اقتصاد۲۴- صبح زود روز ۲۴ تیر ۱۴۰۵، دیگر هیچ چیز در «رودین راویز» مانند گذشته نبود. حالا همه اهالی روستا در همان ساعات نخستین بامداد از جنایت هولناک رخداده باخبر شده بودند. گرچه همه دستبهکار بیرون آوردن رخت عزا از کمدها و گنجهها بودند تا سری به خانه «دبیر» بزنند، اما از چشم در چشم شدن با آن مرد پرهیز میکردند. چشم در چشم شدن با مردی که نابهنگام در عزای پسرش مینشیند، دل شیر میخواهد. دبیر بهتر از هر کسی میداند چه بر سرش آمده است: «عباس، پسر بزرگش؛ همان که نمیخواست از امتیاز رزمندگی و جانبازی پدر برای معافیت استفاده کند. عباس که گفته بود مگر خون من از خون جوانهای دیگر رنگینتر است؟ عباس که مدیری مدبر بود، درسخوان، سرش به کار خودش بود و اهل کمک به خانواده؛ بامداد در حمله آمریکا به آسایشگاه سربازان تیپ ۳۸۸ نیروی زمینی ارتش در شهر بمپور، شهرستان ایرانشهرِ سیستان و بلوچستان، شهید شد. موشک بر سرش فرود آمد؛ آن هم وقتی خواب بود.»
«محمد حسنشاهی»، دبیر بازنشسته، پدر عباس ۲۸ ساله است. با متانت خاصی پشت تلفن میگوید: «لطفاً فردا بعد از مراسم تشییع زنگ بزن دخترم. خیلی آدم آمده اینجا که باید به همه عرض ادب کنیم.»
فردای آن روز، وقتی تلفن را برمیدارد، بدون نیاز به سؤالهای پیاپی حرف میزند: «درس خوانده بود. دوست داشت کامپیوتر بخواند، اما وقتی فوقدیپلمش را گرفت، تغییر رشته داد. دوباره کنکور شرکت کرد و این بار در دانشگاه سبزوار، رشته متالورژی قبول شد. لیسانسش را که گرفت، رفت سربازی. درست با شروع سربازی عباس، جنگ ۱۲ روزه شروع شد. من جنگ را میشناسم؛ خودم رزمنده بودم. از عباس خواستم از امتیاز رزمندگی و جانبازی من استفاده کند، اما قبول نکرد. آموزشی که تمام شد، عباس را به پادگان بمپور اعزام کردند. برادر کوچکش، علی، هم همزمان به خدمت رفت. علی در نیروی دریایی در کنارک خدمت میکند.»
پدر میگوید: «هر بار که کنارک را میزدند، ما نگران علی بودیم. خود عباس هم نگران علی بود. میگفت بابا برو کارت رزمندگی و جانبازی را بگیر تا از خدمت علی کم شود. علی جای خطرناکی خدمت میکند. میترسیدیم بلایی سر علی بیاید، اما ناگهان خبر رسید که پادگان عباس را زدند. ۱۳ موشک روی سر بچههای ما ریختند، وقتی خواب بودند. دخترم، دل ما را آتش زدند، آتش.»
پدر از فرزندش میگوید؛ از اینکه اگر میماند، جوان موفقی میشد: «موفق بود، موفقترین میشد. شاگرد اول دانشگاه بود. فوقلیسانس هم قبول شده بود. به بچههای امروز بگویی بروید در مناطق سخت خدمت کنید، نمیروند، اما پسر من هیچ اعتراضی نداشت.»
حالا رضا و علی، دو برادر عباس، برای پدر ماندهاند. پدر میگوید: «هنوز هم باید علی را زیر این آتش بفرستیم تا در خط مقدم حملات خدمت کند. یکی را از دست دادم، حالا برای دومی هم کاری از دستمان برنمیآید. این جنگ خیال تمام شدن ندارد. اما دست مردم درد نکند. خیلی آمدند پسران ما را بدرقه کردند تا خانه ابدیشان. خیلی آمدند. شاید ۱۲۰ هزار نفر میشدند. مردم ما را شرمنده کردند. در روستا هم همینطور. همه ما را شرمنده کردند. این ساعتها انگار همه مردم کنار ما بودند.»
عباس، اما تنها شهید جوان شهرستان رفسنجان در استان کرمان نبود که در حمله آمریکا جان باخت. «علیرضا قاسمیزاده» جوان دیگری از روستای «روامهران نوق» رفسنجان بود. علیرضا متولد ۱۳۷۹ بود. صرف فعل ماضی برای جوانی که چنین جان باخته، آسان نیست. «علی»، پسرعموی علیرضا، تنها عضو خانواده است که تاب صحبت کردن دارد. علیرضا یک مادر، یک پدر و دو خواهر دارد که از فرط بیقراری توان گفتوگو ندارند: «پسر ارشد خانواده بود. عمویش فرهنگی بازنشسته است، اما بعد از بازنشستگی در روستا کشاورزی میکند. علی هم همیشه به او کمک میکرد.» مکث میکند، بغضش را فرو میدهد و میگوید: «کمک میکرد.»
بیشتر بخوانید:انفجارهای پیدرپی در پایگاههای آمریکا در کویت
علیرضا هم، مانند عباس، درس خوانده بود: «مهندس معدن بود، اما زمان دانشجویی برای اینکه باری بر دوش پدرش نباشد، در یک مغازه فروش و تعمیر موبایل کار میکرد. کارش را خوب یاد گرفته بود. میگفت وقتی سربازیام تمام شود، میروم دنبال اینکه سرچشمه معدنی پیدا کنم. اگر نشد، همین مغازه موبایل را راه میاندازم و کار میکنم.» سربازی علیرضا هم، مانند عباس و دو سرباز وظیفه شهید دیگر، پنج ماه دیگر تمام میشد: «حال مادرش خیلی بد است. علیرضا چند وقت بود مرخصی نیامده بود. قرار بود برای اربعین مرخصی بگیرد تا با مادرش به کربلا بروند. نه قسمت او شد و نه مادرش.»
علی ادامه میدهد: «روستای ما داغ زیاد دیده است. در جنگ تحمیلی هشتساله هم نخستین شهید رفسنجان از روستای ما بود. حالا هم علیرضا از میانمان رفت. کاش بودید و میدیدید مردم اینجا چه میکنند. از جایجای استان آمدهاند. سنگ تمام گذاشتهاند. نه اینکه، چون عمو و پسرعمویم هستند بگویم، اما همه این خانواده را در روستا دوست دارند. آدمهای مردمداری هستند که آزارشان به کسی نرسیده است. حقشان این نبود که حتی فرصت خداحافظی با عزیزشان را نداشته باشند.»
حق با علی است. تصاویر و فیلمهای منتشرشده از تشییع پیکر شهدا، «علیرضا قاسمیزاده»، «حسین جعفرینژاد» و «عباس حسنشاهی»، فوج عزاداران را نشان میدهد. اگرچه این نامها، در کنار نام «ابوالفضل ملایی»، جوان کشتهشده اهل شهرستان عنبرآباد کرمان، بر تارک تاریخ کرمان، ایرانشهر و ایران میمانند، اما بر پیشانی ننگین جنگهای آمریکا نیز هک خواهند شد.
گرچه شهدای حمله به پادگان بمپور اهل این شهر نبودند، اما این حادثه، بمپور و ایرانشهر را نیز در شوک فرو برده است. مردمان شهری کوچک که شاید تا پیش از این فاجعه، نامش کمتر شنیده میشد؛ مگر در خبرهایی از کمبودها و محرومیتهای زندگی مردم بلوچ. با این حال، بلوچهای رخشانی انتظار نداشتند جنگندههای دشمن تا بالای سرشان بیایند.
«محمد جلالزهی»، فعال اجتماعی بمپور، آن دقایق را اینگونه روایت میکند: «آسمان قرمز شد. صدای جنگندهها و انفجار با هم شنیده میشد. نمیتوانستیم بفهمیم چه اتفاقی دارد میافتد. انتظار این بمباران را نداشتیم. اینجا یک پادگان آموزشی بود و هیچ کاربری لجستیکی نداشت که کسی انتظار بمباران آن را داشته باشد. به جای زاغه مهمات آنسوتر، آسایشگاه پادگان را زدند.»
محمد ادامه میدهد: «وقتی نیروهای امدادی و گروهی از مردم به پادگان رسیدند، برق کاملاً قطع شده بود و پادگان در تاریکی فرو رفته بود. بهجز آسایشگاه، دو ساختمان اداری نیز تخریب شده بودند. مردم به نیروهای امدادی کمک میکردند تا مجروحان را از زیر آوار بیرون بیاورند. عدهای از سربازها بعد از انفجار اول موفق شده بودند فرار کنند و در دشت اطراف پادگان پناه بگیرند. آنها هم خیلی سریع بازگشتند و برای خارج کردن مجروحان تلاش کردند. متأسفانه با همه تلاشها، عزیزانی که در محل اصابت بودند، جان باختند و شهید شدند.»
«پنج روز گذشته است و همه اهالی بمپور در بهت، حیرت و عزا هستند.» این جمله را میگوید و در پایان میافزاید: «ما فرزندان خودمان را از دست دادیم.»