اقتصاد۲۴- پابهپای مردان، دوشادوش مردان، چرخدندههای زندگی خویش را یکییکی جابهجا میکنند. فرقی ندارد تحصیلاتشان فوقلیسانس باشد یا دیپلم، شاید هم گذران زندگی به آنها مهلت گرفتن دیپلم هم نداده باشد، حالا با وجود سنگینی هزینههای یک زندگی معمولی که بر دوش هر خانوادهای سنگینی که نه، شانههای تکتکشان را به هم میفشارد، زنان اغلب دوشادوش مردان، نه تنها در خانه، بلکه در هر جایگاه و رتبهای که بتوانند کاری گیر بیاورند؛ اصطلاحی که یکی از خودشان میگوید، به فعالیت و کار میپردازند. اموراتشان را به هر سختی که باشد، میگذرانند.
دشواریهای گذران زندگی سبب شده است، بسیاری از زنان، باوجود تحصیلات بالا، به سمت مشاغلی، چون فروشندگی و دستفروشی بروند که به قول خودشان بتوانند کمک خرجی برای زندگی شوند. پیادهروهای تهران و اطراف میدانها و خیابانهای شهر، در سکوت و در سایه، اگر حوصله داشته باشید که به اطرافتان توجه کنید، آنها را پیدا خواهید کرد. برخیشان در سایهشب، دمغروب، تازه به دنبال شغل دوم و حتی سوم خود میروند؛ دستفروشی که درآمدش به گفته خود آنها شرافتمندانه است.
دو جنگ در یکسال، زنان را دوشادوش مردان به بازار کاری کشانده است که با آنها به آن سخاوتی که با مردان رفتار میکند، نیست. اغلب زنان معتقدند که در محل کار حتی در مورد حقوق هم در حق آنها اجحاف میشود و مردان گاهی با فریاد و سروصدا حق خود را میگیرند یا تقاضای دستمزد اضافه دارند، در حالی که زنان تن به کار بیشتر در هر شرایطی میدهند تا بتوانند شغل خود را با وجود شرایط سخت بازار کار، به هر مشقتی حفظ کنند. اما این کار اضافه و مسوولیتپذیری بیشتر، برای اغلب آنها از لحاظ کارفرما، نه تنها هیچ امتیازی در نظر گرفته نمیشود، بلکه گاه ابزاری میشود برای کار بیشتر و دستمزد کمتر. این مساله در حالی است که آزارهای زنان در محیط کار، از خشونتهای کلامی گرفته تا برخوردهای نامناسب، همیشه وجود داشته و دارد، اما ترس از دست دادن شغل اغلب سبب میشود که زبان به گلایه نگشایند و هر ناملایمتی را تحمل کنند. البته این در مورد همه صدق نمیکند. اما مشکلات کار برای دیگران و چالشهایی که برخی زنان به آن اشاره میکنند، سبب میشود که زنان کار برای خود و در محیطی شخصیتر و مستقل را به کار برای دیگران ترجیح دهند. همین مساله باعث افزایش زنان فروشنده و خوداشتغال، بیش از گذشته شده است. به گفته خودشان لااقل هر چه درمیآورند مستقیم در جیب خودشان میرود و مجبور نیستند با دستمزدی کمتر برای دیگران کار کنند.
خیابان انقلاب آنقدر حرف برای گفتن دارد که میشود ساعتها یک گوشهای نشست و جهانش را سیاحت کرد. همیشه خدا شلوغ است، اما عصرِ گرم رو به انتهای این تابستان، جان و رمق همه را انگار گرفته است. هر چند این زنان و عابران این خیابان، تن به باد کولر ندادهاند، آستینهایشان را بالا زدند و حالا هر کدامشان اغلب یکی، دو سال و برخی بیشتر میشود که در این خیابان به قول یکی از آنها که خوشبینی بیحدوحصری پشت هنرش نهفته دارد، فروشندههای سیار هستند. کلمه دستفروش یا فروشندگان خیابانی چندان به مذاقش خوش نیامد؛ کارآفرین و هنرمند است و در کنارش اشاره میکند که طب را هم فرا گرفته است. هیچ کدامشان علاقهای به ذکر نام و هویت خود ندارند و برخی هم ترجیح دادند که صحبت نکنند.
زن جوان پاپوشهای قشنگی که در تولیدیشان میبافند و روی هر کدام را با یک نخ زیبا و خوشرنگ نقشی بافتهاند را برای فروش چیده است روی میز مقابلش، لبخند به لب دارد و از کاری که انجام میدهد، رضایت دارد. خودش میگوید همین رضایت اهمیت دارد، اینکه با عشق کار کنی و اگر به این شکل نگاه کنی، دیگر میزان درآمد تو را ناراحت نمیکند. لبخند از لبهایش حتی در این عصر نسبتا گرم نمیافتد؛ اما نگاه همه زنان این خیابانِ پرقصه و داستان و حدیث و آیه، شبیه این زن نیست. فروشنده زن دیگری که از ابتدا هم با تردید به من مینگرد، بهای یک دستبند بافته را بیش از ۵۰۰هزار تومان اعلام میکند. تا متوجه میشود خریدار نیستم، رویش را برمیگرداند که صحبت نمیکنم.
دخترکی جوانتر از او هم که مشغول تراشیدن تکهای چوب است، با لبخند میگوید که مایل به گفتوگو نیستم. هنرش را ریخته است روی تکهچوبهایی که بر پهنه میزی کوچک چیده است. چوب در دستان استخوانیاش جا خوش کرده است و کج و کاستیهای زندگی را با چنان ظرافتی تراش میدهد که دلت میخواهد ساعتها همانجا به تماشا بایستی. هر چند حواس عابرانی که با شتاب از کنارمان عبور میکنند به او نیست. عابران این خیابان، قبلترها، چند دهه قبل، جمعیت کتابخوان و روشنفکری بودند که در همین خیابان به سینما میرفتند و در به در دنبال کتابهایی میگشتند که در خیابانهای دیگر پیدا نکرده بودند. اما امروز غیر از جمعیت دانشجویانی که برای تهیه کتاب به اینجا آمدند، عابران کتاب به دستِ کمتری را مشاهده میکنی. هر چند از دیگر خیابانهای تهران جمعیتشان بیشتر است. ب
برخی کتابفروشیها هم جای خود را به کافههایی داده است که حتی روحشان هم خبر ندارد پیش از بوی قهوه، عطر چه کتابهایی در این فروشگاههای کوچک میپیچیده و چند دهه قبل چه مردان و زنانی به جستوجوی چه کتابها و چه قرارهایی با دلهره و عشق و اضطراب، این خیابان را بالا و پایین میکردند. دخترکان غمگین و پسرکان محوی که به روبهرو خیره ماندهاند، گوشهای از پیادهرو، در بطریهای کنار دستشان و سیگارهایی که لای انگشتان باریکشان تاب میخورد، عصری گرم را کش میدهند. کسی کاری به کارشان ندارد. برخی دستفروشهای مردی که روبهرویشان بساط کردهاند، خیره به آنها، انگار فیلم تلخ و طولانی سینمایی را با پاکت خیالی تخمه، مشاهده میکنند. صدای تتلو هم به خیابان میریزد و دخترکی با چشمهای سیاه، ریزریز زمزمه میکند کلماتش را.
هیچ کس حواسش نیست که کسی به دنبال کتاب نمیچرخد. همه یا در میزهای بیرون کافهها ته مانده عصر سرخ تابستان را سر میکشند یا در پیادهروها کنار کسی که دوستش دارند یا حتی خیال میکنند که دوستش دارند، قدم میزنند. فروشندههایی که پوشاک میفروشند، اوضاعشان بهتر از دیگر فروشندههاست. اینجا زنان اغلب زیورآلات و دستسازههای هنری را عرضه میکنند. بیشتر زنانی که حاضر به پاسخ حتی یکی، دو سوالم شدند، تحصیلات کارشناسیارشد داشتند.
بیشتر بخوانید:گدستفروشی در تهران؛ چرا ساماندهی دستفروشان پایتخت به نتیجه نمیرسد؟
چند دوری خیابان را رج میزنم؛ خیابانی که نوستالژی چند دهه است برای نسل من؛ از صفهای سینمای هنگام جشنواره گرفته تا تئاترهایی که در تئاترشهر و تالار مولوی به تماشا نشستیم. دایره گچی قفقازی به خاطرم میآید که چقدر در سالن اصلی تئاترشهر دیدنش چسبید. زنی که فوقلیسانس نقاشی دارد و معلم نقاشی هم هست، بعد از جنگ سال گذشته، به اجبار به کار در خیابان پناه آورده است؛ متاهل است و روزهای تعطیل نمیآید و میگوید بعد از جنگ، خانوادهها دیگر برای کلاسهای هنری و کلاس خصوصی هزینه نمیکردند و برای گذران زندگی چارهای نداشتم جز اینکه کمک خرج همسرم باشم. به ناچار این مدل از گردنبندها را یاد گرفتم و ساختم. با دستانش زیبایی را خلق کرده است و در پیادهرو هنرش را با نانش آمیخته و میفروشد. زنی جوان قیمت گردنبندها را میپرسد و میرود. در فاصلهای که ایستادم و از دور نگاهش میکنم، حتی یک نفر هم خرید نمیکند، اما خودش میگوید همین که منتظر بمانم، مشتری هم پیدا میشود.
در این عصر تابستان فروش زیادی ندارد. اما تنها او نیست که هنرش را کسی نمیخرد. قدرت خرید همه آنقدر آب رفته است که برخی برای هزینههای ضروری هم ته جیبشان چیزی نمانده است، دیگر چه رسد به اینکه ۵۰۰هزار تومان بدهند و یک دستبند بخرند یا برای خرید یک کتاب حداقل یک میلیون تومان هزینه کنند؛ این را کتابفروشی میگوید که بهای یک کتاب باریک را از او میپرسم. میگوید امروز حداقل پنج نفر آمدند و تا قیمت کتابها را فهمیدند، رفتند. خودش میگوید که خودم هم اگر بودم، نمیتوانستم بخرم. جمعیتی که کشانکشان این خیابان را سروته میکنند، اغلبشان سالهاست که دیگر به دنبال خرید و مطالعه کتاب نیستند. جمعیت کرم کتابها هم مدام آب رفت. برخی هم ترجیح میدهند کتاب مورد نظر خود را از دستدومفروشیها و با بهای کمتر پیدا کنند.
امروز انواع آن کتابفروشیهای بزرگ که در هر منطقهای وجود دارد و کافهای هم کنارش هست، رونقشان بیشتر از کتابفروشیهای خیابان انقلاب است. اینجا فقط آدمهایی که روزگار برایشان ته رمقی گذاشته است تا نوستالژیهای گذشته خود را دوره کنند، حداقل هفتهای یکبار و شاید هم کمتر به این خیابان سر میزنند. آنها که سالها و دههها در کافه فرانسه قهوه نوشیدند و سیگار کشیدند، هر چند که دیگر سالهاست نمیشود اینجا سیگار کشید. از کافههای قدیمی چند دهه قبل تقریبا دیگر چیزی نمانده است. اما خاطرات این خیابان تمام نمیشود.
زن هنوز کنار بساطش ایستاده است و میگوید که مشکل اصلی برای حضور در خیابان زن بودنش است؛ گاهی آزارهایی پیش میآید که تمایلی ندارد دربارهاش صحبت کند. اگر کاروبار تدریسش بهتر بود و جنگی رخ نداده بود، حالا سر کلاس و زیر باد خنک کولر هنرش را به کودکان انتقال میداد. اما عصر گرم این تابستان، ایستاده است کنار بساطی که روی میزی کوچک چیده است و به مشتری هرازگاهی که گردنبندها را مینگرد، لبخند میزند. کنار فروشندههایی بساطش را چیده است که پوشاک دارند و مردم از آنها بیشتر قیمت اجناس را میپرسند.
هر چند قیمت بالای یک تیشرت ساده و یک شلوار نسبتا خنک که به چند میلیون تومان میرسد، عابران را از خرید منصرف میکند. همین پوشاک را در فروشگاههای داخل شهر باید با بهای بیشتری خریداری کنی، اما عابران این خیابان انگار ترجیح میدهند به همان داشتههای خود قانع باشند و آن پولی که ته جیبشان مانده است را خرج ضروریات کنند تا بتوانند این ماه را هم تا آخر، بیقرض و خرج اضافی تاب آورند. زنی که سن و سالش از اغلب فروشندههای دیگر بیشتر است، لیف میبافد و نگاهش را با حسرت به داخل کافه روبهرو دوخته است و مشتریها را مینگرد که در خنکی کافه، نوشیدنی یا غذایشان را میل میکنند. حوصله صحبت کردن ندارد. خستگیاش را یکییکی رج میزند و لیف بالا میآید؛ آبی خوشرنگی که معلوم نیست چرکهای چه کسی را خواهد شست؟ سرنوشتش را با کاموا به هم میبافد زن و عصر تابستان را تحمل میکند تا چند ساعت دیگر برسد به خانه و غذایی سردستی را روی اجاق، مهیا و شب با چشمهایی باز با خود نجوا کند که امروز هم گذشت. یاد مرد گزارش قبلیام افتادم که میگفت ما فقط زنده میمانیم و زندگی نمیکنیم. زندگی با همه اینها، اما ادامه دارد.
هوا آنقدر تاریک شده است که یاد رمان شبهای سپید داستایوفسکی بیفتم. پیادهروهای خیابانهای مرکزی تهران را گز میکنم و چشم میاندازم به عابران پیاده. شبهای این شهر غریبتر از روز است. انگار خیابانها پر از افسانه و قصههای پریانی میشوند که هر کسی حوصله ندارد قصههایشان را روایت کند. باید یک تور ماهیگیری پر از پولک و منجوق داشته باشی تا پریان دریایی را یکییکی پیدا کنی. باید چراغقوه بیندازی تهِ شبهای تهران و قصههایش را یکییکی بکشانی به سطحِ آب؛ حواسم آنقدر پرتِ قصهها میشود که یادم میرود چیزی از ساعت کار مترو نمانده است و اگر همینطور در خیابانها جولان بدهم، به مترو نمیرسم. کالسکهام تا نیم ساعت دیگر تبدیل به گوجهفرنگی میشود!
و باید دل به آبِ اقیانوس بدهم تا یک پری دریایی را پیدا کنم. حواسم به قصهها میرود و سوسویی در گوشه یکی از خیابانهای پرتردد تهران که نامش را نمیتوانم بگویم، پری کوچکی را میبینم که به عنوان شغل سومش مشغول فروختن جورابهای رنگی و قشنگ است؛ جورابی با طرح انیمیشن عروس مردگان نظرم را جلب میکند. مشغول فروختن جوراب و همزمان خواندن کتابی است. اینجا گوشه پیادهرو نشسته است، جورابهایش را میفروشد و همزمان درسهای دانشگاهش را هم میخواند. شش ماه است که در این پیادهرو کار میکند. سنش به سی سال نرسیده و از یکی از شهرهای بزرگ ایران به تهران آمده است. همزمان به سه شغل مشغول است تا خرج اجارهخانه و گذران زندگیاش در تهران را دربیاورد. خانهاش ته این شهر بزرگ است که برای او شبیه به قصهها نیست.
واقعیتِ تهران با قبضهایی که هر ماه مجبور است تنهایی پرداخت کند، به صورتش میکوبد. میگوید با این سه شغل به زحمت در تهران ماندهام و خانواده حتی روحشان هم خبر ندارد به چه کاری مشغول هستم. به خاطر محدودیتهای زندگی از چند سال قبل به پایتخت آمده است. آنقدر خسته است که دلم میخواهد برایش یک چای نبات درست کنم و گزارشم را فراموش کنم. زنی میان قصه میدود، جورابی میخرد و میرود. خستگی امانش را بریده است، اما خم به ابرو نمیآورد. این را در همان نور ریز و ضعیف لامپی که با پاوربانک به زحمت نورش را روشن نگه داشته است، میشود به چشم دید. خودش میگوید نشستن گوشه خیابان و کار کردن آن هم در دل شب، برای یک زن حتما خطرهایی هم دارد، اما ترجیح میدهد نانش را خودش دربیاورد؛ برخی به او پیشنهادهایی میدهند، مثلا مردی گفته است بیا و در ازای دریافت ماهی ۴۰میلیون تومان صیغه شو، اما قبول نکرده است و ترجیح میدهد به خودش متکی باشد. هر چند شبی از شبهای زمستان و روسیه نیست، اما باید زن را به خیابانهای تهران بسپارم و زودتر به ورودی مترو برسم.
کاش پریانِ شادتری را پیدا میکردم که آوازِ شادیشان کل شبهای تهران را سپید میکرد. اما هر چه عمق بیشتری میگیرم، قصهها تلختر میشود. این ساعت شب در مترو دیگر خبری از آنها که عصر یا صبح زود چشمهایشان را به زور قهوه و قرص باز نگه داشتهاند، نیست. تنها آنها ماندهاند که امیدی به روشنی روز ندارند و صبح زود نباید از خواب برخیزند. دستفروشها هم تا حالا به سمت خانه رفتهاند یا ساندویچِ شب را گاز میزنند و به فروش امروز میاندیشند. با چند زن دستفروش مترو صحبت کردم تا روایتهای آنها را هم در گزارشم داشته باشم، اما گفتند به دلیل اینکه قبلا صحبت کردن برایشان دردسرساز شده است، ترجیح میدهند حرفی نزنند. آنها که برخیشان را سالهاست در مترو میبینم، از صبح علیالطلوع، با بارهای سنگین و برخی با لبخندی پررنگ سوار واگنها میشوند و گاهی تا انتهای شب مجبور به کار هستند. روزگار آنها هم در این روزهای سخت تهران چندان خوش نیست. درآمدشان هم از همیشه کمتر است. اجناس مدام گران میشوند و مسافران هم رغبتی به خرید ندارند. بار سنگین زندگی و اجناسشان را به دوش میکشند.
در میان آنها تقریبا از هر رده سنی به چشم میخورد؛ از زنان میانسالی که جابهجایی بارهای سنگین، آنها را در میانهروز از رمق میاندازد تا دخترکان جوانی که برخی دانشجو هستند و مجبور به کار پارهوقتند تا بتوانند همزمان درس بخوانند. با وجود فروش حداقلی این روزها، باز هم ترجیح میدهند در خانه نمانند و به دنبال یک لقمه نان، قطار زیرزمینی تهران را بالا و پایین کنند. از مترو که بیرون میآیم، ماه بالای سر من و قصههایی است که همهشان را نمیتوانم بنویسم. برخیشان تا ابد در گلویم میمانند و تلخم میکنند. زنی کنار خیابان دارد بساطش را جمع میکند.
هنوز همان چند پیراهنی را دارد که هفتههاست میبینم هر روز میچیند کنار پیادهرو و هیچ کس میلی به خریدشان ندارد. اما زن هنوز امید دارد که باز فردا بیاید و فرداها، شاید امید دمید و ماه هم به زندگیاش تابید. حالا سایه جنگی دیگر که جنوبِ گرم را داغتر از همیشه کرده است، بر همه شهرهای این گربه خاورمیانه سایهاش را گسترده است. اضطراب دوباره در نگاهها موج میزند و زنانی که نانشان را در دلِ خیابان جستوجو میکنند، باید سختتر از گذشته روزگار بگذرانند. باشد که روزگاری خوش، چون پایانی شاد، قصه همه ساکنان این گربه را رنگی نو بزند.