تاریخ انتشار: ۰۹:۳۲ - ۰۴ ارديبهشت ۱۴۰۵

روایت یکی دانش‌آموز زنده مانده از کلاس ۱۵ نفره در مدرسه میناب/ بیهوش بودم و فکر می‌کردند مرده‌ام

دختر مجروح بمباران مدرسه میناب می‌گوید: وقتی مرا از زیر آوار پیدا کردند، بیهوش بودم و با آمبولانس به بیمارستان بردند؛ دایی‌ام می‌گوید که گفته‌اند من مرده‌ام و می‌خواستند مرا هم مثل بقیه بچه‌ها داخل کیسه (کاور ویژه اجساد افراد جانباخته) بگذارند؛

روایت یکی از ۵ دانش‌آموز زنده مانده از کلاس ۱۵ نفره در مدرسه میناب

اقتصاد۲۴- بمباران یک مدرسه ابتدایی در میناب و به شهادت رساندن بچه‌های بی‌پناه و معصومش در کنار معلم‌ها و مدیرانشان به یکی از غم‌انگیزترین اخبار ۹ اسفندماه تا امروز در کشور تبدیل شده است؛ خبری که از هر طرف بخوانیم جز درد و وحشت چیز دیگری ندارد. بیش از یک‌صد کودک مینابی آن روز در آتش جنگ متجاوزانه آمریکا و اسرائیل سوختند و تکه‌تکه شدند و تعداد زیادی هنوز زخم‌های آن روز را بر تن کوچکشان به یادگار دارند؛ یک یادگاری تلخ و ترسناک؛ درست مثل پیکر کوچک و نحیف عسل حبشی، دانش‌آموز ۹ ساله اهل میناب که در بمباران مدرسه به شدت مجروح شد و حدود ۱ ماه در بیمارستان بستری بوده و تازه به خانه برگشته است.

مدرسه میناب دو طبقه بوده و در طبقه اول کلاس درس پسر‌ها و در طبقه دوم هم کلاس دختر‌ها قرار داشته است و عسل در روز حادثه به طبقه اول آمده بوده تا وضو بگیرد و پس از دقایقی انفجار اول، یعنی همان انفجاری که یکی از ساختمان‌های همجوار مدرسه را مورد هدف قرار داده بود، رخ می‌دهد و دخترک از ترس به سرعت راه می‌افتد تا به کلاس خودش در طبقه بالا برود و در همین حین انفجار دوم مدرسه را نشانه رفته و او را در طبقه اول زیر آوار گرفتار می‌کند.

افراد حاضر در عکس از سمت راست: شهید باران قاسمی، شهید ستایش علی حسینی، شهید خدیجه درویشی، شهید اسرا ذاکری، شهید زهرا شرفی، شهید اطهره زارعی، شهید مطهره احمد زاده، شهید مریم بازرک، عسل حبشی، سلما جهانشاهی، یسنا شیخ‌آبادی، شهید حلما قاسمی و نفر آخر مریم بارانی.

با بچه‌ها داشتیم بازی می‌کردیم که مدرسه را زدند

این دختر مینابی می‌گوید: معلم ما آن روز کار داشت و زنگ آخر رفت و در مدرسه نبود؛ من و دیگر دوستانم بعد از رفتن معلم در همان طبقه دوم در حال بازی بودیم و نزدیک اذان ظهر که شد، رفتم تا وضو بگیرم.

او می‌گوید: در همان موقع صدای خیلی ترسناکی شنیدم و می‌خواستم سریع بروم بالا که مدرسه را زدند و پس از آن به داخل مدرسه پسرانه پرت شدم؛ موج انفجار من را پرت کرد و زیر آوار بودم و بعدش را دیگر نفهمیدم که چه شد.

این کودک ۹ ساله مینابی می‌گوید: من هر روز ساعت ۶ صبح سوار سرویس مدرسه می‌شدم و تا ساعت ۲ ظهر هم در مدرسه بودیم.

عسل در ادامه به خبرآنلاین می‌گوید: ما در کلاس ۱۵ نفر بودیم و از دوستان و همکلاسی‌هایم کسی زخمی نشده؛ بیشترشان آن روزی که مدرسه را زدند شهید شدند. فقط ما ۵ نفر زنده ماندیم.


بیشتر بخوانید:هزینه روزانه واشنگتن در جنگ با ایران مشخص شد


او می‌گوید: دلم برای دوستانم مثل ستایش، خدیجه، مطهره، محنا و مریم تنگ شده است؛ همه این بچه‌ها شهید شدند؛ مخصوصا با ستایش و خدیجه دوست صمیمی بودیم؛ دوستان خوبی برایم بودند. من نمی‌دانستم که چه اتفاقی برای دوستانم افتاده؛ وقتی از بیمارستان به خانه آمدم به من گفتند که بیشتر همکلاسی‌هایم شهید شده‌اند.

دانش‌آموز مجروح مدرسه میناب می‌گوید: آن روز اتفاق خیلی بدی افتاد؛ خیلی ترسیدم؛ مامانم به من گفته که به همراه خاله و دایی‌هایم به دنبالم آمده بودند، اما من زیر آوار بودم.

روایت یکی از ۵ دانش‌آموز زنده مانده از کلاس ۱۵ نفره در مدرسه میناب

بیهوش بودم و فکر می‌کردند مرده‌ام...

او می‌گوید: بعد از اینکه من را از زیر آوار پیدا کردند، بیهوش بودم و با آمبولانس به بیمارستان بردند؛ دایی‌ام می‌گوید که گفته‌اند من مرده‌ام و می‌خواستند مرا هم مثل بقیه بچه‌ها داخل کیسه (کاور ویژه اجساد افراد جانباخته) بگذارند؛ گفته بودند که من نفس نمی‌کشم و نبض ندارم، بعد دایی من آنها را دعوا کرده بود و بعد از چند دقیق که من یکی از پاهایم را تکان دادم فهمیدند من زنده‌ام و بعد بستری‌ام کردند.

این دختر مینابی می‌گوید: روزی که مدرسه را زدند پاها، دستها، شکم و کمرم زخم شد و سوخته بود؛ همان شب اول من را به بندر بردند که به یک بیمارستان دیگر ببرند؛ الان حالم بهتر شده و فقط کمرم کمی درد می‌کند؛ چون کمرم باز شده است. (به دلیل شدت ضربه و زیرآوار بودن و سوختگی) کمرم را عمل داخلی کرده‌اند.

عسل دانش‌آموز کوچک مینابی می‌گوید: من دوست دارم درس بخوانم و در آینده دکتر شوم.

روایت مادر

در ادامه فاطمه حبشی، مادر عسل به خبرآنلاین می‌گوید: روز حادثه من خانه بودم که خواهرم به من زنگ زد و گفت تهران را زده‌اند؛ بلافاصله به همسرم زنگ زدم و از او پرسیدم جنگ است، اما جوابی نداد و گوشی را قطع کرد؛ وقتی تماس را قطع کرد من فهمیدم؛ تا اینکه ساعت ۱۱ بود که همه همسایه‌ها توی کوچه ریخته بودند و داشتند گریه می‌کردند و من نمی‌دانستم که چه شده است که همه گریه می‌کنند؛ دوباره به داخل خانه رفتم که یکدفعه در خانه تکان خورد؛ گفتم نمی‌دانم امروز چه خبر است و از خانه بیرون آمدم که شنیدم مردم می‌گویند جنگ شروع شده است و البته باورم نمی‌شد که به این آسانی جنگ شروع شده باشد.


بیشتر بخوانید:ترامپ: زمان به نفع ایران نیست/محاصره دریایی کامل و محکم است


مادر عسل می‌گوید: خانه ما به مدرسه دور است و اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که (آمریکا) مدرسه را هم بزند؛ اما وقتی مدرسه را زده بود خانه ما هم لرزید و در حیاط تکان خورد. من آنقدر گیج و شوکه شده بودم که عسل را آن روز فراموش کرده بودم؛ عسل آن روز ساعت ۵ صبح بیدار شد و نمازش را خواند و، چون روزه بود، صبحانه هم نخورد و برای مدرسه آماده و ساعت ۶ صبح سوار سرویس شد. عسل پشت سرش را نگاه کرد و دستی تکان داد و بوس برای من فرستاد و رفت. نگاه عسل مثل همیشه نبود و دلم خیلی آشوب شده بود.

او می‌گوید: در همین حین برادر و خواهرم به دنبالم آمدند که با هم به دنبال عسل برویم؛ برادرانم از یک مسیر و من و خواهرم از مسیری دیگر به سمت مدرسه رفتیم؛ ترافیک شدید بود و خیلی در ترافیک گیر کردیم؛ می‌خواستم از ماشین پیاده شوم و بقیه راه را بدوم، اما چون دختر کوچکم همراهم بود خواهرم اجازه نداد.

مادر دانش‌آموز مجروح مینابی می‌گوید: بالاخره بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدیم؛ آنقدر همه چیز خراب و بهم ریخته بود که یادم نمی‌آمد چرا به آنجا رفته‌ام و دنبال چه کسی می‌گردم؛ دختر کوچکم گوشهایش را گرفته بود و گریه می‌کرد؛ همه بچه‌ها را در کاور‌ها قرار داده بودند و آمبولانس مدام می‌آمد و می‌رفت؛ از بچه‌های مختلف دست و پاهایشان هر کدام یک طرف افتاده بود{. } و تا جایی که چشم کار می‌کرد بدن تکه‌تکه شده بچه‌ها به اطراف افتاده بود.

او ادامه می‌دهد: با دیدن وضعیت مدرسه و بچه‌ها به پدر عسل زنگ زدم و گفتم بیا که مدرسه خراب شده و عسل ما نیست و او را پیدا نمی‌کنیم پدرش در شهر دیگری بود و همان موقع راه افتاد، اما به دلیل ترافیک سنگین ساعت ۴ به ما رسید؛ با وضعیتی که از مدرسه می‌دیدم اصلا فکر نمی‌کردم عسل زنده مانده باشد، اما امیدم را به خدا از دست ندادم؛ وقتی پیکر‌های چند تکه شده بچه‌ها را درون کاور می‌گذاشتند نگاه می‌کردم که ببینم عسل هم بین آنها هست یا نه؛ خیلی از بچه‌ها آن‌روز با معلم‌هایشان پرپر شدند.

مدرسه میناب

مادر دختر مجروح مینابی می‌گوید: ساعت کمی از ۱۱ گذشته بود که ما کار جست‌و‌جو را شروع کردیم و تا ساعت ۲ نتوانسته بودیم عسل را پیدا کنیم؛ در کنار امدادگران هلال‌احمر با برادر‌ها و خواهرم زیر آوار‌ها را به دنبال دخترم می‌گشتیم و البته من خیلی حالم بد بود و بیشتر آنها، دنبال نشانی از عسل گشتند تا بالاخره یکی از امدادگران او را از روی یک لنگه کفشی که بعد از آن همه جست‌و‌جو از زیر آوار بیرون زده بود پیدا کرد و خواهرم او را در همان لحظات اولیه شناسایی کرد. مانتو و شلوار عسل سوخته بود و لباسی به تنش نمانده بود؛ حتی مقنعه هم در سرش نبود و فقط همان لنگه کفش به پای دخترم مانده بود که ما را به او رساند.

او می‌گوید: عسل در حالی چند ساعت را زیر آوار بود که یک ترکش هم در پایش بود و بعد از چند ساعت که در بیمارستانی در میناب بود گفتند باید او را به بخش سوختگی یکی از بیمارستان‌های بندر منتقل کنیم و شب او را انتقال دادند.

مادر دانش‌آموز مینابی می‌گوید: دخترم به ما گفته که به طبقه پایین رفته بوده تا وضو بگیرد و به نمازخانه رفته بوده تا نماز بخواند؛ فکر می‌کنم که لحظه بمباران مدرسه در همان طبقه اول بوده که زنده مانده؛ اگر عسل طبقه بالا بود مثل بقیه همکلاسی‌هایش که در راهروی بالا بودند و از ۱۵ نفر ۱۰ نفرشان شهید شدند او هم شهید شده بود.

او می‌گوید: دخترم عسل بعد از انفجار مدرسه هنوز به طور کامل خوب نشده و به سختی راه می‌رود؛ به لحاظ روحی خیلی حساس و زودرنج شده است.

منبع: خبر آنلاین
ارسال نظر
قوانین ارسال نظر
لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
در غیر این صورت، «اقتصاد24» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.
خواندنی‌ها
خودرو
فناوری
آخرین اخبار