اقتصاد۲۴ - روزی که غرق در افکار و رویاهای کودکانه خودش بود سرنوشتش از سوی یک مرد شیطانی تغییر و بعد از آن روزهای پر التهابی را تجربه کرد. خانواده اش به جای حمایت از او و برخورد با مسبب اصلی این اتفاق تلخ یقه دخترشان را گرفتند و با وارد کردن فشارهای روانی زیاد او را در باتلاق تباهی انداختند. دختر کم سن و سال در یک تصمیم احساسی فرار را بر قرار ترجیح داد و بعد از آن پلانهای تلخ زیادی را در زندگی اش تجربه کرد.
پدرش پیر و صاحب فرزندان زیادی بود. مادرش زن دوم پدرش بود و مدام با بیماری دست و پنجه نرم میکرد. تفاوت سنی دختر با پدرش زیاد بود و به خاطر همین ماجرا همه او را با نوه پدرش اشتباه میگرفتند. به خاطر فاصله سنی زیاد درک مشترکی از یکدیگر نداشتند. زن جوان میگوید: پدرم از زن اولش چند فرزند داشت و همه ازدواج کرده بودند.
بیشتر بخوانید:تجاوز گروهی به دختر ۱۴ ساله در مقابل پدرش!
مادرم قبل از ازدواج با پدرم با یک نفر دیگر ازدواج کرده بود و بعد از فوت شوهرش با پدرم ازدواج کرد. ۱۰ سال بیشتر نداشتم که روزی داخل کوچه در یک خرابه توسط یک مرد شیطانی غافلگیر شدم و مورد آزار و اذیت قرار گرفتم و روزگارم سیاه شد.
سن و سالی نداشتم و به شدت از این ماجرای تلخ آسیب دیدم و ترس عجیبی در من رخنه کرد.
بعد از این اتفاق دردناک به خاطر شرایط روحی اش، زمانی که پدرش متوجه موضوع میشود روزگار دختر سیاهتر و گرفتار ضرب و شتم پدرش میشود.
بعد از آن ماجرا پدرش به جای برخورد با مقصر و بانی اصلی ماجرا مدام به دختر نحیف اش سختگیری میکند و سرکوفت میزند و او را تحت فشار روحی و روانی قرار میدهد. مادرش که در بستر بیماری است کاری از دستش برنمی آید و پدرش بعد از این اتفاق بیشتر توجه خودش را به خواهر و برادرهای ناتنی دختر آسیب دیده سوق و همین ماجرا خیلی دختر را آزار میدهد.
زن جوان با چشمانی بارانی میگوید: ۱۴ سال داشتم که دیگر از رفتارهای حقارت آمیز خانواده ام به خصوص پدرم خسته شدم و یک روز بعد از تعطیلی مدرسه به خانه برنگشتم. بعد از فرار از خانه مدتی در کوچه پس کوچهها آواره و حیران بودم و هر لحظه وحشت وجودم را فرا میگرفت.
چند ساعتی از گشت و گذار بیهوده ام در خیابانها گذشت تا این که در یکی از پارکها با یک پسر غریبه آشنا شدم و از سیر تا پیاز زندگی و سرگذشتم را برای او تعریف کردم. دختر تنها به خاطر بی مکانی مجبور میشود با فرد غریبه راهی پاتوق معتادان شود و بعد از آن افراد لاابالی از او سوء استفاده میکنند.
دختر بی پناه مانند یک عروسک بین مردان هوس ران گرفتار و در باتلاق تباهی غرق میشود. بعد از این اتفاقات دختر تنها به خاطر شرایط سخت و خفت بار پاتوق از کرده خود پشیمان میشود و راه خانه را در پیش میگیرد، اما اعضای خانواده اش به جای حمایت و گذشتن از خطایش، او را به باد کتک میگیرند و روز به روز عرصه را برای او تنگتر میکنند تا این که بعد از گذشت یک هفته دخترک ناگزیر فرار را بر قرار ترجیح میدهد و دوباره اشتباه ویرانگرش را تکرار میکند.
دختر کم تجربه سر از یک پاتوق دیگر در حاشیه شهر درمی آورد و با پای خود وارد لانه کفتارها و دوباره گرفتار بلاهای زیادی از قبیل اعتیاد، کتک خوردن و کلفتی کردن برای افراد قانون گریز میشود. زن جوان پریشان حال میگوید: با فرار از خانه دیگر هیچ پلی را پشت سر خودم باقی نگذاشتم و ترس عجیبی برای بازگشت به خانه داشتم. از یک طرف دوری از خانواده و از طرفی آزار و اذیتهای مردان هوس ران به شدت مرا تحت فشار قرار داده بود تا این که تصمیم گرفتم خودم را به قانون معرفی کنم. بعد از این ماجرا به خاطر اعتیادم راهی کمپ شدم تا هم از شر مواد و هم از آزار و اذیتهای افراد لاابالی خلاص شوم و تحت مداوای جسمی و روحی قرار گیرم.
بعد از این که در کمپ مستقر شدم با مردی که در زمان آوارگی ام ارتباط داشتم، ازدواج کردم. بعد از ازدواج همسرم هم تصمیم گرفت به کمپ برود و اعتیادش را ترک کند. من و همسرم بعد از خلاص شدن از شر مواد میخواهیم یک زندگی آبرومندانه برای خودمان دست و پا کنیم هر چند لکههای سیاه زیادی را در کارنامه زندگی مان ثبت کرده ایم.
منتظرم روزی فرا برسد و با کنار رفتن ابرهای سیاه از آسمان زندگی ام خانواده ام از سر تقصیرات من بگذرند و مرا دوباره به عنوان عضوی از خانواده بپذیرند تا بتوانم گذشته سیاهم را جبران کنم.ای کاش روزی که آن اتفاق شوم برایم افتاد خانواده ام به جای فشار بر من از من حمایت میکردند تا دست به ماجراجویی ویرانگر و فرار از خانه نمیزدم و در دامهای پلید افراد گرگ صفت نمیافتادم.