
اقتصاد۲۴- با تشدید تهدیدهای مستقیم دونالد ترامپ و آرایش نظامی آمریکا در منطقه و همزمان تکرار گزاره «مذاکره عادلانه» از سوی مقامهای ایرانی، وضعیت سیاست خارجی ایران بار دیگر وارد همان منطقه خاکستری آشنا شده است؛ وضعیتی که نه به جنگ ختم میشود و نه به صلح، اما هزینههایش هر روز واقعیتر و ملموستر میشود. این بار، اما مسئله فقط یک بحران دیپلماتیک نیست؛ مسئله زندگی روزمره مردمی است که زیر سایه جنگ، بدون چشمانداز صلح، رها شدهاند.
تهدیدهای ترامپ دیگر صرفاً ابزار تبلیغاتی نیست. وقتی از «گزینه نظامی»، «پاسخ کوبنده» و «هزینه سنگین» سخن میگوید، بازارها میلرزند، ارز جهش میکند و جامعه وارد وضعیت آمادهباش روانی میشود. حتی اگر جنگی رخ ندهد، اثر تهدید از خود جنگ کمتر نیست. سیاست فشار حداکثری، در نسخه جدیدش، دقیقاً بر همین منطق بنا شده: ناامنسازی ذهنی و اقتصادی، بدون شلیک گلوله.
در این معادله، آمریکا و متحدانش برنده کوتاهمدتاند؛ بدون هزینه جنگ مستقیم، ایران را در حالت دفاعی دائمی نگه میدارند. اما این بازی فقط با واکنش نظامی یا شعار ضدتهدید پاسخ داده نمیشود؛ چون میدان اصلی آن، اقتصاد و روان جامعه است.
در سوی دیگر، مقامهای ایرانی از آمادگی برای «مذاکره عادلانه» سخن میگویند. این گزاره، در ذات خود منطقی و قابل دفاع است، اما مشکل آنجاست که در فضای تهدید دائمی، مذاکره عادلانه عملاً به تعلیق دائمی تبدیل میشود. نه مذاکرهای آغاز میشود که به نتیجه برسد، و نه تقابلی که تکلیف را روشن کند.
این وضعیت، همان «نه جنگ، نه صلح» است؛ تهدید هست، هزینه هست، فشار هست؛ اما تصمیم قاطع نیست. مذاکره به عنوان امکان مطرح میشود، اما نه آنقدر جدی که افق بسازد و نه آنقدر بسته که جامعه بداند با چه آیندهای روبهروست.
در این فضای مبهم، برندگان واقعی کماند، اما مشخص. قدرتهای خارجی که با تهدید، امتیاز میگیرند بیآنکه وارد جنگ شوند. در داخل هم ساختارهایی برنده هستند که در شرایط بحران دائمی، از پاسخگویی میگریزند و هر ناکارآمدی را به «شرایط حساس» حواله میدهند.
اما حتی این برندگان هم موقتیاند. اقتصاد فرسوده، جامعه خسته و شکاف اجتماعی عمیق، در نهایت همه را به نقطه باخت میکشاند.
در این میان، یک بازنده قطعی وجود دارد؛ مردم ایران. مردمی که نه در اتاقهای مذاکره حضور دارند و نه در محاسبات نظامی. آنها فقط اثر نهایی یعنی تورم ناشی از تهدید، سقوط ارزش پول ملی با هر خبر، اضطراب دائمی و تعلیق تصمیمهای زندگی را احساس میکنند.
برای مردم، فرقی نمیکند جنگ شود یا نشود؛ وقتی سایه جنگ بر سر اقتصاد و روان جامعه افتاده، زندگی عملاً در وضعیت جنگی پیش میرود، بیآنکه حتی نامش را جنگ بگذارند.
ادامه وضعیت نه جنگ و نه صلح، در شرایط فعلی، خطرناکتر از گذشته است. زیرا این بار هم تهدیدها واقعیتر شدهاند و هم جامعه فرسودهتر. کشور نیازمند تصمیمی روشن است. یا ورود جدی و شفاف به مسیر دیپلماسی با تعریف دقیق «مذاکره عادلانه» و همزمان اصلاحات داخلی برای بازسازی اعتماد عمومی؛ یا پذیرش هزینههای تقابل، با صداقت کامل با مردم.
بدترین انتخاب، ادامه تعلیق است؛ سیاستی که همه هزینهها را دارد، بدون آنکه هیچ افقی بسازد. سایه جنگ با سکوت، شعار یا تعویق تصمیمها کنار نمیرود. اگر مذاکره قرار است راهحل باشد، باید واقعی، تعریفشده و قابل لمس برای جامعه باشد؛ و اگر قرار نیست، مردم حق دارند بدانند بهای ایستادن چیست.
«نه جنگ، نه صلح» شاید برای سیاستمداران قابل تحمل باشد، اما برای جامعهای که زیر فشار اقتصادی و روانی له میشود، یک بنبست پرهزینه است؛ بنبستی که خروج از آن، نه انتخاب، بلکه ضرورت است.