بچهام میپرسد: «بابا کی میتونم دوباره فوتبال بازی کنم؟» دوست دارد دوباره سوار دوچرخهاش شود».
«امیرمحمد» از چند ناحیه مجروح شده. در کنار بالاتنهاش، ترکشی هم به پای راستش خورده و از بغل خارج شده. پدر میگوید که به اندازه کف پایش گوشت برداشته شده و عروق و عصب و تاندونها را قطع کرده است. همین وضعیت وخیم منجر شد تا امیرمحمد را به بیمارستان نمازی شیراز منتقل کنند. در لامرد، پزشکان فقط توانستند شریانهای اصلی را ببندند تا به شیراز منتقل شود. آنجا به خانواده گفته بودند که اگر اینطور بماند تا سه، چهار ساعت دیگر باید پایش قطع شود. در آمبولانس کنار، امیرمحمد، میرسالار خسروی، یک کودک دیگر به اسم امیرحسین و چند نفر دیگر هم بودند. مادر امیرحسین زیر موشکباران جان باخته بود و دو خواهرش ترکش خورده بودند. او کودک ششسالهای بود. یک نفر دیگر هم کنارشان بود به اسم آقای اکبرنژاد که او هم از زیر لگن و پای راستش مجروح شده بود و بعدا فهمیدند قطع عضو شده. این گروه همان شب اول اعزام شدند. بعد از آنها گروههای دیگری هم بودند که شهید شدند. آنطور که پدر میگوید در لحظه اول ۱۷ نفر شهید شدند و بعد به ۲۱ نفر رسیدند. آنها کسانی بودند که بعد از انتقال به بیمارستان و در پروسه درمان جان دادند. بیش از ۵۰ نفر هم مجروح شدند.
امیرمحمد از زبان خودش روایت میکند، اما به دلیل خردسالبودنش سؤالات کلی پرسیده شد تا جزئیاتی از سوی او گفته نشود و یادآوری خاطرات نشود: «وقتی موشک خورد آقای مربی گفت همه کف زمین بخوابید. موشکهای بعدی را که زدند دیدم چند نفر روی زمین افتادند و از پای خودم هم خون میآمد همان موقع از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم جلوی در سالن بودم». نهم اسفند سال گذشته چهارمین روزی بود که امیرمحمد به زمین فوتبال میرفت، اما حالا به دلیل شدت جراحات نمیتواند راه برود. او جانباختن همکلاسیهایش را دیده بود، مثل عبدالمصور و ایلیا.
نام: محمود نجفی، سن: ۳۷ سال. مربی فوتبال مجموعه فرهنگی ورزشی شهید نعیمی. محل اصابت موشک: چمن فوتبال ورزشگاه: «جیغ میزدم، گریه میکردم. بعد مرا به سردخانه بردند. آنجا دیدمش. بالای ابروی راستش کبود بود. رویش دست کشیدم. شانههایش کبود بود. ترکشها ریهاش را سوراخ کرده بودند، به پهلو و بالای سینهاش هم خورده بود. اما خونی روی بدنش ندیدم».
«زینب دلنواز»، همسر محمود نجفی ۳۷ ساله است. او متولد سیزدهم اسفندماه بود و همان شب تولدش به خاک سپرده شد. «محمود» مربی فوتبال بچههای ورزشگاه شهید نعیمی بود و آن روز ساعت ۵ آخرین باری بود که با همسرش حرف زد و زینب و امیرحسام فرزند ۹ سالهاش را تنها گذاشت. زینب ساعت دقیق انفجار را میداند؛ ۱۷:۱۲. امیرحسام آن روز همراه پدر به باشگاه رفته بود. آن ساعت سانس کودکان ۹ تا ۱۱ سال بود. ۳۸ شاگرد در کلاس حاضر شده بودند. محمود روزه بود و امیرحسام اذیتش میکرد، تصمیم داشت او را به خانه برگرداند. مادر ایلیا که برای گذاشتن فرزندش سر کلاس رفته بود، با فرزند نجفی بازمیگردد و او را به مادرش تحویل میدهد. زینب میگوید با شنیدن اولین انفجار به همسرش تلفن کرده، اما پشت خطش قرار گرفته بعدا که گوشی تلفن همراهش را چک کرده دیده که محمود آن لحظه در حال صحبت با اورژانس بوده. بلافاصله سوار ماشین شد و به سمت ورزشگاه راند. همان موقع هم شروع کرد به تماسگرفتن با شاگردان محمود. به چندین نفر زنگ زد. بعضی از بچهها به خانه برگشته و خبر داده بودند که اوضاع وخیم بوده. موشک خورده و خیلیها مجروح شدهاند. بچهها به او گفته بودند که آقای مربی در حال کمک به بچهها بود: «بچهها به من میگفتند خاله هیچ چیزش نشده بود. سالم بود میدوید و به بچهها کمک میکرد. در دلم گفتم خدا را شکر. یکی دیگرشان گفت که ایلیا شهید شده. من زدم بر سرم. گفتم کدام ایلیا؟ گفتند ایلیا خاتمی. از همانجا خبردار شدم همه را به بیمارستان بردهاند. رفتم به سمت بیمارستان. وقتی به بیمارستان رسیدم در ماشین ماندم. خواهرم و همسرش آمدند و رفتند داخل. دامادمان زودتر رسیده بود. او فهمیده بود محمود دیگر زنده نیست، اما چیزی نگفت. ظاهرا هرچه احیایش کرده بودند برنگشته بود. من بیتابی میکردم. یک آن خواهرم آمد با دستانش دو طرف صورتم را گرفت و گفت که محمود شهید شده.
بیشتر بخوانید:شبیخون تندروها به احتمال توافق/ گروگانگیری معیشت در بنبست پایداری؟
واکنش شما چه بود؟
باورم نمیشد. جیغ میزدم و گریه میکردم. بعد من را به سردخانه بردند. آنجا دیدمش. بالای ابروی راستش کبود بود. رویش دست کشیدم، لبخندی روی صورت داشت. شانههایش کبود بود. ترکشها ریهاش را سوراخ کرده بودند، به پهلو و بالای سینهاش هم خورده بود. اما خونی روی بدنش ندیدم. چهرهاش مثل دردکشیدهها بود.
برای محرم یک موکب برای محمود راه انداختهاند و عکسش را بزرگ روی بنری زدهاند. امیرحسام یک شب روی بنر خوابیده و دست در گردن پدر انداخته: «پسرم میگوید دلم برای بوی موهای بابام تنگ شده. یک فایل صوتی از پدرش دارد مدام آن را گوش میدهد. به او گفتهاند پدرت آنقدر مرد خوبی بود که خدا او را خریده و برده. او هم میگوید میخواهم پولهایم را جمع کنم بابا را از خدا بخرم». زینب و محمود همدانشکدهای بودند، رشته تربیت بدنی خوانده و ۱۵ سال پیش ازدواج کرده بودند. زینب میگوید: «مدام خواب محمود را میبینم. من و پسر ۹ سالهام و محمود همیشه با هم بودیم، حالا از هم جدا شدهایم».
نام: سهراب شریفی. جراح عمومی بیمارستان حاجمحمود حاجحیدر: «به شما بگویم که ما هر عملی انجام دادیم آلودگی داشت. نکته این است که هر ترکشی یک ورودی دارد، یک خروجی. دقیقا ترکشها مثل گلوله عمل کرده و آسیبهای بسیار شدیدی وارد کردند».
تصاویری که «سهراب شریفی» جراح عمومی از ساعت ۵:۳۰ بعدازظهر نهم اسفندماه دید، هیچ وقت از جلوی چشمانش کنار نمیرود؛ مثل مردی که پیکر جانباخته عزیزش را احیای قلبی میکرد و میخواست او را به دنیا برگرداند یا تصویر.... شریفی، پزشک فروتنی است و میگوید که خیلی علاقهای ندارد اسمی از او بیاید. چون هرچه کرده برای بیمارانش کرده.
صحنههایی که ما دیدیم خیلی دردناک بود. من شیراز درس خواندم و کار کردم. آنجا بیمارستانها شلوغ است و از همه جای ایران برای درمان میآیند. اما چیزی که در نهم اسفند دیدم هیچ وقت مشابهش را ندیده بودم.
شریفی روایت میکند: «تمام کادر درمان کار میکردند و اشک میریختند. اوضاع بسیار بد بود، سخت بود. همه کسانی که منتقل شده بودند جز یکی، دو نفر که ۵۰وخردهای ساله بودند بقیه همه زیر ۲۴ سال داشتند. آن سلاحی هم که در لامرد استفاده شد، نامتعارف بود، یعنی تخریبی بود تا انفجاری. برای تلفات انسانی آمده بود نه تخریب ساختمان و یک مکان. هرکدام از موشکها، همهاش ترکش شده و وارد بدن آدمها شده بود. هر کدام اندازه یک سکه ۱۰ تومانی».
نمیدانم این ترکشها چه بود و به چه چیزی آلوده بود، اما خیلی شنیدم که جای زخمها عفونی شده بود. یکی از این بچهها «عبدالمصور رحمانی» بود؛ کودک افغانستانی که پشت گردنش ترکش خورده بود. ما هرچه آنتیبیوتیک برایش تزریق میکردیم بیفایده بود. هرچه فکر کنید. تب کرده بود و به هیچ دارویی واکنش نشان نمیداد. ضد تب میدادیم بیفایده بود. ضد عفونت میدادیم بیفایده بود. برای اینکه این بچه از دست نرود هر کاری برایش کردم، بینتیجه بود.
یعنی عبدالمصور وقتی به بیمارستان منتقل شد زنده بود؟
بله تا ۷۲ ساعت زنده بود. ما سه عمل بزرگ رویش انجام دادیم، اما در نهایت نتوانستیم منبع عفونت را پیدا کنیم. پارگی مری میتواند چنین عفونتی ایجاد کند، اما من مری را آزاد کردم و گشتم، اما مری سالم بود.
پزشک ادامه میدهد: «در بهترین و مجهزترین بیمارستانهای دنیا، پارگی مری و عفونت ناشی از آن در ۷۵ درصد مورتالیتی دارد یعنی مرگآور است؛ بنابراین تنها چیزی که میتوانست چنین عفونتی بدهد پارگی مری بود. اما مری عبدالمصور سالم بود. در کنار او بیمار زن دیگری بود که حدود یک ماه درگیر عفونت بود. یک خانمی به اسم زهرا یا فاطمه غلامی بر اثر این عفونت جانش را از دست داد. به طور کلی به شما بگویم که ما هر عملی انجام دادیم آلودگی داشت. نکته این است که هر ترکشی یک ورودی دارد، یک خروجی. دقیقا ترکشها مثل گلوله عمل کرده و آسیبهای بسیار شدیدی وارد کردند». شیفت کاری دکتر شریفی صبح نهم اسفندماه شروع شد. قبل از اینکه صدای انفجارها شنیده شود، دکتر شریفی در اتاق عمل بود. به پانسیون که در محیط بیمارستان است برگشته بود و در حال تماشای اخبار بود که صدای انفجار را شنید. از همان جا به سمت بیمارستان حرکت کرد؛ بیمارستان حاجمحمود حاجحیدر. حدود ۲۰۰، ۳۰۰ متر از محل زندگیاش در محوطه بیمارستان تا خود بیمارستان فاصله است. او میدانست که باید به اتاق عمل برگردد. در پانسیون روپوش اتاق عمل را به تن کرد، پنج دقیقه بعد خودش را به بیمارستان رساند، اما در همان فاصله آنقدر مجروح به بیمارستان منتقل کرده بودند که جایی برای راهرفتن نبود. وضعیت آنقدر وخیم بود که او تصور کرده شاید قرار است نیروی زمینی وارد شهر شود: «لامرد شهر بسیار کوچکی است. آنقدر کوچک که مجروحان زودتر از من به بیمارستان رسیده بودند. هیچکس تصور نمیکرد کسی بخواهد لامرد را بزند و برای این شهر کوچک از سلاح جدیدی استفاده کند و تا آن اندازه تلفات بدهد».
یادتان هست که چند نفر را ویزیت کردید؟
اصلا یادم نمیآید. اما خوب یادم است که افراد زیادی ترکش خورده بودند.
او ادامه حرفهایش را میگیرد: «یک نفر مریض پیوندی من بود. پیوند کلیه برایش انجام داده بودم و ترکش دقیقا به همان کلیهاش خورده بود. بعدا فهمیدم به شهر دیگری برای درمان رفته. یا دختربچهای که جلوی گردنش ترکش خورده بود که در جریان درمانش بودم تا اینکه فهمیدم درمانش را جای دیگری ادامه داده. از این موارد زیاد داشتیم، اما آماری ندارم». او دنیایی خاطره از آن روز دارد؛ مثل جوان ۳۰، ۳۵ سالهای که عزیزش از دست رفته بود، اما همچنان در حال ماساژ قلبی او بود. یا مثلا مادر هلما که بهشدت بیتابی کرده و در این مدت خودش مستقیما مراجعه نکرده، اما کسانی را فرستاده تا بپرسند دقیقا آن روز چه کارهای درمانی برایش انجام شد. یا چه کار دیگری میشد برایش انجام داد تا زنده میماند: «ما در روز اول فقط خون را بند میآوردیم. یعنی تمرکزمان بر آسیبهای کشنده بود. تا فردا شبش یعنی دهم اسفند ماه، یکبند سر کار بودیم و از اتاق عمل بیرون نیامدیم. خیلیها را ویزیت و جراحی کردم، اما اسامیشان یادم نیست. هنوز هم درگیر ادامه درمان مجروحان هستم. برخی از این مجروحان دچار معلولیت شدهاند».
نام: رحیمه شهابی. سن: ۴۵ سال. مربی والیبال ورزشگاه شهید نعیمی لامرد: «کمی بلندش کرده بودم، اما خیلی از او خون رفته بود. نمیدانم ترکش به کجا خورده بود. اما بدنش پر از خون بود. بهش گفتم نترس چیزی نیست. الان به کمکمان میآیند. عبدالمصور ۱۱ سالش بود. بعدا فهمیدم که جان باخته». رحیمه شهابی، مربی والیبالی است که نهم اسفند سال گذشته در سالن والیبال با شاگردانش مشغول تمرین بود که صدای موشک را شنید. ۲۶ شاگرد او آنجا بودند، مثل الهام و هلما و آنیتا و سارا و آیسا و زینب. آنها در تیم والیبال نونهالان بودند. کلاس آن ساعت ۴ شروع شد و قرار بود ساعت ۵:۳۰ تمام شود، اما ۱۸ دقیقه زودتر موشکها، کلاس را تمام کردند: «دقیقا ساعت ۵:۱۰ دقیقه بچهها را وسط زمین والیبال جمع کردم و در حال آموزش تمرین جدیدی بودم که صدای انفجار آمد. صدا بسیار وحشتناک بود. دختران هراسیده جیغ میکشیدند و به سمت در خروجی میدویدند. ما حتی نمیدانستیم صدا از کجا آمده است. شهرک مسکونی ایثار دقیقا روبهروی ورزشگاه قرار دارد. آنجا را موشک زده بودند و بالای سرش را دود گرفته بود و آتش. تعداد کمی از دختران با ما بیرون آمده بودند. اما بیشترشان هنوز در سالن بودند».
چرا در سالن مانده بودند؟ ترسیده بودند؟
نه. وقتی میخواستند بیرون بیایند دوباره موشک زدند و آنها همانجا ماندند. نمیدانستند باید چه کنند.
مربی ادامه میدهد: «دفعه بعدی سالن را زدند. بچهها جیغ میزدند و یک لحظه همه جا تاریک شد. ما هیچی نمیدیدیدم. فقط صدای ریزش آوار میآمد. حس کردم سالن در حال فروریختن است. فقط داد میزدم که بچهها، بچهها برید بیرون. با دست هلشان میدادم، به پشتشان میزدم که بروند بیرون. بچهها را به سمت زمین خاکی هدایت کردم تا حداقل از آنجا فاصله بگیرند. همه ترکشخورده و زخمی افتاده بودند. آقای نجفی مربی فوتبال را هم دیدم که روی زمین افتاده بود. یکی دیگر از شاگردانش هم شهید شده بود. خیلی وضعیت عجیبی بود. فقط صدای جیغ میآمد. من و خواهرم که همکارم است، یکییکی بالای سر بچهها میرفتیم. اصلا نمیدانستیم چه کاری از دستمان برمیآید. خیلی سریع خانوادهها از راه رسیدند». خانم شهابی هم عبدالمصور رحمانی، کودک افغانستانی را دیده بود که روی زمین افتاده و غرق در خون بود. یکی از بچهها داد زد: «خانم کمک. کمک». مربی به سمتش رفت. الهام زائری روی زمین افتاده بود: «نتوانستم بلندش کنم. دستم ترکش خورده بود و توان نداشتم. بعد برادرش رسید و با هم تا دم در سالن بردیمش. هنوز جلوی در سالن بودم که هلما را دیدم. از داخل سالن آمد سمت من، لباسش را بالا زد قفسه سینهاش را نشانم داد و گفت خانم من اینجام، نگاهم کن، ببین چیزی نشده. گفتم هلما تو اینجا چه میکنی؟ لباسش را آوردم پایین. گفتم برو سمت زمین خاکی».
نمیدانم شاید ۳۰ ثانیه. چهار موشک در همین مدت اصابت کرد.
کمی از عبدالمصور بگویید. هنوز زنده بود وقتی بالای سرش رسیدید؟
بله. بهش گفتم میتوانی بلند شوی. کمی بلندش کرده بودم، اما خیلی ازش خون رفته بود. نمیدانم ترکش به کجا خورده بود. اما بدنش پر از خون بود. بهش گفتم نترس چیزی نیست. الان به کمکمان میآیند. عبدالمصور ۱۱ سالش بود. بعدا فهمیدم که جان باخته.
«عبدالمصور رحمانی» را خیلی از مادران و پدرانی که دنبال فرزنداشان بودند، دیدند. البته پیکر بیجانش را که روی زمین قرمزی بود؛ قرمز از خون. عبدالمصور کنار زمین چمن فوتبال افتاده بود. کودکی افغانستانی که ظاهرا بعد از این اتفاق، به اصرار مادربزرگش به افغانستان رفت تا همانجا کنار عزیزانش، در وطنش خاکسپاری شود.
بله. بالای سر ایلیا رفتم. آقای نجفی را هم دیدم. تکانش دادم. احساس کردم زنده است. صدایی از گلویش میآمد. داد زدم که سریع برسانیدش بیمارستان. او را با ماشین به بیمارستان بردند، اما متأسفانه شهید شده بود.
رحیمه شهابی، ۲۰ سال سابقه کار دارد. او از سال ۸۴ کارش را بهعنوان مربی والیبال شروع کرد.
شما در جریان جنگ بودید؟ کسی نگفت کلاسها تعطیل شود؟
ما خبر داشتیم. دولت اعلام کرده بود که مدارس و دانشگاهها تعطیل است، اما کسی صحبت از اماکن عمومی و ورزشی نکرده بود. من قبلش از مسئول سالن استعلام گرفتم که باز هستیم یا نه. گفتند که تمام مجموعههای فرهنگی شهرستان فعال است.
مربی ادامه میدهد: «بعد از انتقال بچهها به بیمارستان من و خواهرم به سمت بیمارستان رفتیم. خیلی صحنههای تلخی دیدیم. سرامیک کف بیمارستان پیدا نبود. رنگ سفیدش خونی شده بود. همه جا قرمز بود. از این اتاق به آن اتاق دنبال بچهها میگشتیم. لامرد فقط یک بیمارستان دارد و همه را همینجا آورده بودند. بیشتر ترکشها به سمت راست بچهها خورده بود. نمیدانم چرا. شاید، چون موشک آن سمتی بود یا اینکه بچهها در حال فرار بودند که ترکشها به آنها خورد، چون در خروجی سمت راستشان قرار داشت. بعضی اصابتها به پاها بود، برخی به دست و گردن و برخی به سر و سینهشان خورده بود». ترکش وارد دست راست خانم شهابی هم شد. گاهی دورش قرمز میشود و خارش میگیرد. هر یک هفته ۱۰ روز این وضعیت برایش تکرار میشود. خواهرش هم که در همان سالن بود از ناحیه صورت و گردن آسیب دیده. خانم شهابی میگوید که قرار است کلاسها از سر گرفته شود البته نه در ورزشگاه شهید نعیمی: «در تمام این مدت دست به توپ نشدهام. مدام در فکر بچهها هستیم. بعد از آن اتفاق اصلا خواب راحت ندارم. همش استرس دارم و کابوس سالن ورزشی را میبینم. دقیقا همان صحنهها در خواب تکرار میشود و با استرس بیدار میشوم». او میگوید از طرف بهزیستی گروهی برای حمایتهای روان، به بیمارستان آمدند و شمارههایشان را دادند و گفتند که اگر مشکلی داشتید تماس بگیرید و آنها تیم اعزام میکنند.
نام: سارا ترک لالهباغ. سن: ۱۱ سال. محل اصابت: سالن والیبال شهید نعیمی لامرد: «در لحظه موشکباران گوشی تلفن همراه دست راست سارا بوده و ترکشها به همان دستش خورده است. گوشی به طور کامل سوخت و انگشت اشارهاش را قطع کرد».
«سارا ترک لالهباغ» از دختران مجروح و شاگرد خانم شهابی است. خانواده سارا برای ادامه درمان دخترشان به گرگان رفتهاند. اصالتا گرگانیاند و ماندن در کنار خانواده شرایط را برایشان آسانتر کرده. سارا ۱۱ساله، انگشت اشاره دست راست را از دست داده. برایش پیوند زدند، اما موفق نبوده. پزشکان گفتهاند شاید در آینده بتوان از انگشتان پایش برایش پیوند زد. آخرین جراحی که برایش انجام شد برای پایش بود، شاهرگ پای راستش در حمله موشکی لامرد در سالن ورزشی آسیب دید، پاره شد و خون را زیر پوستش جمع کرد. یک هفته در بیمارستان لامرد بستریاش کردند. بعد به بیمارستان موسوی گرگان منتقل شد. حالا پای راست سارا باندپیچی است و نمیتواند راه برود. دو، سه جلسه فیزیوتراپی رفته و باید ادامه دهد. پدر برای «شرق» توضیح میدهد که در لحظه موشکباران گوشی تلفن همراه دست راست سارا بوده و ترکشها به همان دستش خورده است. گوشی به طور کامل سوخت و انگشت اشارهاش را قطع کرد: «آن ساعت من منتظرش بودم تا کلاسش تمام شود. دیدم که اولین موشک خورد، کمی بعد موشک دوم و سوم را هم زدند، سراسیمه ایستاده بودم که سارا را دیدم که لنگلنگان به سمت در میآید. خودش را تا جلوی در رساند، بغلش کردم و بردم بیمارستان. وضعیت بیمارستان، اما خیلی بد بود. صحنههای عجیبی دیدم. تقریبا اولین نفری بودم که در محل حاضر شده بود». دو، سه ماهی میشد که سارا در کلاس والیبال ثبتنام کرده بود. حالا که یک انگشتش را از دست داده به پدرش گفته که میخواهم رشته ورزشیام را عوض کنم.
اگر به شما بگویم که از آن روز تا الان یک روز خوش ندیدیم، باورتان نمیشود.
نام: دیاکو طرفدار. سن: ۱۱ سال. از شاگردان فوتبال ورزشگاه شهید نعیمی لامرد: «مرتب دیاکو را صدا میزدم. دنبالش میگشتم و تصورم این بود که بچه بعدی که غرق در خون پیدا میکنم، دیاکوست. چند بچه دیگر را هم دیدم که این وضعیت را داشتند. عبدالمصور و ایلیا را هم دیدم که روی زمین افتاده بودند. زانوهایم توان نداشتند».
«دیاکو» یکی دیگر از شاگردان آقای نجفی بود. بدنش ترکش کوچکی خورده. او را به بیمارستان بردند و سونوگرافی و سیتیاسکن شد. ژاله، مادرش، اولین نفری بود که نهم اسفند ماه خودش را به ورزشگاه رساند: «ما خوبیم، اما شرایط روحی و روانیمان اصلا خوب نیست و صحنههایی دیدیم که باورکردنی نبود».
مادر گاهی دیاکو را به خانه میرسالار میبرد تا با هم بازی کنند و فوتبال ببینند. گاهی هم دیاکو همان جا میماند. آنها دوستان صمیمی هستند: «میگذارم یکی، دو شب کنارش باشد». آنها از لامرد خارج شده و به شیراز رفتهاند. مادر میگوید که اصلا نمیتواند به لامرد برگردد. مادر ۳۹ساله است و دیاکو تنها فرزندش: «نهم اسفند ماه وقت دکتر داشتم. درمانگاه کمی با ورزشگاه فاصله داشت. رفتم نوبتم را گرفتم. اینترنت قطع بود و برگه ویزیت را دستی به ما دادند. هنوز آنجا بودم که صدای انفجار بلند شد. به طرف ایوان درمانگاه دویدم و دیدم که شهرک ایثار را زدند. اول فکر کردیم در حال امتحانکردن پدافندها هستند، اما من گوش ندادم و خودم را سریع رساندم به ورزشگاه. در همین حین چهار موشک منفجر شد. همان لحظه اول به باشگاه رسیدم. دیاکو تا ساعت شش کلاس داشت. هرچه نزدیکتر میشدم دود را بیشتر میدیدم. باورم نمیشد جایی که بچه من مشغول بازی است موشک زدهاند. همین که به باشگاه رسیدم دیدم میرسالار روی زمین افتاده و غرق در خون است. مرتب دیاکو را صدا میزدم. دنبالش میگشتم و تصورم این بود که بچه بعدی که غرق در خون پیدا میکنم، دیاکوست. چند بچه دیگر را هم دیدم که این وضعیت را داشتند. عبدالمصور و ایلیا را هم دیدم که روی زمین افتاده بودند. زانوهایم توان نداشتند. واقعا صحنههای وحشتناکی دیدم که در این ۳۹ سال برای خودم متصور نبودم. به من گفتند که بچهها را با آمبولانس به بیمارستان بردهاند. رویم را برگرداندم دیدم سالار را بردهاند».
کمی که گذشت مادر یکی از بچهها را دیدم که دست دیاکو را گرفته بود. صدایم کرد: ژاله، ژاله، دیاکو. من دویدم سمتشان. بچهام در سینه ترکش کوچکی خورده بود. اما به ما نگفت و شب که بلوزش را بالا داد ترکش را دیدم.
مادر ادامه میدهد: «پدرش روی ترکش ناخن کشید و یک چیزی بیرون آمد. یک چیز خیلی کوچک سیاه فلزی بود. چند تای دیگر هم از این ترکشها داشت. خدا به ما رحم کرد که همینها بود. او را به بیمارستان بردیم. چکآپ شد، از کل بدنش سونوگرافی کردند و قفسه سینهاش سیتیاسکن شد. دیاکو مرتب میخواهد ماجرای آن روز را برای همه تعریف کند. اما مادر سعی میکند جلویش را بگیرد. دیگران از او سؤال میپرسند و او با جزئیات توضیح میدهد و خاطره برایش تداعی میشود. او همه چیز را دیده: «او شاهد صحنههای دردناکی بوده، مثل دختری که ترکش به قلبش اصابت کرد یا کسانی که روی زمین افتاده و جان داده بودند». حالا وضعیتش طوری است که صدای آسانسور میآید دستش را روی سرش میگذارد و فریاد میزند: «ای وای زدند».
هلما احمدیزاده، الهام زائری، ایلیا خاتمی، امیرمحمد فروزان، آنیتا قاسمی، میرسالار خسروی و... کودکانی که هرکدام با لباس ورزشی و رؤیای ادامه تمرین وارد سالن شدند و در چند ثانیه، مسیر زندگیشان تغییر کرد. پدران هنوز صحنه بیمارستان را فراموش نکردهاند، مادران در خوابها از اتاقی به اتاق دیگر میدوند، مربیان هنوز صدای جیغها را در سالن میشنوند.... نامها در روایتها تکرار میشوند، اما هر بار با سکوتی سنگینتر از قبل. آنچه باقی مانده، نهفقط خاطره یک روز، که مجموعهای از اسمهایی است که دیگر در زمین بازی صدا زده نمیشوند، اما در خانهها، ذهنها و روایتها هنوز زندهاند.